آنچه که بر سر خانواده غلامی با ۷ شهید قهرمان آمده است رازی است ناگفته از میزان شقاوت و جنایت در حالیکه فقط اسم و اطلاعات خیلی کمی از سه مجاهد قهرمان این خانواده فقط به جای مانده است اما همین اطلاعات اندگ آینه ای است تمام قد از مجاهدت و فدا و پایداری و آن روی آن اوج شقاوت
احمد و اصغر و خواهر بی گناهشان منیره که فقط جرمش این بود که درب خانه را بروی پاسداران باز کرده بود او را دستگیر و سپس در قتل عام ۶۷ همراه با سایر زندانیان سیاسی اعدام میکنند
احمد غلامی در آمل هم زمان اصغر در اوین اعدام میشوند، منیره خواهرشان در قائمشهر.
احمد غلامی ۲۱ساله بود که سر بدار شد
روز ۱۲مرداد احمد غلامی و
محمد رامش و فردی بهنام صبوریهای بزرگرو روی پل هوایی آمل به اتهام فساد و قاچاق
مواد مخدر دار زدن. وقتی طناب انداختن گردنشون، داد میزدن: ما مجاهدیم. مردم!
و این آخرین کلام و فریاد و پیامشان برای مردم و تاریخ بود!
با احمد غلامی همبند بودیم.
چند روز بود که او را از سلول آورده بودند. در طول این چند روز با بچههایی که از
منطقه (ارتش آزادیبخش) آمده و حالا در زندان بودند، آشنا شد. از آنها خبرهایی از
وضع سازمان و ارتش گرفته بود. آنها را با شور خاصی برایمان تعریف میکرد.
یکبار به من گفت:« دلم میخواهد
اول ارتش آزدایبخش را ببینم بعد بمیرم» .با خنده به او گفتم:« عیب ندارد آن دنیا
بهشت هست که از ارتش آزادیبخش هم بهتر است». احمد با شوخی گفت:« بابا آن دنیا را
چه کسی دیده؟ من همین دنیا ارتش آزادیبخش را میخواهم». احمد حوالی 20مرداد از
سلول برده شد و دیگر او را ندیدم. احمد 14-15 سال بیشتر نداشت که در سال60 دستگیر
شده بود. جثهٌ ریز و کوچکی داشت ، ولی خیلی زرنگ و تیز بود. به همین دلیل او را
احمد جغل صدا میزدند.
مجاهد شهیدعلیاصغر غلامی
بخش عمدهٌ دوران 7سالهٌ زندانش را در سلولهای انفرادی و تنبیهی گذراند. تا 3ماه
بعد از دستگیری هیچ ملاقاتی به او نداده بودند. آنقدر شکنجه شده بود که نمیتوانست
راه برود. پاهایش بهشدت آسیب دیده و یک دستش هم شکسته بود. همیشه قبل از ملاقات
او را روی صندلی مینشاندند، تا ملاقاتکنندگانش متوجه وضعیت او نشوند. طی سال61
در زندان قوچان کمدهایی درست کرده بودند که فقط از قسمت بالای آن روزنهیی برای
نور و هوا وجود داشت و اصغر را ماهها در این سلولها نگهداشتند. یکی از نزدیکانش در
ملاقات به او گفته بود، توبه کن تا بتوانی از زندان بیرون بیایی! علیاصغر سخت
برآشفته و گفته بود: «من شرفم را نمیفروشم! و محال است ذرهیی کوتاه بیایم»
. عوامل
رژیم با ترفندهایی نزدیکانش را متقاعد کرده بودند که به اصغر بگویند، سازمان خط
توبهٌ تاکتیکی داده است تا آزاد شود و اگر مجاهد خلق هستی باید اجرا کنی! علیاصغر
قهرمان با خشم پاسخ داده بود: «کسی که این کار را بکند مجاهد خلق نیست! و مطمئن
باشید که سازمان چنین چیزی نگفته است. هر مجاهدی چه در زندان و چه در بیرون این را
تشخیص میدهد که سازمان این توصیه را نکرده و نخواهد کرد و شما نباید گول رژیم را
بخورید»
.از خرداد سالملاقاتش را
قطع کردند. اواخر تیرماه آخرین ملاقات به او را دادند. در همان فرصت یادداشتی را
که خطاب به برادر مجاهد مسعود رجوی نوشته بود بهعنوان آخرین پیام و وصیتنامهٌ به
مادرش داده و تأکید کرده بود که آن را به سازمان برساند.
نامه علي اصغر غلامي كه از
زندان وكيل آباد مشهد براي برادر مسعود رجوي نوشته است:
با تمام وجود سلام بر عزم
و اراده آهنينت اي رها شده
سلام بر دستهاي نيرومندت
كه مي فشارند،
سلام بر گامهاي استوارت كه
در مينوردند،
سلام بر چشمان نافذت كه مي
شكافند و سلام بر قلب گرمت كه از عشق سرشار است
و سلام بر تمام وجودت اي
مجاهد مهاجر
با من حرف بزن
از انديشه هايت بگو كه هر
چه بگويي مرا در آن بهره هاي فراوان مي باشد
البته از تو زياد شنيدم
اما خالص و پاك نبودند
در اينجا هر چيز كه بر ياد
تو باشد در زنجير است، جهلشان جاودان كه ياد تو در قلبها جاي دارد حتي اگر قلبها
را براي راندن تو سوراخ كنند ياد تو را ابدي ساخته اند
سلام بر شهادت _ علي اصغر
غلامي
دوستان در جمع آوری اطلاعات و اسناد یادگاریها و خاطرات از سربداران ۶۷ ما را یاری کنید این کمترین وظیفه هر ایرانی آزاد در برابر خون و فدای بیکران ۳۰هزارگل سرخ سر بدار است.
سربداران بی نام و بی نشان قتل
عام67 مجاهدین قهرمان مرتضی تاجیک و نادر صادقكيا آنهاکه 8سال حتی نامشان
را هم به جلادان ندادند ودر راه آزادی ایران جاودانه شدند ستارگانی که گم نشدند
قتل عام67 و جلوههايي از مقاومت
نسل فدا
تاریخ سی و هفت ساله مبارزات
خونین مجاهدین بسیار رازها و حماسه های خاموش را در دل خود مهر کرده است
از جمله اینکه بسیاری از
هواداران ساده مجاهدین که دستگیر میشدند حتی اسم اصلی خود را در طول دوره زندان به
دژخیمان ندادند بسیاری از آنها با اسامی مستعار جان باختند
یکی از شاهدین قتل عام 67 حسین
فارسی نقل میکند که :
يادم آمد كه شب 30خرداد دژخيمان
در اوين تعدادي از خواهران و برادران ميليشيا را همانشب بدون اينكه اسمشان را بدانند
به جوخه اعدام سپرده بود و بعد عكسهاي آنها را در روزنامه چاپ كرده و فراخوان داده
بود كه هركس آنها را
ميشناسد به دادستاني مراجعه كند، مشخص بود كه آنها از دادن اسم
خودداري كرده بودند.
یادواره ای که برای اولین بار بعد از بیست و هشت سال منتشر میشود
مجاهدی که بجز این اسم هیچ اثری از خود ندارد اما در صف تاثیرگذارترین انسانهای قرن حاضر
نامش برای همیشه تاریخ جاودانه ماند
حسین فارسی نقل میکند:
كسي را ميشناختم كه سال59 دستگير شده بود، مدتي در سال60 همسلول بوديم و خيلي با هم شوخي ميكرديم، اسمش نادر بود، نادر آقايي صدايش ميزديم، اما در پاييز سال60 كه بچههاي دستگير شده 59 را از بند ما بردند ديگر او را نديدم تا اينكه در عيد سال66 كه چندساعتي با نفرات بند پايين قاطي شده بوديم او را ديده و روبوسي كرديم، فقط از او پرسيدم هنوز آزاد نشدهاي؟ جواب داد نه، مصاحبه ميخواهند من هم قبول نميكنم دريكي از روزهاي مرداد67 كه قتلعام در جريان بود او را در راهرو ديدم، سلام و عليك هم كرديم، اما نفهميدم چه شد، بعد هم سراغش را كه گرفتم شنيدم كه در همان مردادماه شهيد شده.
اخيرا به ليست شهدا كه نگاه ميكردم هر چه گشتم اسم نادر آقايي يا علي آقايي را پيدا نكردم، فكر كردم اشتباهي شده، شايد اصلا من اشتباه كردهام و آن كسي كه در گوهردشت ديده بودم نادر نبوده و كس ديگري بوده، شايد نادر در فاصله عيد66 تا مرداد67 آزاد شده و من خبر ندارم و... خلاصه بيشتر بهخودم شك ميكردم. تا اينكه چندي قبل از يكي از برادراني كه چندسال با او بوده سراغش را گرفتم و گفتم نادر آقايي درسال67 شهيد شده يا خير؟ گفت آره، گفتم من هرچه در ليستها گشتم اسمش نيست، گفت آخر اين اسم مستعار بوده، اسم اصليش نادر صادقكيا است.
مسعود نوه دختري پدر طالقاني بود. به همي ندليل
مورد كينه شكنجه گران زندان قزل حصار و خيلي زيرضرب قرار داشت.
فقط بخاطر اینکه نوه پدر طالقانی بود توهينهاي
زيادي به او ميكردند.
او1۷ساله بود كه به جرم هواداري از سازمان در
سال 60 دستگير و به 11سال زندان محكوم شده بودند عليرغم سن كمش در هفت سالي كه زنداني
بود مدت دو يا سه سال را در انفرادي به سر برد ودر سال 61 در زندان قزلحصار حدود سه
ماه را در محلي بنام قرنطينه كه معروف به گاوداني بود سپري كرد اما باهمه شكنجه ها بسيار
مقاوم بود.
مسعود با قد بلند و شانه هاي پهن و سر بلندش
همواره پيام استواري و آزادمردي بود
او هميشه در سلام كردن پيشقدم بود. در موضعگيري
در برابر جلادان هميشه در صف اول ميايستاد.
مخصوصاً حاجي رحماني جلاد (رئيس زندان قزلحصار)
خيلي مسعود را اذيت ميكرد. يكبار در زندان موردي پيش آمده بود و ربطي هم به مسعود نداشت
اما حاج رحماني هميشه دنبال بهانهاي بود تا مسعود را شكنجه و آزار دهد. به همين دليل
هم او را زير ضربات مشت و لگد گرفته بود، ميگفت پدر سوخته فكر ميكردي جد و آبادت سر
كار ميآيند و تو ميتواني هر غلطي بكني
اما مسعود خم به ابرو نميآورد و محكم و استوارتر
از قبل حتي باعث روحيه دادن به ديگران ميشد. وقتي پيام انقلاب ايدئولوژيك را شنيد مدافع
سرسخت آن شد و در برابر هركسي (حتي كساني كه به ملاقاتش ميآمدند و حرفي ميزدند كه ناشي
از عدم دركشان از انقلاب ايدئولوژيك بود)، مسعود قاطعانه به دفاع جانانه از انقلاب
ميپرداخت.
مسعود قهرمان درروز10مرداد67 در گوهردشت مجدداً
به دادگاه رفت، حکم اعدام او مستقیما
توسط حسینعلی نیری، رئیس هیئت تصمیمگیر اعدام زندانیان سیاسی صادر شد.حسینعلی نیری که این روزها معاون
دیوان عالی کشور است، شخصا مسعود خستو را میشناخت و پس از توهین به او و پدربزرگش
گفت: «نوه طالقانی هستی؟ اعدام».
هنگام دستگیری
مسعود خستو به والدینش گفتند که این پسر ۱۷ساله
را برای چند سوال و جواب میبرند و باز میگردانند. اماحتی جنازهاش را هم به خانوادهاش
تحویل ندادند. خانواده مسعود خستو تنها میدانند که جنازه او جایی در قبرستان خاوران
میان جنازههای بینشان دیگر مدفون است.
پدر و
مادر مسعود خستو وقتی برای پیگیری وضعیت فرزندشان به کمیته انقلاب اسلامی در محله
گیشای تهران رفتند، بازداشت شدند.آنها ۴۵روز در
بازداشت بودند. کلیپ زندگی نامه مسعود خستو در برنامه تابستان 97
در خاوران امر فرّاري هست که سخن گفتن از آن به مثابهي واقعهاي پايانيافته را محال ميکند! که خطکشيهاي زمان و مکان را ريشخندي حواله ميکند و روايتي نوين، روايتي دائمن «نو»شونده را بر اکنون ما ميگشايد، ميتاباند، حک ميکند، تحميل ميکند؛ روايتي که از ديروز احضار شده تا کرختي امروز را خنثا کند و روايت فردايي ديگر را، امکاني ديگر را، و ضرورتي ديگر را نه حکايت که خلق کند.
خاوران پيکرهاي است تنومند به قدمت بيست وهشت سال که شهريورماهِ هزار و سيصد و شصت و هفتِ تپهي اوين را با زمان حال پيوند ميزند و انسانِ تاريخ ساز را فرا ميخواند؛ انساني که قرباني نيست، انساني که نميخواهد قرباني باشد، انساني که ميايستد.
تابستان سال67 بدون شك در سينه تاريخ ايران حك شده و هرگز فراموش نخواهد شد. از يكسو يادآور برگ زرّيني از فداكاري و وفاداري به آرمانِ آزادي و پايبندي به اصول و از سوي ديگر افشاگر اوج شقاوت و بيرحمي خميني و دارودسته جنايتكارِ حاكمش بوده و خواهد بود.
در مرداد ماه شايعه اعدام گسترده در زندانهاي جمهوري اسلامي دهان به دهان ميشد. خبرهاي نگران کننده از زندانها به گوش ميرسد. به عنوان مثال در مشهد به حسب تصادف ماموران گورستان بهشت رضا خبر دفن تعدادي از بچه هاي مجاهد را به خانواده آنان ميدهند. خانواده ها سراسيمه به بهشت رضا ميروند و برخي از آنان دستگير مي شوند.
به تدريج در اواخر شهريور و ابتداي مهر بود که شايعه اعدامهاي گسترده، به يقين تبديل شد. اما هيچ کس از ابعاد آن اطلاعي دقيق نداشت. همه خانواده ها در دل اميدوار بودند که بستگان آنان در ميان اعدام شدگان نباشند. (در تهران) بيخبري خانواده ها تا آذر ماه تداوم يافت. در آذر ماه همان سال اسامي تعداد زيادي از زندانيان اعدام شده به اطلاع خانواده هاي آنان رسانده شد. وسايل زندانيان را در کميته هاي مختلف تهران توزيع ميکردند.
اولين واکنش خانواده هاي زندانيان سياسي و اعدام شدگان به اين اقدام وحشيانه، برگزاري با شکوه مراسمهاي يادبود اعدام شدگان بود.
البته ادامه اين كشتار به اشكال و ترفندهاي مختلف تا سال 68 ادامه يافت.
از اين عزيزان 38درصد حلقآويز شدهاند، 48درصد را تيرباران كردهاند و 14درصد بقيه به صورتهاي مختلف از جمله در اثر شدت شكنجه، زجركش، انفجار در زندان و حلقآويز در ملاءعام بهشهادت رسيدهاند
هدف اصلي، كشتار و از بين بردن كليه زندانيانِ مجاهد و مبارزي بود كه طي ساليان با مقاومت قهرمانانه خود و تحمل سرفرازانه تمامي سختيها و شكنجههاي قرون وسطايي دژخيمان، برگ زريني از مقاومت و فداكاري را در تاريخ معاصر ميهنمان رقم زده بودند.
در آن روزهاي سياه، «هيأت مرگ» خميني مركب از سرسپردهترين عناصر وزارت اطلاعات، دادستاني، قوه بهاصطلاح قضائيه و سركردگان زندانها با تمهيدات و تدابير شديد امنيتي، اجراي طرحي را كه از سالها پيش مدنظر داشته و از زمستان سال 66 تداركش را در اغلب زندانهاي سراسر كشور ديده بودند، بهطور متمركز آغاز كردند.
«هيأت مرگ» در يك مكالمه چند دقيقهاي حكم قتل مجاهدين و مبارزين اسير را صادر ميكرد. بنا به شهادت بازماندگان اين واقعه هولناك، زندگي يا مرگ يك زنداني سياسي و بطور خاص زندانيان سياسي مجاهد از سوي هيأت مرگ تنها با يك معيار رقم زده ميشد؛ اينكه زنداني سياسي هويت خود را چگونه بيان ميكند زندانيان سياسي مجاهدي كه بعداً آزاد شدند ميگفتند از زندانيان
مي پرسيدند مجاهد است يا منافق كلمه مجاهد برابر حكم اعدام بود. اين درحالي بود كه تمامي اسيران، حتي بر اساس قانون خودِ رژيم داراي حكم بوده و بسياري از آنان سالها از پايان حكمشان گذشته بود.
زندانهاي اوين و گوهردشت، مركز اين كشتار بودند. اما به گواهي شاهدان هيچ زندان و شهر و روستايي از اين كشتار در امان نماند. آنچنان كه پس از گذشت ربع قرن، هنوز هم ابعاد و اسرار اين قتلعام هولناك در كميّت و كيفيت واقعيش در پرده ابهام است.
هنوز خانوادههاي بيشماري از سرنوشت فرزندانشان بيخبرند! هنوز رژيم آخوندي اطلاعي از سرنوشت بيشمار زندانيان سياسي كه نام و مشخصاتشان در زندانها و دادگاههايش ثبت شده، به خانوادههايشان نداده است.
حلق آويز در ملاءعام تحت عناوين مختلف!
يكي از شيوههايي كه رژيم اعدامها را با عناوين و پوشهاي مختلف ادامه ميدهد حلق آويز زندانيان سياسي تحت عنوان قاچاقچيِ موادمخدر و... بود. مجموع گزارشهاي بازماندگان و شاهدان قتلعام نشان ميدهد كه در پائيز و زمستان سال67 (حتي در مقاطعي در سال68) بسياري از زندانيان سياسي را تحتعنوان قاچاقچيِ موادمخدر! در دستههاي7تا 20 نفره در شهرهاي تهران، كرمانشاه، هرسين، ايلام، دزفول، گرمسار، ساوه، ورامين، كرج، بريز، مشهد، بندرعباس و… بدار آويختهاند.
در گزارش يكي از شاهدين صحنه چنين آمده است در ميدان امامحسين تهران زنداني سياسي مجاهد همايون صولتي به اتهام قاچاقچي موادمخدر حلقآويز شد. در همان صحنه پيش از اعدام همايون فرياد ميزند: «مردم بدانيد من همايون صولتي مجاهدم و قاچاقچي نيستم» به اين ترتيب همايون تا آخرين لحظات حيات پربارش دست از افشاگري برنداشت و نقاب از چهره «ديو جماران» كه خود را نماينده خدا بر روي زمين وانمود ميكرد برداشت.
از نمونههاي ديگر اعدام زندانيان تحتنام قاچاقچي، ميتوان به اعدام تعدادي از هواداران مجاهدين كه داراي مذهب اهلحق بودند اشاره كرد، در بهمن ماه 1367 رژيم ضدبشري به نام قاچاقچي در ملارد كرج، يعني محل زندگيشان، بهدار آويخت و در روزنامههاي خودش هم اعلام كرد. ..
سن وتحصيلات شهيدان
اين قتلعام همه گروههاي سني را دربرداشت، ازشهيدان 15ساله تا شهيدان بالاي 50 سال از جمله سه تن از مادران، شهيد ساداتحسيني 60 ساله و شهيد ملوك مريدوطن 50ساله در شيراز به شهادت رسيدند و مادر شكري كه پس ازشهادت فرزندانش در حالي كه عليه رژيم دست به افشاگري زده بود دستگير و او را بعد از شكنجههاي فراوان در قائمشهر به شهادت رساندند. در باره شهيد ملوك مريدوطن در گزارشات متعدد آمده است: شهيد ملوك مريدوطن مادر شهيد مسعود عيديپور و خواهر شهيد محمدباقر مريدوطن در اعتراض به شهادت عزيزانش، دستگير و چند روز پس از شهادت برادر و فرزندش در جريان قتلعام با بيرحمي مافوق تصور اعدام ميشود.
پدران سالخورده، پدر حسينپور 60 ساله، كشاورز اهل گيلان و محمدابراهيم رجبي 58ساله در گرگان، محمدحسين اكبرزاديوسفي 60ساله در تبريز، اميرهوشنگ هاديخانلو 62 ساله در تهران، هادي متقيطلب 60ساله در رشت (كه دوفرزندش رضا 18ساله و رشيد 27ساله نيز درقتلعام دررشت به شهادت رسيده بودند) محمدابراهيم رجبي 58ساله در قزوين در اسلامآباد شهيد مهدي فتاحي كه به حمايت از فرزندان مجاهدش برخاسته بود، دستگير و در ملاءعام حلقآويز ميشود. شهباز شهبازي از رودسر او سالها پيش از انقلاب به مبارزه با ديكتاتوري شاه برخاسته و از پيروان راستين مصدق بزرگ بود. بههمين دليل از همان ماههاي اول بعداز انقلاب مورد حقد و كين مرتجعين حاكم قرار گرفت. شهباز شهبازي نخستين معاون استانداري گيلان در ماههاي اول انقلاب بود. او كانديداي انتخابات مجلس بررسي قانون اساسي در سال58 از رودسر بود كه در 60سالگي بههمراه فرزند مجاهدش علي شهبازي در مردادماه سال67 بهشهادت رسيد، فرزند ديگرش نيز در سال60 تيرباران شده بود
از بين شهيداني كه از مدارك تحصيلي آنها مطلع هستيم، دهها تن داراي مدرك دكترا و فوق ليسانس، صدها تن داراي مدرك ليسانس و فوقديپلم، بيش از هزار تن از شهيدان داراي مدرك ديپلم و هزاران تن دانشجو و دانش آموز بودند.
مشخصات شغلي شهيدان
در ميان شهيدان قتلعام سال67 تنوع شغلي، از كارگر گرفته تا كشاورز و پيشهور، صاحبان مشاغل آزاد، كارمندان كشوري و لشكري، پزشكان و كادر درماني، افسران و پرسنل نظامي، كارشناسان فني و اداري، صاحبان حِرف و صنايع و معلمان و دبيران و استادان دانشگاه ديده ميشود
پرسنل نظامي ارتش...!
سرهنگ ميرفخرايي، سرگرد خليل مينايي، سرگرد مقصودي و تكاور نيروي دريايي مرتضي ميرمحمدي پرسنل نظامي هوادار مجاهدين بودند كه در جريان قتلعام زندانيان به شهادت رسيدند. محمد ميرزامحمدي 64ساله درجهدار پيشين شهرباني يكي ديگر شهيدان قتلعام است. او در سال 53از شهرباني زمان شاه استعفا نمود و در انقلاب ضدسلطنتي فعالانه شركت نمود. شهيد ميرزامحمدي در دوران خميني نيز با تأمين سلاح و مهمات به ياري مجاهدين برخاست. غلامرضا ميرزامحمدي فرزند اين پدر پاكباز، از فرماندهان واحدهاي عملياتي مجاهدين، در سال61 طي درگيري بهشهادت رسيد.
كادر پزشكي
دكتر حميده سياحي و دكتر معصومه شورانگيز-كريميان، دكتر طبيبينژاد، دكتر فيروز صارمي 60ساله، از جمله شهيدان قتلعام زندانيان سياسي در سال 67 ميباشند. دكتر طبيبينژاد و دكتر فيروز صارمي، در ملاءعام در شهر تبريز حلق آويز شدند يكي از شاهدين گفته بود ”دكتر صارمي را در ملاءعام با استفاده از جرثقيل در محل درب گچيل روبروي بازار تبريز به همراه يك پزشك مجاهد ديگر بنام طبيبينژاد حلقآويز كردند“. دكتر طبيبينژاد 55ساله و متخصص بيماريهاي سرطاني بود.
هنرمندان و قهرمانان ورزشي
شماري از هنرمندان و قهرمانان ورزشي ايران، از جمله ابوالقاسم محمديارژنگي استاد موسيقي و آواز ايراني، فروزان عبدي عضو تيم ملي واليبال زنان ايران، مهشيد(حسين)رزاقي عضو تيم ملي فوتبال اميدايران و جواد نصيري عضو تيم ملي شمشيربازي و دو ورزشكار محبوب و صاحبنام ديگر بنامهاي قاسمعلي بستاكي از اراك و عباس خورشيدوش از همدان در زمره اين شهيدانند.
پراكندگي جعرافيايي و آمار شهيدان خانوادهها
ازنظر پراكندگي جغرافيايي نيز در سراسر ايران هيچ روستا و شهر و استاني نيست كه از چندتن تا چند صدتن در اين حماسه پايداري ميهني در برابر ارتجاع خونآشام شهيدي تقديم نكرده باشد. شهرهاي بزرگي همچون تبريز و اروميه و رشت و لاهيجان و انزلي و آستانه و صومعهسرا و رودسر گيلان تا ساري و بابل و قائمشهر در مازندران و كرج و مشهد و سبزوار و سمنان و شاهرود و اصفهان و كاشان و كرمانشاه و همدان و زنجان و ايلام و مسجدسليمان و انديمشك و اهواز و آبادان و شيراز هر يك شهيدان بسياري تقديم كردهاند. شهيدان مناطقي چون فهلياننورآباد ممسني در جنوب ايران و هفشجان و سيسخت ياسوج در مركز ايران و كوچصفهان در گيلان و گرگرجلفا در شمالغربي و روستاهاي توابع بندرگز و تركمنصحرا در شمالشرقي و پاوه و نقده و اشترينان در غرب ايران و زادگان روستاهاي اطراف زابل و زاهدان و بندرعباس و بوشهر و بهبهان را دربرميگيرند. جاي آن است كه در يادواره اين حماسه پرشكوه پايداري و شرف از خانوادههايي ياد كنيم كه بعضي تا 10شهيد و بعضي ديگر بطور همزمان در قتلعام از 3تا5 شهيد و شماري ديگر آخرين فرزند خود را نثار آزادي و سرفرازي خانواده بزرگ ايران كردهاند: خانواده قهرمان شجاعي از شهركرد، در ليست شهيدان قتلعام سال 67 نامهاي نسرين و مراد و قربان شجاعي را ملاحظه ميكنيد، اين خانواده تاكنون 12شهيد تقديم خلق محبوبشان كردهاند. خانواده احمدي اهل آبادان، درقتلعام 4 فرزند خود را تقديم انقلاب كرد و شهداي اين خانواده به 6 نفر رسيد، فريبا و فرحناز و محمد، روز 13مرداد در اصفهان و منصور احمدي در شهريور67 در شيراز اعدام شدند. از خانواده خسروآبادي در سبزوار، 3شهيد به نامهاي منصور، مسعود و طيبه در مرداد ماه سال67 تيرباران شدند. مجاهد شهيد طيبه خسروآبادي دخترعموي اين شهيدان است، شهلا خسروآبادي خواهر مسعود ومنصور نيز سال60 بهشهادت رسيده بود. در مرداد ماه67، عصمت، فاطمه و حسين ادبآواز در جريان قتلعام67 در زندان شيراز به استقبال جوخه اعدام رفتند و به خواهر قهرمانشان، شهيد مقدس گوهر ادبآواز پيوستند. خانواده همتي از سمنان 7شهيد تقديم انقلاب كرد. اقدس همتي پنجمين شهيد خانواده همتي است كه بههمراه همسرش مجاهد شهيد حسين مؤكدي در آبانماه67 در اوين تيرباران شد پيش از آنها، در سال61، عباس همتي. پدر خانواده حاجرضا همتي حين درگيري لفظي با پاسداران در مقابل زندان سكته كرد و به فرزندان مجاهدش پيوست فرمانده بابك، طراح و فرمانده مجازات انقلابي آخوند صدوقي امامجمعه و نماينده خميني در يزد) را در ملاءعام تيرباران كرده بودند، فرزند ديگر خانواده، نعمتالله، را در سال63 بهدار آويخته بودند. مريمالسادات حسيني همسر عباس درحاليكه باردار بود در مهرماه61، حين درگيري مسلحانه با پاسداران در اراك به شهادت رسيد.. با شهادت دكتر منصور حريري و محسن حريري، خانواده حريري از رشت، 5شهيد به انقلاب مردم ايران تقديم كردند. در خانواده ديگري به نام حريري از زنجان، جعفر حريري از شهيدان آذرماه67، ششمين شهيد اين خانواده است. احمد غلامي ششمين شهيد خانواده غلامي از قائمشهر، حسين داوودي، ششمين شهيد خانواده داوودي از بابل و علياكبر ابراهيمپور ششمين شهيد خانواده ابراهيمپور از گرگان هستند. ابوالفضل هاشميان از قزوين در قتلعام سال67 به برادرانش، غلامحسين و مجتبي و حبيب پيوست كه در سالهاي 60تا63 بهشهادت رسيده بودند. طهمورث رحيمنژاد، استاد دانشگاه، هفتمين شهيد و تنها بازمانده خانواده قهرمان رحيمنژاد در گرگان بود. پيش از او تهمينه، ترانه، فريدون، عزيزالله و همسرش فريباآجيلي در سالهاي 60 تا 63 بهشهادت رسيدند. با شهادت حسين و مصطفي و معصومه ميرزايي، شمار قهرمانان شهيد اين خانواده به 7تن رسيد. فرهنگ فدايينيا، چهارمين شهيد خانواده از اهواز بود. ناهيد و حميد تحصيلي از تهران، به دو خواهر و برادر شهيدشان پيوستند و شمار شهيدان خانواده تحصيلي به 4 تن رسيد. غلامرضا بزرگانفرد، چهارمين شهيد خانواده از تهران، فخري آزمودهلكامي، چهارمين شهيد خانواده از رشت، خانواده برهاني در قتلعام دو شهيد تقديم كرد كه تعداد شهداي اين خانواده به 6 تن رسيد، خانواده داوودي دو شهيد تقديم كرد كه تعداد شهداي اين خانواده به 7 شهيد رسيد و … بسيار خانوادههاي ديگر كه هريك جلوهيي از رود خروشان خون شهيدان و سرمايههاي آزادي و پيروزي انقلاب نوين مردم ايرانند.
خانوادههاي بسياري بودند كه در جريان قتلعام زندانيان سياسي بهطور همزمان دو يا چند عضو خانواده را تقديم رهايي خلق و ميهن اسيرشان كردند، ولي متاسفانه نام بردن از اين خانوادهها و ذكر اسامي شهيدان، بدليل كثرت آنها، دراين متن نميگنجد.
خون پاکشان پیامی از دوره های
مختلف تاریخ مبارزه خونین سازمان مجاهدین خلق ایران شد.
در روز ۲۱اسفند سال94 مادرمجاهد عفت شاه آبادی (احمدی) در۹۳سالگی پس از عمری مقاومت وصبر و
استقامت در برابر دو ددیکتاتوری شاه و شیخ،در تهران دارفانی را وداع گفت و به فرزندان شهیدش پیوست.
در بیست و هشتمین سالگرد به
خاک افتادن یادی از اشرف قهرمان میکنیم