‏نمایش پست‌ها با برچسب قتل‌عام. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب قتل‌عام. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آبان ۲, شنبه

ایران-یادواره مجاهدسربدار مسعود دالوند


مسعود دالوند

سوم آبان بيست و ششمين سالگرد شهادت مجاهدقهرمان مسعود دالوند به دست دژخيمان رژيم پليد آخوندي در زندان اوين است.

در سحرگاه خونين چهارشنبه سوم آبان 1368 در سن 28 سالگي و پس تحمل شديدترين و وحشيانه ترين شكنجه ها، سربدار شد و به ياران شهيدش در قتل عام هولناك 67 پيوست. مسعود در وصيتنامه كوتاهي كه نوشته بود، ضمن طلب استغفار از خدا بخاطر نكرده هايش (اين رسم مجاهدين است كه در اوج فدا و ايثار باز هم فقط نكرده خود را مي بينند) تا آنجا كه به انتخاب مبارزه و شهادت در سن 28 سالگي برمي گشت نوشته بود از زندگي ام راضي هستم و كارهايم همه در راه خدا و خلق بود و سپس عشق خود به خلق و اميدش به پيروزي را با اين جمله كه شاد باشيد و عزاداري نكنيد، نشان داده بود و در پايان هم قسمتي از آيه ... و اليه ترجعون... به سوي او بازمي گردم را نوشته و تمام اموالش كه فقط كتاب هاي او بود را به مادرش داده بود. هيچگاه مزار او را به خانواده اش نشان ندادند.
فقط به خاطر اين چند كلمه دژخيم پليد كف بر دهان آورده بود و مي گفت او يك محارب و منافق سر موضع بود و به سزاي اعمالش رسيد، شما حق نداريد هيچگونه مراسمي بگيريد در غير اينصورت همه شما دستگير مي شويد و سرنوشت او در انتظار شما است! يعني اينكه شما را هم اعدام مي كنيم.
مجاهد شهيد مسعود دالوند در زندان اوين و زير شكنجه دژخيمان(در فاصله پاييز 67 تا 3 آبان 68 كه خود نيز سربدار شد) در ملاقاتي كوتاه قبل از اعدام، پرده از جنايت عظيم و قتل عام رشيدترين و بهترين فرزندان مجاهد و مبارز اين خلق برداشت و گفت ابعاد كشتار آنقدر عظيم است كه كلمات قادر به بيان آن نيست...

بيشتر از اين نتواست بگويد، اما همين كلمات كوتاه، خود گوياي آن كشتار و قتل عام بي سابقه در تاريخ ايران و يكي از دهشتبار ترين جنايات تاريخ بشري بود. با ادامه راه آن قهرمانان سربدار تا تحقق سرنگوني رژيم پليد ولايت فقيه و استبداد مذهبي و استقرار آزادي و دمكراسي و عدالت در ايران زمين به آن شهيدان سرفراز درود مي فرستيم.

۱۳۹۴ مهر ۱۵, چهارشنبه

ایران-عباس آذری از سربداران67

 مجاهد شهید عباس آذری
شهید عباس آذری در شهریور سال 1328 در شهرستان تربت حیدریه در یک خانواده مذهبی متولد شد. پس از اخذ دیپلم در همان شهر، وارد هنرستان عالی راه‌آهن شد و در سال 1350 از این هنرستان فارغ‌التحصیل و در راه‌آهن مشغول به کار شد.
حدود سه سال بعد با فعالیتهای سازمان آشنا شده و به عضویت سازمان مجاهدین خلق درآمد. در سال 1356 و با اوجگیری جریانهای انقلاب به‌طور مؤثردر این زمینه فعالیت می‌کرد به‌گونه‌یی که در تابستان 1357 در شهرستان ازنا چند بار به ساواک احضار و مورد بازجویی قرار گرفت.
بعد از انقلاب و در جریان خیزش هواداران سازمان در سال 60 دستگیر و به مدت 2سال در سبزوار زندانی شد. پس از آزادی از زندان به فعالیتهای خود در سازمان ادامه داد. در همین سالها بود که برادر کوچکترش (محمد ابراهیم) که او نیز عضو سازمان بود به همراه همسر و فرزند نوزادش در مشهد در درگیری با دژخیمان خمینی به‌شهادت رسید.
در سالهای 65 و 66 (زمان خروج عده‌یی از اعضای سازمان از کشور) وی که در امر سازماندهی و انتقال اعضای سازمان در یزد فعال بود شناسایی شده و در سال 1366 مجدداً بازداشت و زندانی شد.
در سال 1367 و در جریان اعدامهای سبعانه رژیم به خیل شهدا پیوست.
یادش گرامی

۱۳۹۴ مهر ۱۴, سه‌شنبه

ایران-راز هاي پنهان 30هزار گل سرخ سر بدار67


به نقل از گفته هاي شاهدان جنايت
بند 4 بالا تمامي ديوارها، راهرو، و اتاقهايش بوي ياراني را مي‌داد كه دو ماه پيش با هم از گوهر دشت آمده بوديم اما ديگر اثري از آنها نبود. ديگر حميد‌رضا وثوق آبكناري را در خود نداشت؛ دانشجويي كه به اشعار مولوي تسلط بسياري داشت و مدتها مسئول بند و منتخب بچه‌ها بود. ديگر صداي خنده‌هاي حسين حضرتي دانشجوي شيراز شنيده نمي‌شد، ديگر از چهره معصوم و پرصلابت عبدالحميد صفائيان دانشجوي تهران كه اسوة مقاومت در زير شكنجه بود، خبري نبود. او كه بر اثر شدت شكنجه و شلاقهايي كه به پاهايش خورده بود چندين انگشت پايش قطع شده بود، در طول سالهاي زندان شبها از درد پا تا صبح بيدار مي‌ماند و اگر كسي نمي‌دانست كه بر او چه رفته هيچ‌گاه متوجه نمي‌شد زيرا هميشه صبور و پر‌صلابت سختيها را تحمل مي‌كرد. بي‌جهت نبود كه همه او را حميد صفا صدا مي‌كردند.
بانگاهي به جاي خالي بچه ها ياد جمله يكي از جلادان در 209 افتادم. او گفته بود: «اينها همه منافق هستند، حتي يك نفرشان هم حاضر نشد توبه كند».
از بند ملي‌كشها, كه حكمشون تموم شده بود و خانواده‌هاشون منتظرشون بودن 6-5نفر بيشتر نموند. 140نفر رو حلق‌‌آويز كردن.
از بند3گوهر دشت 140نفر حلق‌آويز شدن.
از فرعي6 و فرعي14، يك نفر هم زنده نگذاشتن.
از زندانيان كرمانشاهي كه به گوهردشت تبعيد كرده بودند هيچكس نموند.
از 150 نفر بند يك اوين فقط 7نفر زنده موند.
همة زندانيان تبعيدي به اوين رو كشتن.
از بعضي شهرستانها حتي يك نفر هم زنده بيرون نيومد.
در جريان قتل‌عام در زندان قائمشهر بچه‌ها را جلو چشم همديگر اعدام مي‌كردند. برخي از شهيدان مانند محمود قلي‌پور و صفدر اولادي كه مدتها قبل, از زندان آزاد شده بودند، در جريان قتل‌عام آنها را هم از خانه‌هايشان بيرون كشيده به زندان بردند و اعدام كردند.
مصطفي جوان شادلو را در سياهكل تحت عنوان قاچاقچي دار زدند. پدر كه شاهد صحنه بود جگرش كباب شد. فرياد زد پسرم مجاهد خلق است. پدر را هم دستگير و سربه‌نيست كردند.
علي و محمد سماواتي را در همدان، عبدالرضا و محمودرضا را در شيراز به جرم دزدي و مواد مخدر اعدام كردند.
كافيست لحظه يي خودمان را جاي برادرِ «زينت حسيني و سارا عليزاده» قرار بدهيم كه در مرداد68 در تهران به جرم فساد! و مواد مخدر اعدام شدند.
پاسداران خميني در ايام قتل عام67, حتي به دختران معصوم مجاهد, قبل از اعدام رحم نكردن. در گزارش يكي از زنان مجاهد از اوين اومده:
در همين دوران خبر فتواي دوباره و حكم رسمي تجاوز به دختران مجاهد، قبل از اعدام را شنيدم. هنوز نميتوانستم يا نميخواستم به ميزان پستي و رذالت خميني و پاسدارانش باور كنم. البته اين حكم از سال60 وجود داشت، اما آن زمان مخفي و غيرعلني انجام ميشد. به دليل ويژگي خاص زن‌ستيزي در نظام آخوندي، زنان مجاهد همواره خيلي بيش از مردان، مورد شكنجه و فشار و بي‌حرمتي بودند.
در آن روزها از مجموع سه طبقه بند خواهران در اوين، فقط 2اناق باقي ماند. وقتي همه در يك جا جمع شديم، خاطره‌هاي بسياري از شهيدان را به‌ياد ميآورديم و براي هم تعريف ميكرديم:
در اين ميان دختران دانش آموزي كه طي 7سال شديدترين شكنجه ها رو تحمل كرده بودن, با پايداري و مقاومتشون پوزة جلاد رو به خاك ماليدند. در گزارش خواهران از بند رسته در زندان اوين آمده:
اسامي تعدادي از شهداي دانش‌آموز قتل عام كه من در آخرين روزها با آنها هم‌بند بودم به شرح زير است:

زهره حاج مير‌اسماعيل (هنگام دستگيري) 16 ساله بود، ليلا حاجيان 16‌ساله، سهيلا حميدي (فرشته) 16ساله، رؤيا خسروي 16ساله، مهري درخشان‌نيا 16ساله، سودابه رضازاده 15ساله، تهمينه ستوده 17ساله، سهيلا شمس 17ساله، سوسن صالحي 17ساله، منيره عابديني 16ساله، مهتاب فيروزي 15ساله، فرحناز مصلحي 15ساله، سيمين نانكلي 17ساله، گلي حامدي 17ساله، اشرف عزيزي 17ساله، مهتاب فيروزي 17ساله، مليحه اقوامي 18ساله، حوريه اكبر‌نژاد 17ساله، پروين باقري 15ساله...
: طبق گزارشات زنان از بند رسته، تحصيلات دانشگاهي خصوصاً براي زنان مجاهد يكي از جدي‌ترين عوامل حساسيت و فشار بود. اصلاً نفس دانشجو‌ بودن جرم بود.
نمونه و سمبل اين زندانيان منيره رجوي بود. حتي اگر او در يك گوشه ساكت و آرام مينشست و فقط كار ‌دستي انجام مي‌داد، باز هم تحملش نميكردند. در هر شرايطي منش و شخصيت منيره بغض و حسادت آنها را برمي‌انگيخت.
مجاهد شهيد حوريه بهشتي‌تبار نيز بهدليل تحصيلات بالايش هميشه در سلول و بندهاي تنبيهي بود. دكتر شورانگيز كريمي را از سقف آويزان كردند.پروين حائري (دانشجوي فوق‌ليسانس زبان انگليسي)، فريده رازبان (فوق‌ليسانس زبان انگليسي)، افسانه شير‌محمدي (مهندس)، فضيلت علامه (مهندس معماري)، ناهيد جليلي (ليسانس)، زهره عين‌اليقين (ليسانس)، قدسيه هواكشيان (ليسانس)، شكر محمدي (ليسانس)
هنوز آن خون داغ است. خوني كه ديوار بلند تنگنا را شكست، امروز در خيابانها مي‌جوشد
دوستان تمامي اسامي كه ذكر شد هركدام كتاب واسطوره اي بودند كه متاسفانه تنها اطلاعات به جاي مانده از آنها درحد همين سطور اندك ميباشد درجمع اوري و ذخيره اطلاعات شهيدان خاطرات وعكسها درخواست عاجزانه براي كمك وهمياري و پشتيباني دارم
اين كوچكترين و كمترين وظيفه مادرقبال آن خونهاي جوشان وحماسي است

۱۳۹۴ مهر ۹, پنجشنبه

ایران-يادي از مجاهد قهرمان مرتضي برزآبادي فراهاني از سربداران قتل عام67


 مجاهد قهرمان مرتضي برزآبادي فراهاني

در كهكشانهاي سفر جاي شما خالي نيست
مرتضي برزآبادي فراهاني دانش آموز در شهر اراك بود كه براي ادامه تحصيل به تهران ميرود و در آنجا فعاليتش را بعنوان هوادار سازمان مجاهدين شروع ميكند بعداز دستگيري خاله اش در 30خرداد 60 شبانه روز دنبال وصل به سازمان بود و با تعدادي از دوستانش هسته مقاومت را تشكيل داد او در آبان 61 دستگيرشد. در مقابل اصرار خانواده اش براي اينكه كاري كند كه آزاد شود گفته بود نميتوانم وجدانم را بفروشم و اعتقادم را زير پايم له كنم براي بيرون آمدن از زندان خميني بايد خودم اعتقاد وايمانم را بفروشم از من اين ر ا نخواهيد.
 او بعداز تحمل 6سال زندان و شكنجه نهايتاً در شهريور سال 67بهمراه 11 تن از مجاهدان ديگر به شهادت رسيد او را در قطعه كوكان بهشت زهرا در اراك در به خاك سپردند
مادر نبايد گريه كني بايد به من افتخار كني من يك مجاهد خلقم توهم مادر يك مجاهد خلقي مثل اونها باش پس مثل هميشه قوي باش وبه من روحيه بده
نامه مرتضي به خواهرش از زندان
خواهر عزيزم سلام
اميدوارم حالت خوب باشد راستش براي گفتگو با تو نشستم اما قلمم ديگر نمي نوشت گويا ديگر ياراي درك آن سوي افقها را ندارد وامانده مرا مي نگرد اما در جانش شوقي از فرياد بودن اما آوائي از درونم مهربانانه دست به دامن واژه ها شد تا با تو سخن بگويد از چه نميدانم شايد ازهمه چيز آري هرگاه بر بال انديشه با تو به صحبت نشستم به انتظار پاسخي ماندم كه چرا سخني نميشنوم شايد در فكر خامم شكوفه يا غنچه نشكفته را بر حسب گل ميگويم كه بايد به جان بنشينم تا اشكال زمانه را به انتظار هدف نظاره كنم خيلي دوستت دارم به اميد اينكه در تحمل دردو رنج زمانه در پناه آشيانه مهر ومحبت خداوند شكر نعمتش را تسبيح گوئى و خدا همواره توباشد

برگرفته از فیسبوک سیما کامیا
آرزوی پرواز بر فراز اوین!
نیمه شب روز ۱۲ آبان زنگ خونه به صدا در اومد و با ورود یکی از اقوام، دلهره ای که با شنیدن زنگ نابهنگام ایجاد شده بود جای خودشو به فریادی خاموش داد.
خانواده که منتظر آزادی مرتضی بود، باخبر شد که دیگه پسرک مهربون فامیل در میان ما نیست و بعد از ماهها ممنوع الملاقات بودن حالا در گوشه ی قبرستانی سرد و خاموش آرام خفته و بالهای زخمیش دیگه دردی نداره.
ساعت ۴ صبح به خونه خواهرم رسیدیم، وقتی با خواهرم مواجه شدم زنی و مادری دیدم صورت خراشیده که با دیدن ما با آوایی حزن انگیز نوحه سر داد:
خوش اومدید البته که میخواستم برای آزادیش خبرتون کنم اما نامردا امون ندادند…گلم را پر پر کردند وای خواهر که چقدر این چهار ماه به در زندان رفتم به هر نامردی التماس کردم به پای هر نامردی افتادم تا فقط یک کلام از پسرم بشنوم….اخه میدونی که من مادرم و مادر عاشق بی درده…. گفتند که آزادش میکنند آره آزادش کردن اونهم چطوری…. گفتند سند بیارید تا آزادش کنیم، سند بردم هر روز هر روز تا امروز گفتند دیگه اینجا نباید بیایید برید این هم شماره قبرش! آخ که شماره خونه اخرتشو بهمن دادند تو بهشت زهرای اراک قطعه کودکان! آره بخدا بچه ام بزرگ نبود جوون بود طفلکی کودکی هم نکرد از بس که نگران همه بود .…

طبق گفته خواهرم، در ملاقات ها همیشه با روحیه ای شاد و صورتی خندان حاضر میشد هیچگاه از بودن در زندان شکایت نکرد و هر بار هم در مقابل بیتابی های مادر میخواست که صبر و پایداری داشته باشه و از اون میخواست که مثل یک مادر مجاهد خلق باشه و مثل خود او قوی. میگفت مامان تو منو بزرگ کردی و اینطور قوی بار آوردی پس خودت هم بایستی قوی باشی. خواهرم یکبار مادرانه ازش خواسته بود که کاری کنه که آزاد بشه و اون که خیلی ناراحت شده بود گفته بود : مامان حاضری که یک مادر دیگه به عزای بچه ش بشینه؟ به خدا من نمیتونم اینکار را بکنم، از من هم نخواه که اینکار را بکنم… و مادر که متوجه نشده بود منظور اون از این حرف چیه، پرسیده بود یعنی چی؟ اون هم اشاره به گردنش کرده بود… بعد از اون خواهرم دیگه این درخواست را تکرار نکرد.
مرتضی خودشو یک فعال سیاسی نمیدونست، میگفت: نمی تونم بی عدالتی رو ببینم نمیتونم ببینم مادرم مثل همه مادرها و زنهای دیگه سختی بکشه و مورد ظلم واقع بشه و نتونه کاری بکنه چرا که قانونی نیست که ازش حمایت کنه، چونکه نمیتونه ترک بچه هاشو بکنه و برای همین بایستی بدترین ها را تحمل کنه. چرا اینهمه فرق بایستی میون آدمها باشه؟ اینهمه فاصله؟ نمیتونم ببینم که آدمها فقط برای اینکه میخوان آزاد و شاد باشند و اینکه برای آزادی و شادی دیگران مبارزه میکنند، به زندان میرند و بخاطر ایستادگیشون بدترین آزارها و شکنجه ها را میبینند و آخر هم جونشونو فدیه این راه میکنند…. انسانهایی که زیباترین هستند و از بهترینهای این آب و خاک….
برای ما هر سال شهریور و آبان ماه یاد آور پرواز اوست. کبوتر ما با بالهایی که مدتها بود برای پرواز بیتابی میکرد در شبی از شبهای تابستان ۶۷ به دوردستها بال گشود. درود بر او و همه یارانش روزی که زاده شدند و روزی که با وفا به پیمانی که در وهله اول با خود و خدای خود داشتند سبکبال پر کشیدند.


۱۳۹۴ مهر ۴, شنبه

ایران-نوادگان سرادر جنگل حماسه سازان مجاهد خلق




يادي از سه قهرمان خطه سردار جنگل احمدشوكتي، قربان مرادي و احمد سربيشگي
احمدشوكتي ، مجاهدي از نوادگان سردار جنگل بود او ميليشياي محبوب و چهرهٌ آشناي منطقهٌ خود بود. با روستاييان و زحمتكشان زندگي مي‌كرد و شريك رنجهايشان بود. احمد در ميان مردم به داشتن روحيه لطيف و مهربان و در عين حال جسور و بي‌باك معروف بود. اين خصائل انقلابي را احمد از مادرش كه نوهٌ ميرزا كوچك خان، سردارجنگل بود، آموخته بود. در دوران مبارزهٌ سياسي با خميني، احمد به اتفاق چند تن از يارانش انجمن هواداران مجاهدين رادر چالوس تأسيس كرد و در افشاي ارتجاع يك لحظه از پا ننشست. پس از آغاز مبارزهٌ مسلحانه در تيرماه60، هنگامي كه با مجاهد شهيد احمد سربيشگي در حال يك مأموريت بود، دستگير شد. اما هويتش براي مزدوران ناشناخته ماند. مدت سه ماه در زير سخت‌ترين شكنجه‌ها مقاومت كرد و سينهٌ رازدارش را بر روي دشمنان خدا و خلق نگشود. عاقبت در مهرماه60 مورد شناسايي مزدوران قرار گرفت و در بيستم همان ماه به همراه مجاهدين شهيد قربان مرادي و احمد سربيشگي اعدام شد. او هم‌چون ديگر ياران مجاهدش تا آخرين لحظهٌ حيات عشق به مردم و وفاداري به آرمانش را فراموش نكرد.

در سرود رقص دانه گندم
آرزوي ما بهروزي مردم
ما سروي عاشق
ريشه در خاك عشق
سبز و خرّم داريم
رهبري چون مسعود
گل عذار مريم
سبز و خرم داريم

۱۳۹۴ مرداد ۸, پنجشنبه

ایران-قتل عام67-جلوه‌هايي از مقاومت نسل فدایادی ازقهرمان مجاهد مرتضی تاجیک

قهرمان مجاهد سربدار مرتضی تاجیک

قهرمان مجاهد سربدار مرتضی تاجیک

در ميان شهيدان قتل عام 67 هستند مجاهدان شهيدي كه 7يا گاهاً 8سال در زندان بودند بدون اينكه هويت واقعي شان را براي دژخيمان افشا كنند قيمت نه گفتن به حكومت جهل و جنايت را تمام عيار پرداختند بدون حتي يكروز ملاقات خانوادگي و ديداري با خانواده با اين انتخاب كه هيچ نام و نشاني در تاريخ از آنها بجاي نماند اما مجاهد زيستند و با نام مجاهد سر  بدار نهاندند هرگز در مقابل دژخیم زبون کمر خم نکردند و ایستاده و استوار سر بردار شرف و افتخار نهادند و تا ابدیت نامشان و رسمشان را جاودانه کردند 

جلوه‌هايي از مقاومت نسل فدا 

از: حسين فارسي
در سال67 جنايتي در كشور ما رخ داد كه بسا رازهاي سربه مهر در آن وجود دارد. اينكه حقيقتا تعداد قربانيان اين جنايت چقدر بود؟ ممكن است هرگز مشخص نشود، اما فقط همين يك راز نيست، بلكه رازهاي ديگري هم هست كه همچنان سربه مهر مانده و معلوم نيست روزي گشوده شود يا نه. مانند اينكه قهرمانان سربدار چگونه بالاي دار رفتند و چه گفتند و چه وصيت‌نامه‌هايي نوشتند‌، اينها رازهايي است كه دژخيمان مي‌دانند. اما در اين حماسه شكوهمند رازهايي هم هست كه دشمن نمي‌داند و تا آخر هم برايش گشوده نشد، يكي از آنها اسامي و هويت واقعي برخي از اين قهرمانان پاكباز است كه تا لحظه آخر دژخيمان ازآن مطلع نشدند.
آن قهرمانان درسِ مقاومت و فدا را از معلم‌شان مسعود فرا گرفته بودند و بي‌دليل نبود كه فرياد مي‌زدند ”خلق جهان بداند مسعود معلم ماست“ و بر در و ديوار شهر مي‌نوشتند: ”سمبل نسل فدا رجوي قهرمان“. آنها آموخته بودند كه در مبارزه با دشمن خدا و خلق بايد از خيلي چيزها گذشت، بايد از علايق و جاذبه‌هاي مادي گذشت و عواطف فردي را فدا كرد.
آخر هركس كه دستي در آتش داشته و زندان را تجربه كرده مي‌داند كه 7سال حفظ اسرار و ندادن اطلاعات حتى اسم و هويت واقعي بها مي‌خواهد، يك قلم بايد از ديدار عزيزان و خانواده چشم بپوشي و با انبوه نگراني‌ها و دلتنگي‌ها دست و پنجه نرم كني. يك قلم بايد منتظر عواقب لو رفتن باشي، بهخصوص دشمن در آن سالهاي اول خيلي دنبال اسم مستعار و اطلاعات بچه‌ها بود. يك قلم بايد جواب ذهن‌هاي شكاك را بدهي كه چرا فلاني اصلا ملاقات ندارد و اين يكي خيلي آزار دهنده است و.....
با مواردي برخورد كرده بودم كه چندماه يا چندسال اسم مستعار داشتند، يكي از آنها شهيد محمدرضا نعيم بود، من او را از سال60 به اسم حسين افشار مي‌شناختم، سال65 كه پس از 4سال او را ديدم شنيدم كه درملاقات او را به اسم محمدرضا نعيم صدا مي‌كنند، نگاهي به او كرده و گفتم اسم تو هم مستعار بود؟ خنديد و گفت ”مگه من چمه؟ به قيافهام نمي‌خورده اسم مستعار داشته باشم؟“ با تعجب گفتم: ”ولي تو ملاقات داشتي“ گفت ”آره ولي فقط مادرم مي‌توانست بيايد، همان سال60 كه ملاقات نداشتيم، يكجوري به آنها رساندم كه به اسم حسين افشار در قزلحصار هستم، آنها هم فهميدند و پول و وسايل مي‌آوردند و نهايتا وقتي ملاقات راه افتاد براي اينكه چيزي خراب نشود فقط مادرم مي‌آمد“ .
يك‌روز از او پرسيدم كه وقتي اسمت مستعار بود چه احساسي داشتي؟ گفت ”راستش را بخواهي راحت شدم، چون هميشه يكي از دغدغه‌هاي ذهنم اين بود كه يك‌وقت لو نرم ، اگه لو برم چي ميشه؟ بعد مجبور بودم بگويم بابام مرده كه نگويند چرا به ملاقات نمي‌آيد. خيلي وقتها دلم مي‌خواست خواهر و برادرهام مثل خواهر و برادر بقيه بچه‌ها بيان ملاقات و گاهي غبطه مي‌خوردم كه چرا نمي‌تونم اونها رو ببينم. يكي از دغدغه‌هاي ذهنم اين بود كه اگر بخواهند آزادم كنند چه پيش مي‌آد؟ دست آخر هم در همين داستان آزادي همه چيز لو رفت و به‌سرعت بازجويي شدم و حكمم ابقا شد و خيالم راحت شد“.
اين يكي از نمونه‌هايي بود كه پس از 5سال اسمش لو رفت اما بچه‌هايي بودند كه درآن قتلعام سربدار شدند و دشمن هرگز به نام و نشان و اطلاعاتشان دست نيافت .
اسامي واقعي دو نفر از آن قهرمانان را بعد از قتل‌عام‌ها فهميده بودم، يكي مرتضي تاجيك بود كه درشب 8مرداد67 در گوهردشت با نام مستعار مجتبى هاشم‌خاني و ديگري داوود اسفندياري كه هم بندمان بود و درآن مرداد خونين با نام مستعار داور جعفري در اوين سربدار و جاودانه شدند.
مرتضي را در غروب روز 8مرداد در راهرو مرگ گوهردشت ديده بودم، سمت چپ من نشسته بود، آرام و صبور به ديوار تكيه داده بود، از من خواست كه حرف‌هايش را براي نفر سمت راستي‌ام رله كنم، من اينكار را كردم و از حرف‌هاي او بود كه فهميدم موضوع عفو نيست بلكه كشتار است و اعدام مي‌كنند . 
بعد از قتل‌عام‌ها وقتي در يك بند جمع شده بوديم از بچه‌هايي كه در بندِ فرعي مقابل 8 بودند در مورد مجتبي هاشم‌خاني پرسيدم، گفتند كه اسم واقعي‌اش مرتضي تاجيك بود و در اين 7سال اسم و اطلاعاتش لو نرفت و هيچ‌وقت ملاقات نداشت .
بلافاصله يادم آمد كه سالهاي قبل در اوين مردي را ديده بودم كه بدنبال پسرش مي‌گشت، حدس مي‌زد كه پسرش در 30خرداد شهيد يا دستگير شده. آن مرد كاري كرده بود كه عمدا دستگير شده و به زندان بيفتد و بند‌به‌بند بهدنبال پسر گمشده‌اش مي‌گشت، با هركس كه مي‌شنيد 30خرداد در تظاهرات بوده و يا دستگيري 30خرداد است صحبت مي‌كرد و نشاني‌هاي پسرش را كه مرتضي نام داشت مي‌داد و مي‌پرسيد آيا خبري از او ندارد؟ وي حتي درخواست كرد و به گوهر‌دشت هم منتقل شد ولي اثري از پسرش نيافت و سرانجام بدون يافتن گمشده‌اش آزاد شد. نمي‌دانم وقتي چندسال بعد فهميده كه پسرش در گوهردشت در فاصله چند ده‌متري يا حداكثر چندصدمتري او بوده چه احساسي داشته ....
يادم آمد كه شب 30خرداد دژخيمان در اوين تعدادي از خواهران و برادران ميليشيا را همانشب بدون اينكه اسم‌شان را بدانند به جوخه اعدام سپرده بود و بعد عكس‌هاي آنها را در روزنامه چاپ كرده و فراخوان داده بود كه هركس آنها را مي‌شناسد به دادستاني مراجعه كند، مشخص بود كه آنها از دادن اسم خود‌داري كرده بودند. خودم آنموقع هنوز دستگير نشده بودم چقدر تحسين‌شان مي‌كردم كه نهتنها اطلاعات بلكه حتي اسم خودشان را به دژخيمان نداده بودند، وقتي داستان مرتضي را شنيدم گفتم پس مرتضي آخرين نفر از آن ميليشياهايي مي‌شود كه در 30خرداد دستگير شدند و اسم‌شان راهم به دشمن ندادند.
بعد از قتل‌عام‌ها وقتي هنوز در گوهردشت بوديم من سوابق مرتضي را از بچه‌هايي كه در مقاطع مختلف با او بودند پرسيدم، همه‌اش مقاومت و ايستادگي بود، درجريان تظاهرات 30خرداد درتهران دستگير شده و اسم مستعار داده بود، دشمن هيچ اطلاعاتي در موردش نداشت، خيلي هم شكنجه شده بود اما عزمش جزم‌تر از اين حرفها بود، در بند2 واحد1 قزلحصار از بچه‌هاي مقاوم و پرشور بوده و در آبان‌ماه سال61 بعنوان تنبيهي به سلول‌هاي انفرادي گوهردشت منتقل شد. دشمن فكر مي‌كرد مرتضي حداكثر بعد از سهماه دست بالا مي‌كند اما دو سال انفرادي را با انبوه فشارها و شكنجه‌ها تحمل كرد و خم به ابرو نياورد‌، پس از آنهم در بندها و فرعي‌هاي گوهردشت همه نوع سختي و محدوديت را بهجان خريده بود، هيچ‌كجا ضعف و سستي نشان نداد و هيچ‌كس در هيچ مقطع و در هيچ شرايطي نديده و نشنيده بود كه مرتضي شكايتي از سختي‌ها و محدوديت‌ها داشته باشد، برعكس هميشه و در هركجا كه پاي اعتراض و مقاومت و شكنجه و تنبيه و انفرادي و فداكاري در ميان بود مرتضي از پيشگامان و جلوداران بود. سابقه‌اش سراسر افتخار و مقاومت و پايداري و فدا بود. الحق كه چه شاگرد با استعداد و وفاداري بود.
فكر ميكردم كه ديگر بعد از اين دو مورد ديگر چيزي وجود ندارد، يكمورد را هنوز هم بعد از 25 سال در شك هستم و به يقين نمي‌توانم حرفي بزنم، اما همين اواخر موردي را شنيدم كه غافلگيرم كرد. كسي را مي‌شناختم كه سال59 دستگير شده بود، مدتي در سال60 همسلول بوديم و خيلي با هم شوخي مي‌كرديم، اسمش نادر بود، نادر آقايي صدايش مي‌زديم، اما در پاييز سال60 كه بچه‌هاي دستگير شده 59 را از بند ما بردند ديگر او را نديدم تا اينكه در عيد سال66 كه چندساعتي با نفرات بند پايين قاطي شده بوديم او را ديده و روبوسي كرديم، فقط از او پرسيدم هنوز آزاد نشده‌اي؟ جواب داد نه، مصاحبه مي‌خواهند من‌ هم قبول نمي‌كنم دريكي از روزهاي مرداد67 كه قتل‌عام در جريان بود او را در راهرو ديدم، سلام و عليك هم كرديم، اما نفهميدم چه شد، بعد هم سراغش را كه گرفتم شنيدم كه در همان مردادماه شهيد شده.
اخيرا به ليست شهدا كه نگاه مي‌كردم هر چه گشتم اسم نادر آقايي يا علي آقايي را پيدا نكردم، فكر كردم اشتباهي شده، شايد اصلا من اشتباه كرده‌ام و آن كسي كه در گوهردشت ديده بودم نادر نبوده و كس ديگري بوده، شايد نادر در فاصله عيد66 تا مرداد67 آزاد شده و من خبر ندارم و... خلاصه بيشتر بهخودم شك مي‌كردم. تا اينكه چندي قبل از يكي از برادراني كه چندسال با او بوده سراغش را گرفتم و گفتم نادر آقايي درسال67 شهيد شده يا خير؟ گفت آره، گفتم من هرچه در ليستها گشتم اسمش نيست، گفت آخر اين اسم مستعار بوده، اسم اصليش نادر صادق‌كيا است.
راستش جاخوردم، انتظار نداشتم بعد از 25سال با مورد ديگري روبرو شوم، ولي واقعيت دارد، ديگر يقين كردم كه درآن مرداد خونين اشتباه نكرده بودم و آنكس كه با او سلام و عليك كرده بودم همان نادر بود .
نمي‌دانم كه آيا هنوز مورد ديگري از اين دست وجود دارد يا نه ولي يكبار ديگر مرا بهفكر فرو برد، نادر سال59 دستگير شده، اسم و اطلاعات به دشمن نداده، از خير ملاقات هم گذشته، من نمي‌دانم كه خانواده‌اش الان مي‌دانند كه او كجا بوده و چه برسرش آمده يا نه‌، ولي مي‌دانم كه نادر همه آن ابتلائاتي كه بچه‌هاي ديگر از اين دست داشتند‌، داشته است، اما علاوه بر آن ابتلاي ديگر نادر آزادي بود. اين چيزي است كه هركسي را وسوسه مي‌كند، اما نادر اين يكي را هم از سرگذرانده، دهها بار درمعرض انتخاب بوده كه مصاحبه كند يا دست نوشته‌اي بدهد و آزاد شود‌، شايد امكانش بوده كه بدون لو رفتن اين‌كار را بكند و آزاد شود، شايد هم نبوده، ولي نادر از خير آزادي هم گذشت و بهقيمت ماندن و سربدار شدن حاضر نشد كوچكترين امتيازي به دشمن بدهد، درطول نزديك به 8سال كوچكترين ضعف و سستي از خود نشان نداد. او شرايط بندهاي دربسته در سالهاي60 و 61 قزلحصار را از سرگذراند، شرايطي كه بهغايت نفس‌گير بود، اما خمبهابرو نياورد، دو سال و اندي سلول انفرادي را با شكنجه‌هاي طاقت‌فرسا تحمل كرد ولي خمبهابرو نياورد و.... نمي‌دانم درمورد آنچه كه ديد و تحمل كرد چه مي‌شود گفت. فقط اين‌را مي‌دانم كه يك‌چيز براي او اصل بود و آن هم فداي همهچيز بهخاطر وفاي بهعهد و پيمان و ايستادگي برسر اصول و آرمان. اين همان ارزشي است كه آدمي در مقابلش سرخم مي‌كند. اينها همان اسوه‌هايي هستند كه براي هركس كه سر مبارزه و ايستادگي و وفاي بهعهد دارد سراسر درس و سرمشق‌اند.
و كلام آخر اينكه نمي‌توان همه اينها را ديد و به آموزگار اين نسل درود نفرستاد. من شعار آن روزگار نسل فدا و ايمان را تكرار مي‌كنم كه بر در و ديوار شهرها مي‌نوشتند:
”درود بر رجوي سمبل نسل فدا”
”خلق جهان بداند مسعود معلم ماست“

لینک مرتبط:

 نقش ماندگار نوشته ای از محمود رویایی ازشاهدین قتل عام 67


۱۳۹۴ مرداد ۵, دوشنبه

ایران- یادی ازمجاهدشهیداشرف احمدی زندانی سیاسی دو رژیم دیکتاتوری شاه و خمینی از سربداران 67

67اشرف احمدي، زنداني دو رژيم و سمبلي از ايستادگي تا به آخرو سرداري ازسربداران قتل عام


او در زندان علاوه بربيماري قلبي دچار بيماري كليه هم شد ولي درمقابل دژخيمان مثل كوه ايستادگي مي كرد 
روح مقاومت در برابر دژخيم، اولين و اساسي ترين درسي بودكه اشرف درزندان به ديگران منتقل مي كرد.
اشرف درسال 1320 درتهران متولدشد تحصيلاتش راتاديپلم درتهران ادامه داد. سه سال درزندانهاي شاه و7سال درزندانهاي خميني، سمبل سرفراز و فراموشي ناپذير استقامت و پايداري بود. اشرف قهرمان به هنگام شهادت داراي چهارفرزند بود .دخترش مريم را درزندان شاه بدنيا آورد وكوچكترين پسرش نيز درشكنجه‌گاههاي خميني متولد شد. درجريان قتل عام 67، به روايتي از مشاهدات زندانيان از بند رسته، اشرف درروز9مرداد67 دراوين به دارآويخته شد. اما دژخيمان خميني سه ماه بعد از شهادتش درمراجعه به خانه مادر احمدي(شاه آبادي)، يك كيف شخصي اشرف راتحويل داده وبدون اينكه كمترين ردّونشاني ازمحل دفن اوبدهند اعلام كردندكه اشرف اعدام شده است.
او در خانواده سياسي بزرگ شده بود برادران او زنداني سياسي بودند 
اشرف زندگي مبارزاتي خود را از همان سال 50 و با رفت و آمد فعال به زندانهاي قزل قلعه، كميته، قصر ، وكيل آباد مشهد براي ملاقات با برادرش و انتقال اخبار و موضعگيريها و شركت در تحصنها و تظاهرات خانواده هاي زندانيان سياسي در جلوي زندان قصر، در دادستاني، در بازار و اين جا و آنجا و در ديدار و پيوند با خانواده زندانيان مجاهد و سازماندهي و كمك رساني به آنان آغاز كرد. مسيري كه او برغم داشتن مسئوليت خانواده و همسر و چند فرزند، تا به آخر و تا 17سال بعدو زندان و شكنجه ادمه يافت.
درجريان اعتصاب سال 52 زندانيان مجاهد ومبارز درزندان قصر، اشرف از جمله فعالاني بود كه تظاهرات اعتراضي و پشتيباني از اعتصاب زندان را راه اندازي كرد. 
تابستان 54وقتي به زندان افتاد بارداربود امابه رغم اين شرايط وبا وجودبيماري قلبي شديد زيرشديدترين فشارها وشكنجه هاي ساواك رفت. دخترش مريم را درسال1356 درزندان بدنيا آورد وتا 5ماهگي درزندان نگهداري كرد.
بعداز30خرداد درحاليكه به خاطرشدت بيماريش درخانه بستري بود، دريورش پاسداران دستگيرشد .
يكي از هم بنديهاي سابق او صحنه يكي از بازجوئىهاي او را چنين تعريف كرده بود:
« زماني که در قزل حصار بودم، تعريف مادري را در اوين شنيدم که از زندانيان سياسي زمان شاه بوده و حالا عليرغم بيماري و سابقه جراحي قلب و داشتن چهار فرزند، بدون جرم خاصي مدتها بود که بازداشت شده و در زندان بسر ميبرد. نکته قابل تأمل اين بود که او در دهم تيرماه سال ۶۰دستگير شده ولي هنوز نتوانسته بودند پرونده اي جهت محاکمه برايش تشکيل دهند. حتي طبق معيارهاي خود رژيم حکم او آزادي بود ولي چون حاضر نبود که از کلمه "منافقين" به جاي "مجاهدين" استفاده کند از آزادي او امتناع ميشد و همچنان در زندان و مرتبا در بندهاي تنبيهي و تحت فشار بسر ميبرد. لاجوردي بارها او را تحت فشار قرار داد و از طرق مختلف سعي کرد تا شايد مادر بشکند و کوتاه بيايد. اما بي فايده بود. يکبار در اوين، او را براي مصاحبه صدا کرده بود. وقتي لاجوردي از او مي خواهد که خود را معرفي کند؛ او در جواب مي گويد: "اشرف احمدي" .
در ادامه از او اتهامش را مي پرسد؛ او جواب مي دهد:
"هواداري از مجاهدين خلق". لاجوردي مي گويد: هنوز مي گوئي "مجاهدين"؟ اشرف با خونسردي جواب مي دهد:
تا زماني که در خارج از زندان بودم نامشان اين بود اما اگر اينجا اسمشان تغيير کرده من از آن بي اطلاعم!
اين جواب باعث خنده زندانيان و مضحكه شدن لاجوردي در حضور جمع شده و به همين دليل با عصبانيت به او مي گويد:
پس هنوز سر عقل نيامدي، هر وقت تغيير عقيده دادي خبرم کن تا آزادت کنم
زنداني ديگر اينچنين تعريف كرد:
در سال ۶۶در بند ۳۲۵که هم اتاق نيز شديم روزي از او پرسيدم: شما که زندانهاي دو رژيم را تجربه کرديد، چه فرقي بين اين دو مي بينيد؟ در جواب گفت:
شاه و شيخ دو روي يک سکه و هر دو ديکتاتورند، امّا در زندان شاه، در کنار همه فشارها و سرکوبها، حداقل براي زندانيان سياسي هويت قائل بودند ولي شيخ شياد تابع هيچ معيار و ميزاني نيست، تاريخ اخير چنين ديکتاتوري بي رحمي را تجربه نکرده بود...».
فوت همسر و تنها ماندن فرزندان کوچک و نوجوان او باعث سست شدن مادر در دفاع از آرمانهاي انساني اش نشد و عليرغم همه عواطف و تمنيات بي پايان مادريش، به ميهن و مردمش پشت نکرد. سرانجام در روز ۹مرداد سال ۶۷و در پروسه جنايتکارانه قتل عام هزاران زنداني سياسي، مادر مجاهد "اشرف احمدي" در سن ۴۷سالگي، بعد از هفت سال اسارت، با دفاع از هويت سياسي خويش سربه دار شد.