خون پاکشان پیامی از دوره های
مختلف تاریخ مبارزه خونین سازمان مجاهدین خلق ایران شد.
در روز ۲۱اسفند سال94 مادرمجاهد عفت شاه آبادی (احمدی) در۹۳سالگی پس از عمری مقاومت وصبر و
استقامت در برابر دو ددیکتاتوری شاه و شیخ،در تهران دارفانی را وداع گفت و به فرزندان شهیدش پیوست.
در بیست و هشتمین سالگرد به
خاک افتادن یادی از اشرف قهرمان میکنیم
چند سطر چند خاطره چند یادگاری همراه 4 نام تمام اطلاعات اندکی است که از به خاک افتادگان در راه آزادی در خانواده اکبری منفرد به جای مانده است خانواده ای با 4 شهید مجاهد که یک خواهر و برادرشان همزمان در قتل عام 67 سربدار شدند و دو برادر دیگر یکی در سال 60 و دیگری 64 در خون غلطیدند و جاودانه شدند در حال حاضر یک خواهر و برادر دیگر مریم و رضا در اسارت و حبس در زندانهای رژيم ضد بشری بسر میبرند تنها به جرم اینکه از خانواده مجاهدین هستند سرنوشت این خانواده داستان رنج و درد و فراغی است که خانواده های مجاهدین در این سی و هفت ساله کشیدند رضا اکیری منفرد زندانی سیاسی در دل نوشته ای که به بیرون زندان ارسال کرد چنین میگوید
برادرم
علیرضا ٢٠ شهریور ٦٠ دستگیر و ٢٧ شهریور (به فاصله ٧ روز) تیرباران شد و به هیچ وجه
جسد او را تحویل ندادند و تنها بعد از مدتی تکه سنگی را در قطعه ٨٥ بهشت زهرابه ما
نشان دادند و گفتند اینجا دفن شده و وقتی مراسمی کوچک و خانوادگی در خانه مان گرفته
بودیم (چون حتی اجازه مسجد را هم نمیدادند)، فردی به نام اکبر خوشکوش از کمیته نازیآیاد
با افراد کمیته به خانهمان یورش آورد. همه اقوام را دستگیر و به اوین بردند… و به
تدریج بعد از ماهها آنها و از جمله مادرم را بعد از حدود ٥ ماه آزاد کردند.
ولی خواهرم
را در همان مراسم به همان جرم به ١٠سال زندان محکوم کردند، در سال ٦٧ بعد از اینکه
٧ سال زندانش را که گذرانده بود با همان فتوای قتل عام در سال ٦٧ اعدام کردید.
برادر
دیگرم، غلامرضا که خیاط بود بعد از چند ماه بیخبری در سال ٦٢ از زندان اوین سر درآورد،
که نهایتا در سال ٦٤ بدون اینکه جسدی به ما تحویل دهند باز قطعه سنگی را در قطعه
١٠٦ بهشت زهرا به ما نشان دادند و مدعی بودند که آنجا دفن شده است.
ما و به
ویژه مادرمان هم هیچگاه از اینکه عزیزانمان واقعا در آنجا دفن شده باشند مطمئن نشدیم.
برادر
کوچکترم عبدالرضا که اواخر اردیبهشت (بعضی حتی قبل از ٣٠ خرداد ٦٠) به اتهام فروش روزنامه
در حوالی منطقه خزانه دستگیر شده بود، به ٣ سال زندان محکوم شده بود. ولی بعد از اتمام
حبس در سال ٦٣ نه تنها آزاد نشد بلکه به طور کاملا غیر قانونی ٤ سال هم اضافه در زندان
باقی ماند؛ تا اینکه با همان فتوای قتل عام سال ٦٧ او به همراه خواهرم که او نیز در
سال ٦٠ دستگیر شده بود (که پیشتر متذکر شده ام) هر دو اعدام شدند… اینبار هم نه تنها
جسدها را تحویل ندادند بلکه حتی مزار و سنگ قبری هم معرفی نکردند؛ و در عوض با تهدید
و ارعاب پدرم را تحت فشار قرار داده بودند که باید اعلام کنید که به مرگ طبیعی در زندان
فوت کرده اند. شاید در آن صورت مشمول «رأفت اسلامی» شده و محل دفن آنها را نشان دهیم…
ولی هیچ گاه چنین نشد و بعد از ٢٨ سال هنوز از محل دفن آنها اطلاعی نداریم.
آقای رضا شمیرانی زندانی سیاسی سابق است که خاطرات زندان خود را درج کرده استدر متن پایانی خاطراتش در اولین قسمت می نویسد:
اگر چه همواره به خاطر پرت افتادن و دوری از دوستانم در سفر به جاودانگي زجر کشیده و خود را سرزنش کرده و بنا به گذشته یی که داشتم جايگاه واقعي خودم را، مانند بسياري ديگر از همبندان سابقم، در صفوف ارتش آزاديبخش و مجاهدان اشرفي مي دانم امّا حداقل ما بازماندگان می توانیم فریاد رفتگان و ندای مظلومیتشان باشیم. به هرحال، از آنجایی که آنها صاحب دارند، نمی توانیم این عزیزان را از آن خودمان بدانیم و صاحبشان باشیم.
یادمان نرود که این شهدا به چه دلیل و در هواداری از چه گروه و فردی به زندان رفتند و در دفاع از چه کسی مقاومت کردند و در لحظۀ اعدام هوادار چه کسی بودند. برای همۀ ما روشن است اگر این افراد به سازمان مجاهدین و رهبری آن پشت کرده بودند، در ردۀ توّابین قرار می گرفتند و از زندان آزاد می شدند.
نوشته هایم تحت عنوان «خاطرات زندان»، بازگوکننده آن چیزی است که برخود من واقع شده یا شاهد آن بوده ام. بالطبع با گذشت زمان مطالب بسیاری فراموشم شده و در ذکر بعضی مسائل دچار اشتباه هستم. از تمامی همبندی هایم، به خصوص برادران مجاهد اشرفي، كه در ليبرتي و آلبانی هستند و در خاطرات من شریک می باشند، استدعا دارم در رفع نواقص، کمبودها یا اشتباهات مرا یاری نمایند تا بتوان گزارش کاملتری جهت افشای ماهیّت رژیم ضدبشری آخوندی ارائه داد.
تا بحال این خاطرات در شش قسمت است که لینک آن را جهت مطالعه میگذارم