منصوره شخصیتی جدی، شجاع، با
روحیه سرشار و سر زنده و مستحکم. بسیار صمیمی دختری مهربان و پر عاطفه
عاشق کوهنوردی، ورزش دو و والیبال لیبریز از
زندگی و شوق زیستن ۲۵ساله بود که در معرض انتخاب بین زندگی ذلت بار و تن به خفت
زندگی زیر ظلم دادن و برگزیدن مرگی پر افتخار و با شرافت قرار گرفت آنهم بعداز
۵سال زندانی و شکنجه که به تازگی طعم آزادی چشیده بود منصوره دلاور مرگ سرخ و با شرافت را برگزید و مانند
هزاران تن دیگر از مجاهدان هم زنجیرش ، در قتل عام سال ۶۷ با فتواي خميني به خاطر
پايداري بر عقيده و استواري اش در مبارزه اي كه براي آزادي مردم و ميهنش پيشه كرده
بود سر بدار شد
منصوره در ۱۶ بهمن ۶۰ دستگیر
و زیر بازجویی و شکنجه رفت اما هرگز مرعوب بازجويان و شكنجه گران نگردید. او را زیر
شلاق بردند اما لب از لب نگشود و به دیگر کسانی
که با او دستگیر شده بودند پیام داد او را مسئول همه جریانات معرفی کنند تا زیر
فشار و شکنجه کمتری قرار بگیرند همبندی های منصوره هرگز از او لحظة یأس، نا امیدی،
خستگی به یاد ندارند. لبهای خندان و چهره مصمم منصوره همیشه الهام بخش بقيه همبندي
هايش بود.
او انتخاب کرد تا از هویت
خود در مسیر رهایی زنان و مردم میهنش تا پای جان دفاع کند تا ستاره اي باشد درخشان
در كهكشان پر ستاره 120 هزار مجاهد پيشتازي كه جان خود را براي فردایی بهتر و رهایی
ايران از چنگال يك رژيم بنیادگراي مذهبي فدا کردند.
جسومه حيدري زاده، مجاهدي كه بي نام سربه دار شد ،مادري که تا قبل از تیرباران پسر شیرخواراه اش را شیر میداد
مجاهدشهيد عليرضا اسلامي در گزارشي دربارة شهادت خواهر مجاهدش فرح اسلامي نوشته است:
«در شب 5آذر67 از دادستاني ايلام با منزل ما تماس گرفتند و گفتند يكنفر از شما
فردا صبح ساعت10 به دادستاني ايلام مراجعه كند. پدرم رفت. دژخيمان در كمال شقاوت و
بيرحمي ساك و وسايل خواهرم فرح را به دست پدرم داده و گفته بودند: «دخترت را به
جرم هواداري از مجاهدين اعدام كرده ايم. اگر صدايتان دربيايد و مراسم بگذاريد يا
كسي را براي مجلس ختم دعوت كنيد، همة شما را اعدام ميكنيم».
عليرضا
در ادامة گزارش خود به شرح واقعه يي تكاندهنده پرداخته است: «به پدرم گفتند 10روز بعد بياييد تا محل قبر دخترت را
بگوييم. ده روز بعد پدرم براي گرفتن آدرس محل مزار فرح رفت. قبل از اين كه آدرس را
بدهند به او گفتند: «فقط با يك ماشين سواري، آن هم حداكثر با چهارنفر، ميتوانيد سر
قبر برويد». آدرسي كه دادند در صالح آباد بود. بر روي تپه يي، خارج از قبرستان
عمومي شهر، نشاني تعدادي قبر شماره گذاري شده را دادند. براساس گفتة آنها قبر
شماره6 متعلق به فرح بود. همراه پدرم با دونفر ديگر به آنجا رفتيم. در گودالي به
طول 10متر اجساد چندين نفر را روي هم ريخته بودند. به طوري كه پاي يك شهيد روي سر
شهيد ديگر قرار داشت.
در اين گودال مجاهدين شهيد حكيمه ريزوندي، نسرين رجبي، فرح
اسلامي، مرضيه رحمتي، جسومه حيدريزاده، نبي مروتي و نصرالله بختياري دفن شده بودند».
قبل
از شهادت…
در
ميان خواهران مجاهدي كه همراه با فرح اسلامي اعدام شده اند نام جسومه حيدري زاده
از درخشش خاصي برخوردار است.
در
گزارشي آمده است: «جسومه حيدري زاده يكي از هواداراني بود كه از مدتها پيش ارتباطش با سازمان قطع شده بود. در ارديبهشت67،
او را با همسر و كودكش هنگام عبور از مرز دستگير كردند و به زندان ايلام بردند.
بلافاصله بعد از پذيرش آتش بس همسر جسومه را به اسلام آباد برده و به دار آويختند.
خود جسومه را هم در صالح آباد تيرباران كردند».
در
اين گزارش نام همسر جسومه قيد نشده اما در بارة جسومه و آثاري كه از وي روي بدنش
مانده بود، نوشته شده: «پسر شيرخوار جسومه با خودش در زندان بود. زني كه بعد از
تيرباران جسومه جسد او را شسته بود تعريف كرد كه او تا قبل از شهادت هنوز به پسرش
شير ميداده است».
گزارش
ديگر مربوط به نحوة انتقال اسيران به اين گور جمعي است. در اين قسمت گزارش آمده
است: «بعد از پذيرش آتش بس، فرح اسلامي، حكيمه ريزوندي، مرضيه رحمتي، نسرين رجبي و
جسومه حيدري را به بهانة امن نبودن زندان ايلام و انتقال آنها به جايي امن سوار
ماشين كرده و بردند. ما ابتدا تصور كرديم آنها را به كرمانشاه يا تهران برده اند.
اما چندي بعد خبر از "شباب" يكي از روستاهاي اطراف "سرابله"
به دستمان رسيد. هنگام عبور آنها از شباب ماشينشان خراب ميشود. و چون شب بوده به
ناچار شب را در آن روستا ميگذرانند و به خانة يكي از اهالي ميروند. فرداي آن روز
آنها را به تپه يي در اطراف صالح آباد منتقل كرده و تيرباران ميكنند».
گزارش
مستند ديگري كه در آرشيو واحد تحقيق موجود است، گوشة ديگري را روشن ميكند. يكي از
رزمندگان ارتش آزاديبخش كه ايلامي بوده و خود از نزديك با تعدادي از شهيدان
آشناست، دربارة همين گورجمعي گزارش مستندي نوشته است و نام دوشهيد ديگر اين گودال
را ذكر كرده است: «بهزاد پورنوروز، عبادالله نادري». همين گزارش تصريح ميكند كه
خواهران قبل از تيرباران، مورد تجاوز قرار گرفته اند.
محسن محمدباقر,طیبه خسرو آبادی ,تهمینه ستوده مادرزاد از دو پا فلج بودند، عصا زنان و
با گامهایی آهنین بر آسمان پرستاره دویدند.طیبه دوسال از مدت محکومیتش گذشته بود
ناصر منصوری که فلج قطع نخاعی بود، بر برانکارد توسط مسئولان
بهداری زندان گوهردشت به قتلگاه برده شد.
کاوه نصاری که از بیماری صرع پیشرفته رنج میبرد و در اثر ضربه
مغزی، حافظهاش را از دست داده و با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم میکرد، قلمدوش ظفر
جعفری افشار به قربانگاه رفت.
آقاق دکنما هم بیماری صرع داشت به حلقه دار بوسه زد همینطور فریبا دشتی با تومور مغزی وصفی طویل از بیمارانی که چه به برانکارد چه کشان کشان به پای چوبه دار برده شدند
حماسه هائی خاموش پر از درد و خموشی حماسه های بی نام و نشان
از شقاوت قتل عام 67 و حماسه های خاموش و ناگفته بسیار است
یکی از تکاندهنده ترین و تامل برانگیزترین نمونه های قتل عام اعدام بیماران یعنی بردن آنها بروی برانکارد و اعدام
آنها در حالیکه حتی توان ایستادن هم نداشتند بود
اعدام برگزیدگان و نخبگان جامعه هم یکی دیگر از ابعاد شقاوت
بود از جمله به اعدام هنرمندان میتوان اشاره
کرد
در این میان محسن محمدباقر هر دو ویژگی را داشت هم هنرمند بود و هم از دو پا فلج. با عمری کوتاه ولی پر بار ازخود حماسه ای شگفت را به یادگار گذاشت برای هیشه تاریخ ماندگار
زندگی نامه محسن محمدباقرو دو بال بلند پرواز یكی از همبندان محسن درباره او و نحوه شهادتش نوشته است: محسن
از دوپا فلج بود. دو عصا در دست داشت و با آنها حركت میكرد. او (در دوران شاه) در فیلم
"غریبه ومه" ساخته بهرام بیضایی نقش یک بچه فلج را بازی كرده بود. در بازی
فوتبال هركس تلاش می كرد اول او را برای تیم خودش انتخاب كند. با عصاهایش در دروازه
می ایستاد و با حرکت دادن آنها گویی بالهایش را باز می كند و مثل یک عقاب توپ را می
گرفت.
شب آخر به او گفتم محسن چطوری؟ گفت: مرگ حق است.
روحیه اش خیلی بالا بود. وقتی صدایش زدند، گویی مدتها منتظر
همین لحظه بود، مثل شیر از جا پرید.
یكی دیگر از هم زنجیرانش درباره او نوشته است: محسن به راستی
كوهی از اراده و عشق بود. هیچ وقت دیده نشد كه ذره یی در مقابل پاسداران كوتاه آمده
باشد. بسیار شاداب و همیشه خندان بود. اگر كسی او را نمی شناخت، نمی توانست باور كند
كه پاهایش فلج است. خودش می گفت می دانی چرا در بازی فوتبال ستاره تیم هستم؟ برای این
كه من دوتا پای فلزی بیشتر از دیگران دارم. محسن در دروازه می ایستاد و توپهای زمینی
را با پا و توپهای هوایی را با عصا می گرفت.
محسن در هربرنامه و مراسم جمعی فعال
و پرشور وارد می شد، به خصوص با تجربه و دانشی كه در زمینه تئاتر و نمایش داشت، همیشه
در تولید نمایشنامه هایی كه در زندان به طور مخفیانه نوشته و اجرا می شد، كمكهای بسیار
مؤثری به بچه ها می كرد. محسن محمدباقر در كار گویندگی تعدادی از فیلمهای كارتونی كودكان
نقش داشت و در فیلمهای سینمایی فارسی نیز بازی كرده بود.
هنگامی كه قتل عام زندانيان شروع شد، محسن پرشورترين و جسورانه
ترين برخوردها را داشت. مرتب شعر می خواند و پاسدارها را مسخره مي كرد و آنها را در
حضور خودشان دست می انداخت و بلندبلند می خنديد و بچه ها را مي خنداند.
در آن روزهای آخر يكبار گفت: من حساب همه چيز را كرده ام. اگر
خواستند مرا دار بزنند اول يك بار پشتك می زنم و بعد با عصايم می كوبم توي سر جواد
شش انگشتی بعد می روم بالای دار.
-جواد شش انگشتی از دژخيمان رژيم در زندان گوهردشت است
یک سنگ قبر یک نام یک دست نوشته یک زندگی کوتاه به وسعت ابدیت ره توشه مجاهدین سربدار
نامش ملیحه اقوامی با خنده ای ملیح و چشمانی پر از امید و عشق و ایمان وحرف
نگاهی پر از خواسته و آرزو و انتظار
در انتظار به ثمر رساندن آزادی بدست ما
او رفت و اینهمه میراث برایمان به جای گذاشت
او رفت و اینهمه ایثار برای نسلها به جای گذاشت
13مرداد 67 _ من مليحه اقوامي در ساعت 3بعدازظهر دادگاه رفتم و حكم اعدام به من ابلاغ شد الآن ساعت 7بعدازظهر است كه براي اعدام ميروم
شعری که همیشه ملیحه در هواخوری زندان میخواند:
نگفمت مرو آنجا که آشنات منم در این سراب فناچشمه فنا منم
وگر به خشم روی صد هزار سال زمن به عاقبت به من آئي که منتهات من
ملیحه در پینگ پنگ زبر دست بود علاوه بر آن در زندان همیشه از شعر خوانی ها و بذله گوئي هایش در زندان بهره می بردیم او طبع لطیفی از شعر با حافظه ای قوی داشت همیشه از شعر خوانی های او
او از زندانیان مقاوم شاهرود بود که به زندان قزل الحصار تبعید شد
او به فاصله کوتاهی بعد از آزاد شدن از زندان با وجودیکه امکانات خوب ورفاهی برای زندگی داشت تصمیم به پیوستن به ارتش آزادیبخش میگیرد و دوباره دستگیر میشود
دست نوشته به جای مانده از او سند افشاگر شقاوت قتل عام 67 سند افتخار پایداری و رزم و فدای مجاهدین وبهائي که بی چشمداشت این نسل برای آزادی ایران از چنگال دجال بزرگ قرن پرداخت
خاطره ای تکاندهنده ا زخانم زهره دهقان
ملیحه
همان همکلاس خندان و ریز و میزه ی من که آخرین باری که دیدمش پشت همان نیمکت مدرسه
تازه به مسایل روز علاقمند شده بود و کنار هم فکرانش می ایستاد و سرود می خواند و گاه
از برابری و عدالت و جامعه بی طبقه ی توحیدی حرف می زد
.اما
جواب خواهرش به من خیلی ارام و کوتاه و با تانی
سه
عکس بود و سه جمله !
این
عکس ملیحه است همان روز ها
__این
نامه اخرین دست خط ملیحه است ، یک نفرکه ازاد شده بود همان روز ها برای مادرم اورده
بود
__
این
عکس سومی مشخصات ملیحه است که یک پسر خیلی جوان بسیجی در سال۶۷ برای مادرم اورده بود
و گفته بود من داماد شما بودم و این جعبه شیرینی و این پانصد تومنی هم مهریه دخترتان
بوده است.
دامادی
که آدرس قبر ِعروسش رابرای مادرِعروس آورده بود
!
بي پروا
به راه خود ادامه ده، از مشكلات مهراس و با شناخت دقيق و موشكافانه سدها را بشكن، كورهراهها
را درنورد و خودت را به همانجا كه مقصد است برسان!
تمام دشواريها درمقابل انسانهاي باشعور و قوي
درهم ميشكنند و نابود ميشوند. بنابراين اگر ميخواهي در آينده مشكلات زندگي تو را
درهم نپيچد و خرد نكند، آگاه باش و با اراده، همين!… »
سالها او را در زندان نگه داشتند.
پس از آزادی در پی تلاش برای پیوستن به ارتش آزادی مجددآ دستگیر و در تابستان 67 سربدار
شد 28سال پيش در چنين روزي براي آن رود كه در بستر زمان تا هميشه جريان پيدا كرد وبه درياي عشق و انسانيت ريخت و آن را غنا بخشيد و خودجاودانه شد
به نقل ازهم بندي او: بند9 زندان گوهردشت مهران يكي از محبوبترين بچه هاي زندان بود. از او پرسيدم، مهران، اينجا كجاست؟
خيلي محكم و بلند جواب داد: آخر خط!
پرسيدم ميخواهيد چكار كنيد؟
گفت: من تصميم خودم را گرفته ام، هركس خودش بايد تصميم بگيرد. در شب 29مرداد1367، ازميان 103تن زندانيان سياسي در بند9 زندان گوهردشت، 99نفر تيرباران يا حلق آويز شدند. مجاهد شهيد اميرمهران بي غم در شمار اين شهيدان پاكباز بود.
مهران در روز 5آذر1342 در تهران به دنيا آمد. از 15سالگي و به دنبال پيروزي انقلاب ضدسلطنتي با راه و آرمان مجاهدين آشنا شد و به صفوف ميليشياي مجاهد خلق پيوست او در تظاهرات 30خرداد1360 در تهران دستگير شد و از همان روزهاي اول دستگيريش به زندان قزلحصار كرج منتقل گرديد. 4سال را در آن زندان گذراند و سپس به زندان گوهردشت منتقل شد. پس از دوسال در زندان گوهردشت، توانست از زندان يك مرخصي40روزه بگيرد و به طور موقت آزاد شود. ظرف همين مدت كوتاه همة امكانات پيرامونش را براي خروج از ايران و پيوستن به ارتش آزاديبخش به كار گرفت. وي هنگام خروج از ايران در منطقة مرزي به اتفاق يكي از همرزمانش دستگير شد و اين بار به انفرادي گوهردشت منتقل شد.
دست نوشته هاي او اززندان اسناد با ارزشي است كه گوشه اي از عمق عشق و آگاهي و ايمان نسل فدا و سربداران 67 رانمايان ميكند. درهمين جا به برخي از اين دست نوشته ها اشاره ميشود. نامه از زندان گوهردشت «…زندگي جولانگاه سدها و عقبه هاست و فقط صالحين، همان كساني كه بتوانند با وضع جديد تطبيق پيدا كنند و چون رودي در بستر زمان تا هميشه جريان پيدا كنند، به درياي عشق و انسانيت ميريزند و جاودانه ميشوند». دوستدارت مهران25/9/65 نامه يي از زندان قزلـحصار سبحان ربي الاعلي و بحمده …اكنون تو پا به مرحلة جديدي ميگذاري، بايد بداني كه هرمرحلة نو با خود دشواريهاي متنوع و متفاوتي دارد، چه در شكل و چه در ماهيت. دو نكته را بايد يادآوري كنم، اول اين كه، انسان موجودي است آگاه و با اراده، و اين دوعنصر تنها وجوه مشخصة انسان از تمام موجودات ديگر است. دوم: تمام دشواريها درمقابل انسانهاي باشعور و قوي درهم مي شكنند و نابود مي شوند. بنابراين اگر ميخ واهي در آينده مشكلات زندگي تو را درهم نپيچد و خرد نكند، آگاه باش و با اراده، همين! «همه را سلام ميرسانم» دوستدارت مهران 28/3/64ساعت 12شب
يامقلب القلوب والابصار، يا مدبراليل والنهار، يا محول الحول والاحوال، حول حالنا الي احسن الحال
خوبم و مهربانم خوان محبت را … ميگشايم تا بزير اختر تابان مهر گرد آئيم و انديشه را به ميهماني عشق و شور بريم، بهاران آمدست از راه در سرفصل نوين زاده شود، و چه طربانگيز است كه چهچه بليل و ناز نرگس، چه روحافزاست خنده شكوفه و پايكوبي دانه در درون خاك براي رشد و شكوفايي.. كه همچون سروي است براي اينهمه شكوفايي و زيبايي، هان اي محبوبم ما بهاري جاودان درپيش رو داريم. در آن ايام ديگر گلهاي معصوم لاله پژمرده نميگردد، مرغ سحر از نغمه نميافتد و پرنده روح آزاد، آزاد بر بلنداي هر شاخسار خدائي بساط عيش ميگستراند و اين چالش هميشه طبيعت دل، مادر هستي از سر مهر ......................بهاران خجسته باد
عيد را به تمامي خانواده و فاميل تبريك ميگويم و آرزوي ديدارتان را دارم
دوستدارت مهران 66/12/25
برادر شهید نقل میکند که در مرداد
سال ۶۷، در قتل
عام زندانیان سیاسی که برادرم (مجاهد شهید، مهران بی غم) را در زندان گوهردشت اعدام
کردند و آذر ماه به پدرم از طرف دادستانی کرج تلفن کردند که بیا وسایل پسرت را بگیر،
پدرم که تمام بدنش به رعشه افتاده بود رفت وسایلش را بگیرد به او گفتند اگر قبر پسرت
را میخواهی باید ۵۰هزار
تومان به حساب امام ملعون بریزی و پدرم امتناع کرد و حالا حکایت اعدامهای این زمان
است که پول طناب دار را هم میگیرند
مهران به این شعر علاقه زیادی داشت
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم.....هیچ
نه معلوم گشت آه که من کیستم
منیره
خواهر کوچک رهبر مقاومت ایران مسعود رجوی بود که پس از 7سال اسارت توسط دژخیمان خمینی
تیرباران شد.
مجاهد شهید منیره رجوی در زمان شاه، هنگامی
که برادرش مسعود در زندانهای ساواک بهسر میبرد همراه با برادر بزرگترش دکتر کاظم
رجوی دست به تلاش گستردهیی برای نجات جان مسعود زد. دکتر کاظم رجوی شهید بزرگ حقوقبشر
که در سال که 1369 توسط تروریستهای اعزامی رژیم خمینی در ژنو بهشهادت رسید، در کتاب
1100صفحهیی خود که گزارش مشروحی است از فعالیتهای جهانی که منجر به جلوگیری از اعدام
مسعود توسط رژیم شاه گردید، دهها صفحه را به گزارش فعالیتهای منیره رجوی اختصاص داده
است.
آقای رضا شمیرانی زندانی سیاسی سابق است که خاطرات زندان خود را درج کرده استدر متن پایانی خاطراتش در اولین قسمت می نویسد:
اگر چه همواره به خاطر پرت افتادن و دوری از دوستانم در سفر به جاودانگي زجر کشیده و خود را سرزنش کرده و بنا به گذشته یی که داشتم جايگاه واقعي خودم را، مانند بسياري ديگر از همبندان سابقم، در صفوف ارتش آزاديبخش و مجاهدان اشرفي مي دانم امّا حداقل ما بازماندگان می توانیم فریاد رفتگان و ندای مظلومیتشان باشیم. به هرحال، از آنجایی که آنها صاحب دارند، نمی توانیم این عزیزان را از آن خودمان بدانیم و صاحبشان باشیم.
یادمان نرود که این شهدا به چه دلیل و در هواداری از چه گروه و فردی به زندان رفتند و در دفاع از چه کسی مقاومت کردند و در لحظۀ اعدام هوادار چه کسی بودند. برای همۀ ما روشن است اگر این افراد به سازمان مجاهدین و رهبری آن پشت کرده بودند، در ردۀ توّابین قرار می گرفتند و از زندان آزاد می شدند.
نوشته هایم تحت عنوان «خاطرات زندان»، بازگوکننده آن چیزی است که برخود من واقع شده یا شاهد آن بوده ام. بالطبع با گذشت زمان مطالب بسیاری فراموشم شده و در ذکر بعضی مسائل دچار اشتباه هستم. از تمامی همبندی هایم، به خصوص برادران مجاهد اشرفي، كه در ليبرتي و آلبانی هستند و در خاطرات من شریک می باشند، استدعا دارم در رفع نواقص، کمبودها یا اشتباهات مرا یاری نمایند تا بتوان گزارش کاملتری جهت افشای ماهیّت رژیم ضدبشری آخوندی ارائه داد.
تا بحال این خاطرات در شش قسمت است که لینک آن را جهت مطالعه میگذارم
با كمال تأسف از در گذشت خانم طوطي پازوكي (خانم نوري)در 9 مهرماه 94 برابر با اول اكتبر 2015 در ايران، با خبر شديم.
او مادرشهداي
مجاهد، محمد و سيمين نوري نيك بود محمد قهرمان بعد از 7 سال اسارت در سال 67 سربدار شد.
قهرمان شهید سیمین نوری نیک از
جمله مجاهدان مقاومی بود که حسرت اطلاعات را در دل بازجوهای دژخیم زندان
اوین تا ابد باقی گذاشت او به خاطر این مقاومت قهرمانانه اش سر انجام زیر شکنجه به
شهادت رسید.
تمام زندگي و همه چيز ”خانم نوري“
راه و آرمان مجاهدين بود. عكس بچه هايش و يادگاريهايي از زندان آنها را به ديوار
زده بود و قسم خورده بود كه در سوگ فرزندانش هرگز قطره اي اشك نريزد و هميشه ميگفت
مگر بالاترين آرزوي يك مادر غير از هدايت و رستگاري فرزندانش است؟
او گاه اشعاري حماسي در وصف مجاهدين و اشرفي ها مي سرود و در مراسم يادبود
شهدا آن اشعار را ميخواند.
”خانم نوري“ از سال 60 تا زماني كه در بستر بيماري افتاد، هر هفته پنجشنبه
ها همراه با ديگر مادران شهدا در بهشت زهرا دور هم جمع ميشدند و ياد شهيدان را
گرامي داشته و براي سلامتي، پايداري و پيروزي مجاهدين دعا ميكردند.
درگذشت ”خانم نوري“ را به خانواده هاي نوري نيك و پازوكي و به تمام
خانواده هاي شهداي مقاومت تسليت ميگوييم و براي روح اين مادر بزرگوار علو درجات و
مغفرت آرزو ميكنيم
مرتضي برزآبادي فراهاني دانش آموز در شهر اراك
بود كه براي ادامه تحصيل به تهران ميرود و در آنجا فعاليتش را بعنوان هوادار سازمان
مجاهدين شروع ميكند بعداز دستگيري خاله اش در 30خرداد 60 شبانه روز دنبال وصل به سازمان
بود و با تعدادي از دوستانش هسته مقاومت را تشكيل داد او در آبان 61 دستگيرشد. در مقابل
اصرار خانواده اش براي اينكه كاري كند كه آزاد شود گفته بود نميتوانم وجدانم را بفروشم
و اعتقادم را زير پايم له كنم براي بيرون آمدن از زندان خميني بايد خودم اعتقاد وايمانم
را بفروشم از من اين ر ا نخواهيد.
او
بعداز تحمل 6سال زندان و شكنجه نهايتاً در شهريور سال 67بهمراه 11 تن از مجاهدان ديگر
به شهادت رسيد او را در قطعه كوكان بهشت زهرا در اراك در به خاك سپردند
مادر نبايد گريه كني بايد به من افتخار كني
من يك مجاهد خلقم توهم مادر يك مجاهد خلقي مثل اونها باش پس مثل هميشه قوي باش وبه
من روحيه بده
نامه مرتضي به خواهرش از زندان
خواهر عزيزم سلام
اميدوارم حالت خوب باشد راستش براي گفتگو با
تو نشستم اما قلمم ديگر نمي نوشت گويا ديگر ياراي درك آن سوي افقها را ندارد وامانده
مرا مي نگرد اما در جانش شوقي از فرياد بودن اما آوائي از درونم مهربانانه دست به دامن
واژه ها شد تا با تو سخن بگويد از چه نميدانم شايد ازهمه چيز آري هرگاه بر بال انديشه
با تو به صحبت نشستم به انتظار پاسخي ماندم كه چرا سخني نميشنوم شايد در فكر خامم شكوفه
يا غنچه نشكفته را بر حسب گل ميگويم كه بايد به جان بنشينم تا اشكال زمانه را به انتظار
هدف نظاره كنم خيلي دوستت دارم به اميد اينكه در تحمل دردو رنج زمانه در پناه آشيانه
مهر ومحبت خداوند شكر نعمتش را تسبيح گوئى و خدا همواره توباشد
برگرفته از فیسبوک سیما کامیا
آرزوی
پرواز بر فراز اوین!
نیمه شب روز ۱۲آبان زنگ
خونه به صدا در اومد و با ورود یکی از اقوام، دلهره ای که با شنیدن زنگ نابهنگام ایجاد
شده بود جای خودشو به فریادی خاموش داد.
خانواده که منتظر آزادی مرتضی بود، باخبر شد
که دیگه پسرک مهربون فامیل در میان ما نیست و بعد از ماهها ممنوع الملاقات بودن حالا
در گوشه ی قبرستانی سرد و خاموش آرام خفته و بالهای زخمیش دیگه دردی نداره.
ساعت ۴صبح به
خونه خواهرم رسیدیم، وقتی با خواهرم مواجه شدم زنی و مادری دیدم صورت خراشیده که با
دیدن ما با آوایی حزن انگیز نوحه سر داد:
خوش اومدید البته که میخواستم برای آزادیش خبرتون
کنم اما نامردا امون ندادند…گلم را پر پر کردند وای خواهر که چقدر این چهار ماه به
در زندان رفتم به هر نامردی التماس کردم به پای هر نامردی افتادم تا فقط یک کلام از
پسرم بشنوم….اخه میدونی که من مادرم و مادر عاشق بی درده…. گفتند که آزادش میکنند آره
آزادش کردن اونهم چطوری…. گفتند سند بیارید تا آزادش کنیم، سند بردم هر روز هر روز
تا امروز گفتند دیگه اینجا نباید بیایید برید این هم شماره قبرش! آخ که شماره خونه
اخرتشو بهمن دادند تو بهشت زهرای اراک قطعه کودکان! آره بخدا بچه ام بزرگ نبود جوون
بود طفلکی کودکی هم نکرد از بس که نگران همه بود .…
طبق گفته خواهرم، در ملاقات ها همیشه با روحیه
ای شاد و صورتی خندان حاضر میشد هیچگاه از بودن در زندان شکایت نکرد و هر بار هم در
مقابل بیتابی های مادر میخواست که صبر و پایداری داشته باشه و از اون میخواست که مثل
یک مادر مجاهد خلق باشه و مثل خود او قوی. میگفت مامان تو منو بزرگ کردی و اینطور قوی
بار آوردی پس خودت هم بایستی قوی باشی. خواهرم یکبار مادرانه ازش خواسته بود که کاری
کنه که آزاد بشه و اون که خیلی ناراحت شده بود گفته بود : مامان حاضری که یک مادر دیگه
به عزای بچه ش بشینه؟ به خدا من نمیتونم اینکار را بکنم، از من هم نخواه که اینکار
را بکنم… و مادر که متوجه نشده بود منظور اون از این حرف چیه، پرسیده بود یعنی چی؟
اون هم اشاره به گردنش کرده بود… بعد از اون خواهرم دیگه این درخواست را تکرار نکرد.
مرتضی خودشو یک فعال سیاسی نمیدونست، میگفت:
نمی تونم بی عدالتی رو ببینم نمیتونم ببینم مادرم مثل همه مادرها و زنهای دیگه سختی
بکشه و مورد ظلم واقع بشه و نتونه کاری بکنه چرا که قانونی نیست که ازش حمایت کنه،
چونکه نمیتونه ترک بچه هاشو بکنه و برای همین بایستی بدترین ها را تحمل کنه. چرا اینهمه
فرق بایستی میون آدمها باشه؟ اینهمه فاصله؟ نمیتونم ببینم که آدمها فقط برای اینکه
میخوان آزاد و شاد باشند و اینکه برای آزادی و شادی دیگران مبارزه میکنند، به زندان
میرند و بخاطر ایستادگیشون بدترین آزارها و شکنجه ها را میبینند و آخر هم جونشونو فدیه
این راه میکنند…. انسانهایی که زیباترین هستند و از بهترینهای این آب و خاک….
برای ما هر سال شهریور و آبان ماه یاد آور پرواز
اوست. کبوتر ما با بالهایی که مدتها بود برای پرواز بیتابی میکرد در شبی از شبهای تابستان
۶۷به دوردستها
بال گشود. درود بر او و همه یارانش روزی که زاده شدند و روزی که با وفا به پیمانی که
در وهله اول با خود و خدای خود داشتند سبکبال پر کشیدند.
ديكتاتوري آخوندي، در گورهاي جمعي و بعضاَ انفرادي، اما پراكنده و برخي بدون سنگ! دفن شده اند.
يك گور جمعي ديگر هم در لاهيجان هست كه از بچه هاي آن جا شنيدم 85نفر از شهداي ما اونجا دفن اند.
تاريخچة:شهر لاهيجان داراي دو آرامگاه عمومي است. آرامگاه آقاسيدمرتضي از قديميترين آرامگاههاي شهر است. آرامگاه دوم آقاسيدمحمد است كه در منطقة جنوب مركزي شهر لاهيجان قرار دارد، و در سال 67 به دليل تكميل ظرفيت آن مورد استفاده نبود و به همين دليل شهيدان قتل عام در گورستان آقاسيدمرتضي دفن شدند. بعد از پيروزي انقلاب و با شروع اعدامهاي سياسي، از سال 1360 تا 1367بسياري از فرزندان غيور مردم لاهيجان، آستانةاشرفيه و لنگرود كه در زندان لاهيجان به جوخة اعدام سپرده شدند؛ از سوي رژيم جنايتكار آخوندي در اين دو آرامگاه بطور پراكنده و در ميان متوفيان عادي دفن شدهاند. اما در جريان قتل عام زندانيان سياسي در تابستان 1367 رژيم در وحشت از برملا شدن اين جنايت بزرگ و بيسابقه! اقدام به دفن مخفيانه و جمعي قتل عام شدگان در منتهي اليه شمال شرقي اين گورستان كرده است. كه در همان روزهاي اول به همت مردم غيور منطقه و تلاش هواداران سازمان اين اقدام رژيم بر ملا شده و اين مكان به زيارتگاهي براي مشتاقان آزادي تبديل گرديد...!
محل گورهاي جمعي در شهر لاهيجان:
در نزديكي دريا انتهاي خيابان شهداي فعلي, يك كيلومتري دريا سمتچپ خيابان روبروي شهركي موسوم به بهشتي، در يك زمين ماسهزار كه حدود 500 متر به سمت دريا ميرود يكي از گورهاي جمعي در رودسر واقع شده است.
در يك شب كه شهيدان قتل عام 67 را دراين محل دفن ميكردند يكي از روستائيان با ديدن نور چراغ ماشينهايي كه در رفت و آمد بودند توجه اش جلب ميشود. او صحنه دفن قربانيان را به چشم مي بيند. بعداً با ديدن پيكرهاي دريده شده شهيدان قتل عام خبر در شهر منتشر ميشود. سپاه هم بلافاصله با لودر اقدام ميكنه تا اين جنايت فجيع را
بپوشاند.
به نقل ازاكبر كاظمي از شاهدين جنايت:
در تاريخ 18آبان67 براي ديدار يكي از دوستان به لاهيجان رفتم. او ضمن اظهار نگراني از اخبارِ وقايعي كه طي دوماه گذشته جسته گريخته در ارتباط با اعدام هوادران در زندان شنيده بود گفت: ”...شب گذشته حوالي ساعت 2 نيمه شب به مدت طولاني صداي لودر كه درحال حفاري در اين حوالي بود اجازة استراحت به ما نميداد. مردم ميگويند صداي لودر از آرامگاه آقاسيدمرتضي كه در يك كيلومتري اينجاست ميآمد دو لودر همزمان گودال بسيار بزرگي كنده و تمام تلاششان اين بود كه تا پيش از روشنايي كارشان را تمام كنند ممكن است كه بچهها را اعدام كرده و در اين مكان دفن كرده باشندشب گذشته صداي سگها در آرامگاه امان مردم را بريده بود و تاصبح اجازة استراحت به آنها نداده بود به همين دليل صبح امروز اهالي براي اطلاع از ماجراي صداي لودر و صداي سگهابه آرامگاه رفتند وقتي آنها به محل ميرسند متوجه ميشوند كه مساحت بزرگي با لودر خاك برداري شده و گودال را با همان خاك بطورسطحي پر كردهاند. به بنظر ميرسيد كه تعدادي جسد درآن دفن شده است...! به اين ترتيب معلوم ميشود كه حضور سگها در آرامگاه به دليل بوي خون بوده است و به همين دليل درجستجوي اجساد زمين را كنده بودند. از آنجاييكه پاسداران زمان زيادي براي پنهان كردن آثار جنايت نداشتند با عجله كاري خاك كمي بر روي اجساد ريخته بودند. از اينرو سگها توانسته بودند كه در بخشي از اين محل خاكهارا كنار زده و در يك مورد دست و قسمتي از پيراهن جسدي را بيرون بكشند. همسايههاي دستي را كه آثار دندانهاي سگ روي آن بود را پيدا كرده و آن را مجددا به زير خاك ميبرند...“! به اين ترتيب خبر كشف گور جمعي به سرعت در سراسر لاهيجان ميپيچد.
روز 21 آبان براي اطلاع دقيق از اخبار، صبح زود به محل دفن شهيدان رفتم. با تعجب مشاهده كردم كه تعداد زيادي كارگر شهرداري در آنجام مشغول به كار هستند. بنظر ميرسيد كه آنها محل دفن شهيدان را هم سطح ميكردند تا بتوانند زمين را براي سيمان كردن آماده كنند! به آنها نزديك شده و به سركارگر آنها يكدستي زده و گفتم” آيا اين اجساد مربوط به دو اتوبوسي است كه به تازگي تصادف كردند...؟!“ آنها كه از حضور من جا خورده بودند با دستپاچگي درپاسخ به سئوالم گفتند: بله همان است...! به اين ترتيب من مطمئن شدم كه محل خاكبرداري مربوط به شهيدان قتلعام در لاهيجان است! در تاريخ 24 آبان مجددا به محل رفتم ديدم كه تمام سطح مزار جمعي شهيدان را سيمان كردهاند تا آثار جنايت را بپوشانند...»!
دو گور جمعي در گورستان آقاسيدمرتضي قرار دارد. يكي از اين گورها براي دفن مردان مجاهد و ديگري براي دفن خواهران مجاهد بكار گرفته شده است. اين دو گورجمعي در شمالشرقي گورستان به فاصله 40متر از همديگر و به فاصلة صدمتري ِشمال، از درب ورودي، كه در آن زمان متروكه بود قرار دارد. گور جمعي برادران مجاهد در ابعاد تقريبي 30*3 متر و گور جمعي خواهران11*3 متر است.
برخي از شهيدان كه دراين مزار آرميده اند عبارتاند از: ابوالقاسم ناطقي لنگرودي، محمدرضا شريعتي،اكبر جعفري، علي شعباني، محمدصفري، محمد سميع زاده، محمد مهديپور، حجت لطيفي، حميد رمضانپور، سعيد صداقت، علي باور، مهرداد علوي، بهروز گنجهاي، رضا(فريدون) كارگر شعاع، حجتالله اسدي. همچنين خواهران شهيد شهره جوكار، شيرين جوكار و... ميگوينددر اين گور جمعي 11 تن از خواهران مجاهد دفن شده اند.