‏نمایش پست‌ها با برچسب -مجاهدين خلق ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب -مجاهدين خلق ایران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ بهمن ۱۱, دوشنبه

ایران-یادواره عیاران مجاهد قهرمانان سربدار در بیست وهشتمین سالگرد جاودانگی

مجاهد قهرمان صفي‌قلي اشرفي

بیست و هشت سال قبل در چنین روزهای سرد و ظلمانی قهرمانانی به دار شقاوت خمینی آویخته شدند
قهرمانانی که تک به تکشان برگهای زرینی بر کتاب خون بار مقاومت سرفراز ایران افزودند
با جوهر خون و رزم و فدا حرف به حرف را نوشتند و رسم عیاری و مردانگی شجاعت و ایستادگی تا پایان را به میراث گذاشتند.

رهبر این گروه مجاهد قهرمان صفي‌قلي اشرفيمیگفت:
بنام حسین وبه خون حسین وبا پیام حسین هر زنده وانسان آزاده ای راه او را میرود.
محمد حنیف نژاد  بنیان گذارسازمان پر افتخار مجاهدین خلق ایران با آرم سرخ فامش، پرچم دار امام حسین در این زمانه است و سازمان مجاهدین لشکریان فدائی وواقعی امام حسینند آنان هستند که جامعه بی طبقه توحیدی را نوید میدهند وطن پرستی و آرمان خواهی ونوع دوستی وظلم ستیزی ،مرام و راه وکار آنان است.
 آنها همه چیز را برای همه و مردمشان میخواهند. 
آنان منجیان عالم بشری در عصرظلم ودر عصر خنجر وخیانت هستند و من هم این راه وآرمان را با آگاهی ،عشق وایمانم برگزیدم.

در تاريخ ۱۰بهمن۶۷ مطبوعات حكومتي گزارش دادند «12عضو گروه عياران» كه از آنها با عنوان «قاچاقچي مواد مخدر و سارق مسلح» ياد مي‌كرد، به دار آويخته‌شده‌اند.
اما «عياران» برخلاف ادعاي دروغ رژيم، كساني نبودند جز مجاهد شهيد صفي‌قلي اشرفي و همرزمان مجاهدش كه پس‌از تحمل چند‌سال شكنجه، سرانجام در تاريخ ۸ بهمن ۶۷ به پيمان خود با خدا و خلق وفا كردند.
مجـــاهــد شهيد صـفـي‌قلـي اشرفي، در‌ جريان انقلاب ضد‌سلطنتي دانشجوي دانشگاه تهران بود و همان‌جا بود كه با مجاهدين و آرمانهايشان آشنا شد و به تبليغ اين آرمان در ميان پيروان اهل طريقت در سرخه‌حصار كرج پرداخت. پدر او  شادروان محمدولي اشرفي «پير»  و رهبر آنان بود و خود صفي‌قلي نيز از نفوذ و اعتبار زيادي در‌ميان مردم سرخه‌حصار برخوردار بود. او در‌جريان انقلاب ضد‌سلطنتي بسيار فعال بود و پس‌از پيروزي انقلاب مانع بازپس گرفتن سلاحهايي كه از پادگانها توسط مردم مصادره شده بود، گرديد. صفي‌قلي پس‌از آن نيز  در‌ميان اهالي سرخه‌حصار به هواداري از مجاهدين پرداخت و براي معرفي اهداف سازمان فعالانه كوشيد. او جوانان اهل‌حق آن منطقه را به كلاسهاي آموزش ايدئولوژيك سازمان، كه در آن زمان تحت عنوان بحثهاي «تبيين جهان» توسط برادر مجاهد مسعود رجوي در دانشگاه صنعتي شريف تشكيل مي‌شد، مي‌برد. توزيع نشريه مجاهد، يكي ديگر از فعاليتهاي گسترده صفي‌قلي و يارانش بود. او با نفوذ و محبوبيتي كه در ميان مردم سرخه‌حصار داشت، توانست بسياري از جوانان آن‌جا را به مبارزه با رژيم و هواداري از مجاهدين جذب كند.
پس‌از خرداد سال‌۶۰ و آغاز مقاومت انقلابي مسلحانه، صفي‌قلي و يارانش به هواداري از مجاهدين و تلاش براي برقراري ارتباط با رزمندگان مجاهد خلق هم‌چنان ادامه دادند. صفي‌قلي همرزمانش را تحت عنوان گروه «عياران» سازمان داد و  به عمليات متعددي، از‌جمله مصادره چند‌بانك، دست زد و فعاليت گروه را گسترش داد.
در اواخر سال‌64 گروه ضربه خورد و صفي‌قلي به‌اتفاق 60‌نفر از همرزمان و يارانش از اهل‌حق، دستگير شدند.
لاجوردی پرونده آنها را شخصا با خمینی دنبال میکرد خط اصلی آنها این بودکه این مجاهد قهرمان یعنی صفی قلی اشرفی را با امتیاز دادن بخرند اما او به آنهاگفت :
"من پیرو حسین وحنیف هستم وراه آنها را میروم من به کرده ها و آرمانم افتخار میکنم هیهات منا الذله".
دوران زندان و تحمل شكـنـجـــه‌هــاي سبــعـــانه دژخيمان، نه‌تنها در عزم آهنين صفي‌قلي و يارانش خللي به‌وجود نياورد، بلكه آنان را در پيمودن راه رهايي خلق و مقاومت انقلابي مسلحانه استوارتر و مصمم‌تر نمود.
در کینه کشی خمینی جلاد فرمان اعدام در ملاء عام آنها را صادر کرد و با دجالیت تمام و تبلیغات کثیف و رذیلانه این مجاهد پاکباز و یارانش را خرابکار وقاچاقچی معرفی کرد ه و سرانجام در ۸بهمن سال۶۷، مجاهدين شهيد روح‌الله اشرفيان و احمد زنگي در ملاٌ عام، در زمين چمن ســـرخـــه‌حـــصــار كـــرج به‌دار آويخته‌شدند.
در همان روز ۹همرزم مجاهد ديگر صفي‌قلي در زندان حلق‌آويز شدند.
اسامي و مشخصات اين شهيدان سرفراز خلق عبارتند از مجاهدين شهيد:
1ـ‌‌صـفــي‌قـلــي اشــرفـــي، دانشجوي دانشگاه تهران، 27ساله
2ـ امان‌الله سياه‌منصوري فرزند احمد علي، 23ساله، كشاورز
3ـ احمد زنگي، 25ساله، ديپلم
4ـ روح‌الله اشرفيان، 34ساله، كارمند بانك مركزي تهران
5ـ سيدحيدر نوري، 35ساله، افسر فراري هوانيروز
6ـ بـهــرام تـيــمــوري (فرزند يوسفعلي)، 27ساله، ديپلم
7ـ قربانعلي‌درويش، 29ساله، شغل آزاد
8‌ـ‌‌‌‌‌‌‌‌دكــــتــــر صـــدرالـــلـــه سياه‌منصوري (فرزند رضا)، شاغل در دانشگاه تهران
9ـ غلامعلي تيموري (فرزند قريب‌علي)، 25ساله، ديپلم
10ـ درويش‌علي تيموري (فرزند قريب‌علي)، 23ساله،  كشاورز
11ـ حيدر تيموري (فرزند نظرعلي)، 35ساله، راننده
12ـ يحيي تيموري (فرزند اياز)،  37ساله، كشاورز
ونيز مجاهدين شهيد:
ـ‌‌حيــــدر ســـيــاه‌مــنــصـوري، 35ساله (كه حدود يك‌ماه پس‌از همرزمانش اعدام گرديد)
ـ دكتر غلامحسين رشيدي  29ساله (كه در بهار سال62 اعدام شد.

در سال ۶۸ در بهشت سکینه کرج مزار این قهرمانان پیدا شد و عکس آن برای سازمان مجاهدین ارسال شد 


۱۳۹۵ مهر ۵, دوشنبه

یادواره مجاهد قهرمان معصومه برازنده شیر زنی که در ملا عام به دار شقاوت آویخته شد و در قتل عام67 سربدار شد

جاهد قهرمان معصومه برازنده
 مجاهد قهرمان معصومه برازنده

در میدان اصلی شهر گچساران، اقدامات شتابزده پاسداران، تدارک یک اعدام خیابانی را نشان می داد. اما بی اعتنا به 
جست وخیز میمون وار آنها، دختر جوان با صلابت و استواری به حقارت دژخیمان و صحنه یی که برای اعدامش چیده بودند، پوزخند می زد. معصومه را در ملاء عام در شهر زادگاهش، گچساران، حلق آویز کردند. آن قدر شکنجه شده بود که دیگر روی پا نمی توانست راه برود و به کمک دستها خودش را روی زمین می کشید. صورتش را با اتو سوزانده بودند. بااین وجود روحیه سرشارش بر همه رنج و شکنجها پیشی می گرفت.

«معصومه برازنده» یکی دیگراز 30هزار زندانی قتل عام شده در مرداد سال 67 بود. جلادان بدون این که خود بفهمند، مدال افتخار را بر گردنش انداخته بودند. روی آن نوشته شده بود: «منافقی که مأموریت بردن دیگران را نزد رجوی داشت». معصومه یکی از قاصدکهای آزادی بود که نیروهای داوطلب را به ارتش آزادیبخش وصل می کرد.
 مجاهد قهرمان معصومه برازنده
۱۳۴۷در گچساران (دوگنبدان) و دانش‌آموز سال سوم دبيرستان بود که دستگير شد. او در سال۶۶به اتفاق دو تن از دوستانش، به‌طور خودجوش،   يک هسته مقاومت تشکيل داده بودند و برنامه‌هاي صدای مجاهد را ضبط و تکثير و پخش مي‌کردند. معصومه در ادامه فعاليتهای خود به منطقه مرزی رفت و خود را به ارتش آزادیبخش رساند. بعد از آن دوبار به‌عنوان پيک سازمان به داخل اعزام شد و نفراتی را همراه خود به ارتش رسانيد. در آخرين باری که به داخل مي‌رفت گفت: «خيلي انگيزه دارم تا نفر آخری را هم که بايد بياورم، سالم به اين جا برسانم. حيف است اين نسل از اين رهبری محروم باشد».
بار سوم او را در مرز دستگير کرده و بلافاصله به دوگنبدان منتقل نمودند. چندماه تمام زير وحشيانه‌ترين شکنجه‌ها قرار داشت. ناخنهايش را کشيدند و بر اثر ضربات کابل انگشت کوچک پايش به کل منهدم شده بود. اما او با روحيه‌يي رزمنده و مقاوم تمام شکنجه‌ها را تحمل کرد. کساني که شاهد شکنجه‌های او بودند تعريف مي‌کنند که او در زير سخت ترين شکنجه‌ها بازجويان و شکنجه‌گران خود را مسخره می کرد.
 يک بار بازجويي از او پرسيد فلاني را مي‌شناسی؟ معصومه پاسخ داد آری. بازجو گفت حتما از مجاهدين است. معصومه بلافاصله با هوشياری تمام گفت خواهر تو را هم مي‌شناسم مگر او هم از مجاهدين است؟ بازجو که تيرش به سنگ خورده بود عقب نشست و ديگر چيزي نگفت.
 شکنجه‌های وحشيانه در مورد معصومه تا آغاز قتل‌عامها ادامه يافت. ديگر هيچ جای بدنش سالم نمانده بود. پشت و کمرش سراسر از آثار ضربات کابل مجروح بود. ديگر قادر نبود روی پاهايش راه برود و با کمک دستهايش خود را اين سو و آن سو می کشاند.
 عاقبت جلادان خمينی او را با قساوتی زياد در ميدان اصلی شهر گچساران به‌دار آويختند و بر روی سينه‌اش تابلويی نصب کردند که نوشته شده بود: منافقي که مأموريت بردن ديگران نزد رجوی را داشت
او در آخرین ماموریتش گفته بود: باید همه را سلام به ارتش برسانم حیف است از وجود این رهبری محروم شوند.
با این عشق و انگیزه انقلابی بود که او همه شکنجه ها را تاب آورد و اینچنین شد که برای همیشه تاریخ بعنوان قاصد آزادی ایران زمین جاودانه شد


برای امضا لطفا اینجا کلیک کرده و فرم را پر کنید
https://docs.google.com/…/1FAIpQLSdLWG4Jk6hBS7Lo0b…/viewform


۱۳۹۵ مرداد ۲۹, جمعه

ایران-به یاد مجاهد شهید مسعود علایی خستو نوه پدر طالقانی از سربداران 67

مسعود خستو -نوه پدر طالقانی از سربداران 67
مسعود خستو -نوه پدر طالقانی از سربداران 67
باغ در تو سوخت 
اما دو دست جوانت
بشارت فرداست
هر سال سبز ميشود
و با شاخه هاي زمزمه گر در تمام خاك
گل ميدهد
گلي به سرخي خون

مسعود نوه دختري پدر طالقاني بود. به همي ندليل مورد كينه شكنجه گران زندان قزل حصار و خيلي زيرضرب قرار داشت.
فقط بخاطر اینکه نوه پدر طالقانی بود توهينهاي زيادي به او ميكردند.
او1۷ساله بود كه به جرم هواداري از سازمان در سال 60 دستگير و به 11سال زندان محكوم شده بودند عليرغم سن كمش در هفت سالي كه زنداني بود مدت دو يا سه سال را در انفرادي به سر برد ودر سال 61 در زندان قزلحصار حدود سه ماه را در محلي بنام قرنطينه كه معروف به گاوداني بود سپري كرد  اما باهمه شكنجه ها بسيار مقاوم بود.
مسعود با قد بلند و شانه هاي پهن و سر بلندش همواره پيام استواري و آزادمردي بود
او هميشه در سلام كردن پيشقدم بود. در موضعگيري در برابر جلادان هميشه در صف اول ميايستاد.
مخصوصاً حاجي رحماني جلاد (رئيس زندان قزلحصار) خيلي مسعود را اذيت ميكرد. يكبار در زندان موردي پيش آمده بود و ربطي هم به مسعود نداشت اما حاج رحماني هميشه دنبال بهانهاي بود تا مسعود را شكنجه و آزار دهد. به همين دليل هم او را زير ضربات مشت و لگد گرفته بود، ميگفت پدر سوخته فكر ميكردي جد و آبادت سر كار ميآيند و تو ميتواني هر غلطي بكني
اما مسعود خم به ابرو نميآورد و محكم و استوارتر از قبل حتي باعث روحيه دادن به ديگران ميشد. وقتي پيام انقلاب ايدئولوژيك را شنيد مدافع سرسخت آن شد و در برابر هركسي (حتي كساني كه به ملاقاتش ميآمدند و حرفي ميزدند كه ناشي از عدم دركشان از انقلاب ايدئولوژيك بود)، مسعود قاطعانه به دفاع جانانه از انقلاب ميپرداخت.
مسعود قهرمان درروز10مرداد67 در گوهردشت مجدداً به دادگاه رفت، حکم اعدام او  مستقیما توسط حسینعلی نیری، رئیس هیئت تصمیم‌گیر اعدام زندانیان سیاسی صادر شد.حسینعلی نیری که این روزها معاون دیوان عالی کشور است، شخصا مسعود خستو را می‌شناخت و پس از توهین به او و پدربزرگش گفت: «نوه طالقانی هستی؟ اعدام».

هنگام دستگیری مسعود خستو به والدینش گفتند که این پسر ۱۷ ساله را برای چند سوال و جواب می‌برند و باز می‌گردانند. اماحتی جنازه‌اش را هم به خانواده‌اش تحویل ندادند. خانواده مسعود خستو تنها می‌دانند که جنازه او جایی در قبرستان خاوران میان جنازه‌های بی‌نشان دیگر مدفون است.
پدر و مادر مسعود خستو وقتی برای پیگیری وضعیت فرزندشان به کمیته انقلاب اسلامی در محله گیشای تهران رفتند، بازداشت شدند. آنها ۴۵ روز در بازداشت بودند.
کلیپ زندگی نامه مسعود خستو در برنامه تابستان 97

متن زندگی نامه از سایت مجاهد


۱۳۹۵ مرداد ۱۸, دوشنبه

ایران-یادواره مجاهد شهید اعظم نسبی از سربداران کرمانشاه در قتل عام67

ایران-یادواره مجاهد شهید اعظم نسبی از سربداران کرمانشاه در قتل عام67

مجاهد شهيد اعظم‌السادات نسبي يكي از سي هزار مجاهدان سرفرازي بود كه در قتل‌عام خونين سال 1367 چوبة اعدام را بوسيد و فاتحانه بر سر دار شد. اعظم در بهمن‌ سال 1339 در كرمانشاه در خانواده‌يي متوسط به دنيا آمد. دوران تحصيل خود را با بهترين نمرات سپري كرد.او با قرارگرفتن در فضاي پرجوش و خروش دانشگاه بعد از خروشِ انقلاب 57 ، مسير جديدي پيش چشمانش گشوده شد.پس از كودتاي فرهنگي كه به تعطيلي دانشگاه‌ها انجاميد، اعظم به كرمانشاه بازگشت و فعاليتهاي خود را در آنجا ادامه داد. شهادت مجاهدين خلق رضا و مهدي مولايي در سال 60 كه عوامل جذب اعظم به راه و آرمان مجاهدين بودند تأثير به سزايي در او داشت و عزم او را در ادامة راه و ايمان به حقانيت سازمان چند برابر كردتير ماه سال 1360 / مجاهد خلق اعظم‌السادات نسبي توسط پاسداران خميني دستگير و راهي زندان شد.

۱۳۹۴ مهر ۲۸, سه‌شنبه

ایران -یاد واره ای از مجاهد شهید مصطفی غلام ‌نژاد

 خون است و ماندگار – مجاهد شهید مصطفی غلام نژاد
 مجاهد شهید مصطفی غلام ‌نژاد

 سخنرانی محبوبه غلام‌ نژاد در سمینار قتل‌ عام۶۷ در شهر اشرف

من محبوبه غلام‌ نژاد هستم، عمویم مصطفی غلام ‌نژاد در قتل‌عام‌های سال‌67 توسط رژیم تیرباران شد، در سن‌23سالگی به‌دلیل پیوستن به مجاهدین حین خروج از مرز دستگیر شد، تا مدت زیادی از وی اطلاعی نداشتیم بعد اونو توی زندان اراک پیدا کردیم.

ابتدا بهش حکم ‌ابد دادن بعد از چند سال به 12‌سال تقلیل پیداکرد، بعد از 6سال که از محکومیتش گذشت در جریان قتل‌عام‌های سال‌67 اون را هم اعدام کردند. از اونجا که مصطفی قبل از پیوستنش به مجاهدین درس طلبگی در حوزه علمیه قم می‌خوند، و اتفاقاً از همانجا بود که با ماهیت دجالگری رژیم آشنا شد و مبارزه‌اش را ضد ‌رژیم از همانجا شروع کرد، رژیم همواره کینه وحشیانه‌ای از اون به دل داشت و این را خیلی واضح حتی جلوی خانواده هم بروز می‌داد، یکی از چیزهایی که همواره از عموی شهیدم تو ذهنم مونده مرز‌بندی تیز او به‌رغم هر شرایطی بود، یادم می‌یاد، یک‌بار که به زندان قم برای ملاقاتش رفته بودیم، به این شکل بود که توی کابین ملاقات یک پاسدار همراه زندانی همواره اونجا می‌ایستاد، حین ملاقات و یک پاسدار هم سمت خانواده می‌ایستاد که مکالمات را کامل کنترل کنند، در باز شد و پاسداری آستین شهید مصطفی را گرفت و هل داد به داخل کابین، ما که از این عمل تحت‌تاثیر قرار گرفته بودیم، ناراحت شده بودیم از این شیوه برخوردشون، عموی شهیدم تلاش می‌کرد که این صحنه را بچرخونه، با شوخی و بگو بخند شروع کرد که ما را از اون فضا خارج بکنه، از این‌طرف عموی بزرگم که همراه ما به ملاقات اومده بود برای این ‌که صحنه را بشکنه، و یه ذره از اون فشار که اون پاسدار به شهید مصطفی داشت وارد می‌کرد کم بکنه، شروع کرد به رابطه ‌زدن با اون پاسدار، شهید مصطفی تا این صحنه را دید تا اون موقع داشت بگو بخند و شوخی می‌کرد، ناگهان خیلی عصبانی و برافروخته شد و به خواهرش که در کنار ما بود گفت که به فلانی بگو اگه می‌خواد بیاد این‌جا، دل پاسداری را به دست بیاره هرگز به ملاقات من نیاد، این به‌عنوان شاخص مرز‌بندی همواره تو ذهن من حک شد، با وجودی که اون موقع سن کمی داشتم، تا این‌که در سال ‌67 ما ابتدا خبر شهادتش را از صدای مجاهد شنیدیم، بعد که پدرم برای پیگیری به زندان رفتن، بعد از مدتها که ممنوع الملاقات بود یک ساک کوچک، با یک دست لباس با یک خط از وصیت‌نامه‌اش که یادمه یک آیه قرآن بود ولی دقیقاً یادم نیست چه آیه‌ای، بهشون دادند و گفتن مبادا که مراسمی بگیرید در بزرگداشت این، یادم میاد که حتی یک پولی را از خانواده‌ام گرفتن برای ایجاد رعب و وحشت تو خانواده گفتن این پول گلوله ‌هائیه که با اون مصطفی را اعدام کردیم، یک خانواده دیگه که از یکی ازشهرستانها بود شماره قبر شهید مصطفی را توی بهشت معصومه قم به پدرم دادند، و آنجا یک خانواده‌ای که از خانواده شهدا بود که برای زیارت آمده بود، می‌گفت که چون تا دیروقت شب خاکسپاری شهدا اونجا بود صحنه را دیده که چند تا از این شهدا را خونین و مالین آوردند و آنجا به‌ خاک سپردند، در یکی از نامه‌هایی که شهید مصطفی برام نوشته بود، چند بیت شعر نوشته بود که من همواره با خوندن اون شعر از اونجایی که برام تداعی کننده پایداری و استقامت مصطفی و مصطفی‌ها است، اگه اجازه بدین چند بیتش را براتون بخونم:
ای کوه با من بگو
خورشید وقت غروب
به گوش تو چه می‌خواند
که رنگ زرد رویش
سرخ شد و برآشفت
ای کوه
بامن بگو
ستاره هنگام شب در گوش تو چه می‌خواند
که تا سحر به شادی
خندید و پرتو افشاند
ای کوه با من بگو
پرنده نزدیک صبح
برقله‌ات چه می‌دید
که شاد از آشیانه به‌سوی تو
پر کشید.
متشکرم.

۱۳۹۴ مهر ۱۳, دوشنبه

ایران-تسلیت درگذشت خانم طوطی پازوکی مادر نوری نیک

با كمال تأسف از در گذشت خانم طوطي پازوكي (خانم نوري)در 9 مهرماه 94 برابر با اول اكتبر 2015 در ايران، با خبر شديم. 

طوطی پازوکی مادر نوری نیک

 او مادرشهداي مجاهد، محمد  و سيمين نوري نيك  بود
محمد قهرمان  بعد از 7 سال اسارت در سال 67 سربدار شد.
قهرمان  شهید سیمین نوری نیک از جمله مجاهدان مقاومی بود که حسرت  اطلاعات را در دل بازجوهای دژخیم زندان اوین تا ابد باقی گذاشت او به خاطر این مقاومت قهرمانانه اش سر انجام زیر شکنجه به شهادت رسید.

 تمام زندگي و همه چيز ”خانم نوري“ راه و آرمان مجاهدين بود. عكس بچه هايش و يادگاريهايي از زندان آنها را به ديوار زده بود و قسم خورده بود كه در سوگ فرزندانش هرگز قطره اي اشك نريزد و هميشه ميگفت مگر بالاترين آرزوي يك مادر غير از هدايت و رستگاري فرزندانش است؟
او گاه اشعاري حماسي در وصف مجاهدين و اشرفي ها مي سرود و در مراسم يادبود شهدا آن اشعار را ميخواند.
”خانم نوري“ از سال 60 تا زماني كه در بستر بيماري افتاد، هر هفته پنجشنبه ها همراه با ديگر مادران شهدا در بهشت زهرا دور هم جمع ميشدند و ياد شهيدان را گرامي داشته و براي سلامتي، پايداري و پيروزي مجاهدين دعا ميكردند.
درگذشت ”خانم نوري“ را به خانواده هاي نوري نيك و پازوكي و به تمام خانواده هاي شهداي مقاومت تسليت ميگوييم و براي روح اين مادر بزرگوار علو درجات و مغفرت آرزو ميكنيم
دوستان برای این مادر گرامی حتما شمعی روشن کنید 

۱۳۹۴ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

ایران-شعری برای سربداران 67



از لبای ابرای سرخ و کبود 
شنیدم یکی بود و یکی نبود 
همراه قصه شدم، هی دویدم 
آخرش به ‌خاطره‌ها رسیدم 
توی بارون چکیدم با خاطره 
رسیدم به دوتّـا خاتـون دوباره 
یکیشون از سر «دار» پرید و رفت 
یکیشون تـو خاطره چکید و رفت... 


می‌پرّن از سر کوه توی چشام 
خاطره می‌شن می‌ریزن پیش پام 
می‌دون رو جاده خط کتاب 
دایره تـو دایره رو موج آب واسه موج یاد عاشق، خاطره 
می‌کنه دستاشو قایق، خاطره 
صدوبیست هزارتا قمری لب بوم 
اسم به اسم با خاطره‌ها روبه‌روم... 


ماه و خورشید سوار اسب کهر 
شنبه‌ها تا جمعه‌ها خون سحر 
شب به شب ستاره‌ها شمردن و 
خاطره به قصه‌ها سپردن و 
خوردن نون و نمک با خاطره 
ابرای ترک ترک با خاطره 
می‌تونم زمستونو بهار کنم 
پاییز خاطره رو چه کار کنم؟ 


خاطره‌ها صف کشیدن دوباره 
منو پیدا می‌کنن تـو خاطره 
هی می‌خوام از نگاشون فرار کنم 
خودمو تـو خاطره چه کار کنم؟ 
شب که شد، آسمونو ور می‌دارم 
جای اون خاطره‌هامو می‌ذارم... 
اینجوری با تو یکی می‌شم، عزیز! 
تو بمون، تـو چشم خاطره بریز...