‏نمایش پست‌ها با برچسب اوین. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اوین. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ مهر ۲۵, یکشنبه

ایران-تابستان67 از زبان دخترى كه پدرش را اعدام كردن



زمانى كه اعدام هاى سال 67 اتفاق افتاد من 8 سالم بود. ما هفته اى يكبار ملاقات داشتيم ولى تابستون67 كه ملاقات ميرفتيم، هر هفته ميگفتن كه ملاقات نداريم. يادمه همه اضطراب و استرس داشتن و ساعت ها پشت در زندان منتظر مى مونديم كه شايد به ما ملاقات بدن ولى هر بار بي نتيجه بر ميگشتيم من با اين كه بچه بودم اين اضطراب و نگرانى رو تو چهره بزرگ تر ها و حرفاشون مى شنيدم كه داخل داره يه اتفاقايى ميفته ولى هيچ خبرى بيرون نمى اومد و نميدونستيم چه خبره

امینه قرائي
از لبای ابرای سرخ و کبود 
شنیدم یکی بود و یکی نبود 
همراه قصه شدم، هی دویدم 
آخرش به ‌خاطره‌ها رسیدم 
توی بارون چکیدم با خاطره 
رسیدم به دوتّـا خاتـون دوباره 
یکیشون از سر «دار» پرید و رفت 
یکیشون تـو خاطره چکید و رفت... 
می‌پرّن از سر کوه توی چشام 
خاطره می‌شن می‌ریزن پیش پام 
می‌دون رو جاده خط کتاب 
دایره تـو دایره رو موج آب واسه موج یاد عاشق، خاطره 
می‌کنه دستاشو قایق، خاطره 
صدوبیست هزارتا قمری لب بوم 
اسم به اسم با خاطره‌ها روبه‌روم... 
ماه و خورشید سوار اسب کهر 
شنبه‌ها تا جمعه‌ها خون سحر 
شب به شب ستاره‌ها شمردن و 
خاطره به قصه‌ها سپردن و 
خوردن نون و نمک با خاطره 
ابرای ترک ترک با خاطره 
می‌تونم زمستونو بهار کنم 
پاییز خاطره رو چه کار کنم؟ 
خاطره‌ها صف کشیدن دوباره 
منو پیدا می‌کنن تـو خاطره 
هی می‌خوام از نگاشون فرار کنم 
خودمو تـو خاطره چه کار کنم؟ 
شب که شد، آسمونو ور می‌دارم 
جای اون خاطره‌هامو می‌ذارم... 
اینجوری با تو یکی می‌شم، عزیز! 
تو بمون، تـو چشم خاطره بریز...


۱۳۹۴ آذر ۲۷, جمعه

ایران-خاطره ای از مجاهد سربدار سعید طیوری که از شکنجه ها میگوید

ایران-خاطره ای از مجاهد سربدار سعید طیوری که از شکنجه ها میگوید


«وقتي زيرشكنجه بودم، يكروز من را به شيوهٌ قپاني دستبند زدند و از پا آويزانم كردند. چشم بند هم داشتم و جايي را نمي ديدم. درد به شدت عذابم مي داد و نمي دانستم در آن حالت چه كنم؟ بازجويان من را به همان صورتي كه بودم رها كردند و از اتاق بيرون رفتند. ناگهان صداي افتادن چيزي را در اتاق شنيدم. از زير چشمبند نگاه كردم، خواهري جوان با پاهاي باندپيچي شده و مجروح در كنار اتاق شاهد شكنجهٌ من بود. او خودش به خاطر شدت شكنجه ها نمي توانست راه برود، اما بعد از اينكه فهميد بازجوها از اتاق رفته اند خودش را به زمين انداخت و كشان كشان خود را به من رساند و گفت: " سنگيني ات را روي كمر من بگذار تا فشارت كمتر شود". درست در همين حال بود كه بازجويان سررسيدند و به صورت وحشيانه يي به جان خواهر افتادند. من فقط صداي خواهر را مي شنيدم كه مي گفت: "بزن دژخيم! محكمتر بزن!"»
سعيد نوشته بود: «من از شدت درد بيهوش شدم و ديگر نفهميدم با آن خواهر چه كردند».





۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

ایران-یادواره مادرهمادشتی مادرمجاهدین شهید هود و فریبا دشتی

لینک کلیپ مراسم خاکسپاری مادر بزرگوار مجاهد خانم هما دشتی 

سخنرانی خانم مریم رجوی در مراسم بزرگداشت مادران 

مراسم گرامی داشت یاد مادران مجاهد 



ایران-مادر هما مادرمجاهدین شهید هود و مجاهد سربدار فریبا دشتی دار فانی را وداع گفت

لینک کلیپ درگذشت مادر بزرگوار مجاهد خانم هما دشتی از اخبار سیمای آزادی و پیام خانم مریم رجوی


خانم هما دشتی «مادر همای نازنین» مادر عزیز و مهربان همه ما زندانیان و تبعیدیان، چشم از جهان فروبست و به فرزندان جاودانه اش «هود و فریبا دشتی» پیوست. او در روز سه شنبه10آذر، شب اربعین حسینی در تهران در سن 79 سالگی درگذشت و پیکر پاکش روز چهارشنبه 11آذر در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

دلاور مجاهد خلق «هود دشتی» نخستین فرزند شهید او، در بهمن ماه 1360 در درگیری با نیروهای سرکوبگر رژیم خمینی ، در شیراز با بدنی خونین بر خاک افتاد و مجاهد جانفشان «فریبا دشتی» بعد از تحمل چندسال زندان، در تابستان سال شصت و هفت در اوین سر به دار شد.

مجاهد خلق مریم شاه حسینی همسر هود از شهیدان عملیات کبیر فروغ جاویدان است.

دو برادر زاده و داماد این مادر، مجاهدان خلق رامین دشتی، رضا دشتی و احمد رشیدی از شهیدان قیام 30خرداد 1360 و عملیات ارتش ازادیبخش ملی ایران هستند. همچنین خواهرزاده مادر، مجاهد شهید علی علیزاده نیز در سال ۶۰ در شیراز توسط جلادان رژیم خمینی اعدام شد.

این مادر مجاهد در تمامی سالهای کارزار ضد ارتجاعی مجاهدین، در مرحله مبارزات افشاگرانه سیاسی، در نبرد انقلابی پس از 30 خرداد و هم چنین پس از شکل گیری ارتش آزادیبخش ملی و در دوران پایداری اشرف، همواره پشتیبان و یاور تمامی فرزندان مجاهدش بود.

مادر مجاهد هما دشتی و دیگر فرزندان و اعضای خانواده اش بارها توسط رژیم آخوندی دستگیر و زندانی شدند و در برابر تمامی این دشواریها، مادر پیوسته ایستادگی کرد و به حمایت از فرزندانش برخاست و مشوق آنها درمقاومت بود.

رئیس جمهور برگزیده مقاومت خانم مریم رجوی، درگذشت مادر بزرگوار مجاهد هما دشتی را به خانواده محترم دشتی تسلیت گفت و او را نمونه دیگری از استقامت و سرفرازی مادران مجاهد در نبرد علیه هیولای ارتجاع و فاشیسم دینی توصیف کرد.

خانم مریم رجوی برای این مادر مجاهد رحمت حق و علو درجات، و برای بازماندگان، صبر وسلامتی آرزوکرد.

مادر هما که سالهای متمادی برای ملاقات فرزندان آزادیخواهش، راهی زندانهای مختلف میشد و بیش از سه دهه چشم انتظار دیدار دختران رزمنده اش بود، با سینه ای مالامال از عشق به آزادی و دلی سوخته از داغ و فراق عزیزانش، سرانجام به سوی فرزندان شهیدش پرکشید.


یاد مجاهدان شهید هود و فریبا دشتی، فرزندان خانم هما دشتی و نیز پنج مجاهد و جاودانه فروغ دیگر از اعضای 

با صمیمانه ترین تسلیتها و با ابراز همدردی با خانواده های بزرگوار «دشتی»، «یازرلو»...و همه مجاهدین و مبارزین ایران زمین یادی میکنیم از مجاهد سربدار فریبا دشتی


مجاهد شهید فریبا دشتی

فریبا دختری خونگرم از خوزستان زرخیز ایران بود که بخاطر جنگ خانمان سوز ایران و عراق، همراه با خانواده اش آواره اصفهان و تهران شده بودند. با شروع سرکوب سراسری و موج کشتارها توسط خمینی تبهکار در سال شصت، برادر دلیرش «هود دشتی» دانشجوی دانشگاه توسط پاسداران در شیراز به قتل میرسد. فریبا سال ۶۲ دستگیر میشود و در اوین بجرم هواداری از مجاهدین خلق به ۶ سال حبس محکوم میگردد

اوایل سال ۶۶ فریبا بجرم «سر موضع بودن» و برای تنبیه بیشتر، بهمراه تعداد دیگری از بچه های بند همچون سوسن صالحی، مژگان سربی، زهره حاج میراسماعیلی، ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی و... به زندان مخوف گوهر دشت منتقل شدند. آنها پس از چند ماه انفرادی و فشار و ضرب و شتم و اعتصاب غذا، پائیز ۶۶ دوباره به اوین و به بند تنبیهی «سالن یک» در طبقه اول ساختمانی که ما قرار داشتیم منتقل شدند.

در زندان دختر آزاده‌ای بود و با همه همبندانش جدا از مواضع سیاسیشان رابطه خوب و صمیمانه‌ای داشت و با شوخیها و داستانهای طنز‌آمیزش شادی و نشاط همرنجیرانش می شد. طنزهای فی البداهه او در مورد پاسداران و چند توّاب انگشت شمار و آلت دست رژیم، آنقدر کمیک و خنده دار بود که باعث تغییر فضای اتاق میشد و صدای خنده ، سکوت و غم محیط زندان را از بین می برد

بدنبال درگیریهای مداوم، بچه های مجاهد تصمیم گرفتند به عنوان اعتراض به شرایط ناامن بند از گرفتن دارو و همینطور اقلام ضروری از فروشگاه زندان و هر آنچه که در دست آن آدم فروشان بود خوداری کنند

به همین خاطر ذخیره خیلی محدود غذایی بند، بسرعت ته کشید و طبعآ روز به روز وضعیت جسمی بچه ها نیز تحلیل می رفت. فریبا طبق معمول بر فضا غالب شد و در حالی که یک لیوان پلاستیکی همراه با آب قند ( تنها دارایی سلول) را مثل پاندول بالای سرم حرکت می داد گفت: پاشو اینو بخور که ازش اینقدر انرژی می گیری که می تونی بری فضا!

بالاخره در مرداد 67 فریبای قهرمان به عهدش وفا کرد و سر بدار شد و یاد و  نام و راه و رسم مجاهدت و سرشاری و سرزندگیش برای همیشه تاریخ جاودانه ماند

پیام خانم مریم رجوی:‌ سلام بر مادر شهيدان مجاهد خلق، هما دشتي  

یادداشتی از خاطرات حامد یازرلو  

«دفنشان کردند، غافل از اینکه آنها بذر بودند.»
*
*
زمان:ظهر یک روز پاییزی در بیست و هشت سال پیش.
مکان: اهواز، شهرک دانشگاه
از مدرسه برمی گشتم. هفت سالم بود. از سرویس مدرسه پیاده شدم. خانه درش باز بود. از دری که به آشپزخانه باز می شد وارد شدم. هیچکس نبود. در اتاقهای دیگر هم هیچکس نبود. عجیب بود. سکوتِ خانه وحشتم را دو چندان کرد. وضعیت غیرعادی بود. درِ آخرین اتاق را که باز کردم، همه آنجا بودند. آرام می گریستند. آرام تر از همیشه.
طبق آخرین اطلاع، خاله فریبا در زندان اوین بود. ملاقاتها از قبل ازعید نوروز قطع شده بود. در یکی از آخرین ملاقاتها، خاله فریبا به مامان هما (مادر بزرگم) گفته بود که «ما از اینجا زنده بیرون نمیایم. این رو مطمئن باشید» و در آخرین ملاقات به بهانه ی تعریف کردن خوابی که چند شب قبل دیده بود، گوشی را دست مامان هما داده بود که چه اتفاقاتی احتمالا در شرف وقوع است. گفته بود که در خواب دیده دایی هودِ شهید از سوی دیگرِ رودخانه، گل سرخی به سویش می آورد و وقتی که خاله گل سرخ را می گیرد، دایی او را به آن سوی رودخانه می کشد. ای کاش می گفت چه چیزهایی به چشم دیده که برای ما چنین پیامی فرستاد.
مامان هما و بابا ممد (پدر بزرگم) که بعد از ماهها بی خبریِ محض، در یکی از روزهای پاییز به امیدِ ملاقات با خاله فریبا به زندان اوین رفته بودند، حالا از تهران به اهواز برگشته بودند، با یک ساک. می گفتند وقتی که به درِ سالن ملاقات رسیده بودند، با دیدن شیون خانواده های دیگر متوجه می شوند که چه خبر وحشتناکی در انتظارشان است. پاسدارها بابا ممد را به داخل قسمت خودشان صدا می کنند. بابا ممد می رود و با ساک خاله فریبا، که چیزی به پایان حبسش نمانده بود، بر می گردد. بعدها مامان هما می گفت در همان لحظاتِ شوک، صحنه دیگری را می بیند که غم خودش را برای چند لحظه فراموش می کند. مادری با در دست داشتن شش ساک از در بیرون آمده بود.
دژخیمانی که خاله فریبا را در سن بیست و پنج سالگی یا همین حدودها بعد از گذراندن پنج سال حبس حلق آویز کرده بودند... ای وای از سنگینی دلهایشان! ... تکرار می کنم. دژخیمانی که خاله فریبا را در سن بیست و پنج سالگی یا همین حدودها، بعد از گذراندن پنج سال حبس، حلق آویز کرده بودند، هنگامی که ساکش را به پدر بزرگم می دادند گفته بودند اگرمراسم بگیرید یا صدایتان از خانه بیرون بیاید با شما همان می کنیم که با دخترتان کردیم. اگر کسی روایتی سراغ دارد که یزید بن معاویه به بازماندگان عاشورا چنین حرفی زده باشد و چنین تهدیدی کرده باشد لطفا با من در میان بگذارد!
حالا اهل خانه همه آرام می گریستند.
بار اول نبود. هفت سال بود که «لباس سیاه» جزء لاینفک مفهوم «مادر» بود. شاید وقتی که در را باز کردم غافلگیر شده بودند. شاید خواستند از موضوع چیزی نفهمم و وضعیت را عادی جلوه دهند. نمیشد. هیچکس چیزی نمی گفت. گریه ها که کمتر شد، مامان هما بریده بریده گفت:«حامد دیگه بزرگ شده. میدونه که دیگه خاله فریبا نداره.»
پذیرفتن اینکه «دیگه خاله فریبا ندارم»، حالا هر چقدر هم که بزرگ شده باشم، به همین سادگی ها نبود! این بار، این من بودم که می خواستم وضعیت را عادی جلوه دهم. نمیشد. از اتاق بیرون زدم و در خلوت گوشه ی حیاط ترکیدم. «من دیگه خاله فریبا نداشتم.»
*
از همان زمان ها تا امروز، برای زنده نگه داشتن شعله ای که خاله فریبا و هزارن «فخر ایران و ایرانیِ» دیگر با «نه» گفتن به «هیئت مرگ» و خندیدن به هیبت مرگ در دلمان افروختند، بر سر این حاصلخیزترین جلگه ی ایران، «خاوران»، با هرکس که دل در گرو آرمان آزادی دارد، میثاق بسته ایم. اگرچه نشانی از مزارش حتی تا به امروز نداریم، اما تا زنده ایم نقشش بر لوح دل وجانمان، و به عدالت سپردن اشرارِ مسببِ این جنایت هولناک آرزویمان است. اصل بقاء شصت و هفت می گوید: «شقاوت پیشگان شصت و هفت نه فراموش می شوند و نه بخشیده. بلکه رسواییِ تبهکاریشان از نسلی به نسل دیگر منتقل می گردد.» بغض گلوگیر بیست و هشت ساله ی شصت وهفت، بالاخره یک جایی خواهد ترکید. بیاید آن مبارک روزی که مادران سیاهپوش، داغدارانِ زیبا ترین فرزندان آفتاب و باد، از سجاده ها سر برگیرند!

 

۱۳۹۴ آبان ۲, شنبه

ایران-یادواره مجاهدسربدار مسعود دالوند


مسعود دالوند

سوم آبان بيست و ششمين سالگرد شهادت مجاهدقهرمان مسعود دالوند به دست دژخيمان رژيم پليد آخوندي در زندان اوين است.

در سحرگاه خونين چهارشنبه سوم آبان 1368 در سن 28 سالگي و پس تحمل شديدترين و وحشيانه ترين شكنجه ها، سربدار شد و به ياران شهيدش در قتل عام هولناك 67 پيوست. مسعود در وصيتنامه كوتاهي كه نوشته بود، ضمن طلب استغفار از خدا بخاطر نكرده هايش (اين رسم مجاهدين است كه در اوج فدا و ايثار باز هم فقط نكرده خود را مي بينند) تا آنجا كه به انتخاب مبارزه و شهادت در سن 28 سالگي برمي گشت نوشته بود از زندگي ام راضي هستم و كارهايم همه در راه خدا و خلق بود و سپس عشق خود به خلق و اميدش به پيروزي را با اين جمله كه شاد باشيد و عزاداري نكنيد، نشان داده بود و در پايان هم قسمتي از آيه ... و اليه ترجعون... به سوي او بازمي گردم را نوشته و تمام اموالش كه فقط كتاب هاي او بود را به مادرش داده بود. هيچگاه مزار او را به خانواده اش نشان ندادند.
فقط به خاطر اين چند كلمه دژخيم پليد كف بر دهان آورده بود و مي گفت او يك محارب و منافق سر موضع بود و به سزاي اعمالش رسيد، شما حق نداريد هيچگونه مراسمي بگيريد در غير اينصورت همه شما دستگير مي شويد و سرنوشت او در انتظار شما است! يعني اينكه شما را هم اعدام مي كنيم.
مجاهد شهيد مسعود دالوند در زندان اوين و زير شكنجه دژخيمان(در فاصله پاييز 67 تا 3 آبان 68 كه خود نيز سربدار شد) در ملاقاتي كوتاه قبل از اعدام، پرده از جنايت عظيم و قتل عام رشيدترين و بهترين فرزندان مجاهد و مبارز اين خلق برداشت و گفت ابعاد كشتار آنقدر عظيم است كه كلمات قادر به بيان آن نيست...

بيشتر از اين نتواست بگويد، اما همين كلمات كوتاه، خود گوياي آن كشتار و قتل عام بي سابقه در تاريخ ايران و يكي از دهشتبار ترين جنايات تاريخ بشري بود. با ادامه راه آن قهرمانان سربدار تا تحقق سرنگوني رژيم پليد ولايت فقيه و استبداد مذهبي و استقرار آزادي و دمكراسي و عدالت در ايران زمين به آن شهيدان سرفراز درود مي فرستيم.

۱۳۹۴ مرداد ۱۱, یکشنبه

شگفتی های قتل‌عام۶۷-فراراز سلول انفرادي زندان اوين


هیچ سد و مانعی برای مجاهدین خلق ایران وجود ندارد این واقعیتی تاریخی است که با خون سه مجاهد دلیر قهرمان که موفق به فرار از سلول انفرادی در زندان اوین شدند جاودانه و ماندگار شد
از میان هزاران ناگفته های #قتل‌عام۶۷ اینچنین برگهای زرینی درز پیدا کرد

و آن روی سکه شقاوت را برجسته و شفاف به تصویر کشید


اولين شهيدان قتل عام كه در 7مرداد 67 سر بدار شدند سه مجاهدی بودندكه موفق به فرار از سلولهاي انفرادي اوين شده بودند.نامشان: نصرالله بخشايي، حسن فارسي،اسدالله بني هاشمي بود
بحز ماجرای این فرار تاریخی و یک قطعه عکس و دو سنگ مزار و زندگی کوتاه ولی پربار و جاودانه چیزی از خود نداشتند و چیزی از خود بجای نگذاشتند
جاودانه های 67 همه اینچنین  سبک بار بودند

هر سه  این مجاهدان قهرمان بعداز انقلاب ضد سلطنتي فعاليت خود را در ارتباط با سازمان مجاهدين شروع كردند
نصرالله بخشايي فرمانده يك تيم عملياتي بود. او در اواخر سال64 درحين انجام يك مأموريت انقلابي به اسارت درآمد. 

حسن فارسيحسن فارسي 19خرداد سال60 دستگير وخرداد سال66 از زندان گوهردشت آزاد شد، بعدازآن تبديل به پيكي براي وصل به ارتش آزاديبخش تا اينكه درآخرين مأموريت خود در 6ديماه 66 دستگيرشد.


اسدالله بني هاشمي

اسدالله بني هاشمي از هواداران پرشور سازمان درسمنان بود. كه هنگام خروج از كشور دستگير شده و مدتي را در زندان بسر بردومجددا در بهمن ماه همان سال براي دومين بار دستگير و روانه زندان ميشود

آنها موفق ميشوند نقشه فرار خود را از سلول انفرادي اوين عملي كنند ولي در پارك وي دستگير ميشوندو نهايتاً آن سه قهرمان در 7 مرداد 67 سربدار شدند!
در زير خاطراتي از حسين فارسي برادر شهيد حسن فارسي كه خود وي اززندانيان سياسي سابق است در مورد ماجراي اين فرار را بخوانيد:

حسن فارسي مدتي بعد ازبازداشت به همراه دو مجاهد اسير در يكي از سلولهاي انفرادي اوين، واقع در طبقه سوم ساختمان موسوم به آسايشگاه! هستند. از همان آغاز آنها به ويژگيهاي انقلابي مشترك بيباكي، جسارت همديگر پي برده و تصميم ميگيرندكه فرار تا به ارتش آزاديبخش بپيوندند.
آنها موفق ميشوند الزامات فرار را فراهم كنند
حسن كه دو سال را درسلول انفرادي گوهردشت بسر برده بود، در برقراري ارتباط از طريق مورس زدن مهارت ويژه داشت. از اينرو او مسئوليت پرريسك ارتباط بين سلولها را پذيرفت. از ابتكارات و خلاقيتهاي حسن فارسي ساختن و استفاده از ريل در سلول انفرادي براي تبادل اطلاعات بين سلولها بود! ريل يك نخ دولايه و همرنگ با ديوار بين دو پنجره سلول بود كه به وسيله آن دو سلول مجاور مي توانستند جنس و يادداشت را با يك سنجاق به نخ وصل كنند و با هم تبادل نمايند، اين كار معمولاً شبها انجام ميشد تا از ديد پاسداران در امان باشد.
سلول مجاور اين سه مجاهد خلق ، يكي ديگر از مجاهدين به نام محمدرضا نعيم بود، كه براي تنبيه به سلول انفرادي آورده شده بود و در فروردين ماه مدت تنبيهاش تمام ميشد. حسن دريافت كه ميتواند از محمدرضا در مرحله اول اين عمليات، كمك گرفته و كار تهيه تيغهاره را به او بسپارد وحسن از محمدرضا ميخواهد كه وقتي به بند عمومي برگشت يك تيغ اره آهنبر براي وي تهيه كند! محمدرضا با ناباوري ميگويد: «گيرم كه من اين تيغ اره را تهيه كردم، چگونه به دست تو برسانم؟» حسن در پاسخ ميگويد: «تيغ اره را به سالن ملاقات ببرد و پشت پرده رديف دوم كه استفاده ندارد روي ديواره بين دو كابين ملاقات بگذارد!» بنابراين در اولين ملاقات محمدرضا طبق طرح تيغاره را در همان محل تعيين شده ميگذارد و حسن نيز در ملاقات تيغاره را برداشته به سلول ميبرد. بدين ترتيب اولين اقدام براي تهيه اسباب كار موفقيتآميز انجام ميگيرد بعداز شناسائي و زير نظر گرفتن نگهبانان برش كركره آهني را كه بيش از يكماه بهطول كشيد به اتمام رساندند. آنها ميبايستي پيش از 14خرداد 67 همه مراحل طرح را به پايان رسانده باشند. زيرا آن روز بهعنوان روز اجراي عمليات فرار در نظر گرفته شد. اما با ابلاغ حكم اعدام هر سه توسط آخوند حسين مرتضوي4 يك هفته قبل از اين تاريخ آنها بطور خستگي ناپذير بر سرعت كار خود افزودند سرانجام درغروب روز14 خرداد 67 فرا ميرسد. در زماني كه نگهبانان بند مشغول توزيع غذا هستند آنها تنها 15 دقيقه زمان داشتند كه پنجره را باز كرده و با استفاده از ملحفههاي به هم وصل شده به جاي طناب از طبقه سوم آسايشگاه خود را به زمين برسانند.
اينكار در ابتداي تاريكي انجام شد و آنها توانستند مرحله اول كار خود را طبق طرح پيش برده و خود را به پاي ديوار اصلي6 زندان اوين برسانند. از ديوار به سادگي بالا ميروند زيرا از سمت داخل زندان ديوار كوتاه بود، اما از سمت بيرون از آنجاييكه بالاي يك پرتگاه ساخته شده بود، علاوه بر ارتفاع ديوار، ارتفاع پرتگاه چندمتري هم به آن اضافه ميشد! اما از آنجاييكه آنها يكسو به اين نقطه ديد نداشتند و از سوي ديگر اطلاعات مكفي از زمين اين منطقه را نداشتند در طراحي روي احتمالات اين مرحله كار نكرده و طرح مشخصي براي حل تضاد فرود از ديوار زندان نداشتند در يك تصميمگيري سريع با يك مشورت كوتاه تصميم ميگيرند كه ارتفاع زياد را با پرش رد كنند! هر سه اقدام به پريدن ميكنند، نصرالله در پريدن از ديوار هر دو پايش مي شكند، حسن و اسدالله تلاش زيادي ميكنند كه او را با خود ببرند اما نصرالله قبول نميكند وي ميگويد: «وقت نيست. من حركت شما را كند ميكنم و شما هر چه سريعتر اينجا را ترك كنيد». نهايتا اسدالله و حسن با قلبي مالامال از عشق به همرزم خود منطقه را ترك ميكنند، نصرالله خود را كشانكشان به يك نقطه پوشيده ميرساند تا از ديد پاسداران مخفي بماند.
در همين حال نگهبان داخل بند وقتي از چشمي درِ سلول به داخل سلول نگاه ميكند متوجه غيبت آنها شده به سرعت به رئيس زندان و ساير نگهبانان اطلاع ميدهد. نگهبان وقتي وارد سلول ميشود متوجه ميگردد كه كركره بريده شده و آنها از پنجره فرار كرده اند، در زندان وضعيت فوق العاده اعلام ميشود. ترس و وحشت سراسر نيروهاي دشمن و زندان را در برميگيرد و تمامي نيروهاي زندان بسيج ميشوند، رئيس زندان از كميته هاي منطقه نزديك اوين هم كمك گرفته و جستجو براي دستگيري آنها آغاز ميشود، پستهاي بازرسي در سراسر منطقه دائر كردند. پارك وي از دو نقطه، تقاطع ولنجك و اوين بسته شده و خودروها را در اين منطقه يك به يك بازرسي ميكنند، همزمان گله هاي پاسدار به جستجوي تپه هاي اطراف ديوار زندان اوين ميپردازند و پس از يكي دو ساعت نصرالله را در همان پرتگاه كنار ديوار پيدا ميكنند.
حسن و اسدالله خود را به پارك وي ميرسانند، اما متوجه ميشوند كه گشتهاي پاسداران تمام منطقه را قرق كرده و امكان تردد در آن نيست، همه تلاش آنها براي اينكه هرطور شده از منطقه خارج شوند بدليل تراكم مزدوران و دژخيمان و بستن منطقه به جايي نميرسد و آن دو نهايتا نيمه هاي شب در نزديك پارك وي توسط گله هاي پاسدار دستگير ميشوند! دشمن براي به چنگ آوردن اين مجاهدان صدها پاسدار و دژخيم را بسيج كرده بود .
بعد از دستگيري هر سه به زير شكنجه برده ميشوند، نصرالله را با پاي شكسته به تخت شكنجه بسته و در همان حال با كابل او را شكنجه ميكنند. بازجوها به دنبال چگونگي فرار و خروج از كشور بودند؟ نهايتا پس از سه روز شكنجه مستمر، آنها را به سلولهاي جداگانه منتقل ميكنند.
بعد از آن تاريخ حسن و نصرالله ممنوع ملاقات ميشوند، اسدالله در اواخر تيرماه با مادر و دائياش حضوري ملاقات ميكند. در اين ملاقات اسدالله جزئيات فرارشان را بازگو ميكند او ميگويد: «من و حسن توانستيم تا پارك وي برويم ولي هيچ خودرويي را پيدا نكرديم!
بعد از اتمام قتل عامها من به همراه كسانيكه از جريان قتل عام زنده بيرون آمده بودند به اوين رفته و با بچه هاي اوين در يك بند همبند شديم. دراين بند بود كه تمام داستان فرار آنها را از بچه ها شنيدم.... 

در تيرماه 67 تعدادي از زندانيان ملي كشِ زندانِ اوين نصرالله را در دفتر مركزي اوين ديده بودند، او جزئيات فرار را براي آنها شرح داده و گفته بود:
 «پاي من شكست و نميدانم حسن و اسدالله چه كار كردند فقط ميدانم كه دستگير شدند». در مورد خودش گفته بود: « با پاي شكسته به من كابل ميزدند و ميخواستند بدانند كه طرح چه بوده و كركره را چطور شكسته ايم و چطور ميخواستيم از كشور خارج شويم، موقع كابل خوردن درد پايم آنقدر زياد بود كه چند بار بيهوش شدم، بعد از آن هم پايم را گچ نميگرفتند و مجبور بودم براي هر ترددي خودم را روي زمين بكشم چون نميتوانستم روي پاهايم بايستم. امروز مرا به بهداري آوردند و پايم را گچ گرفتند سر انجام آن سه قهرمان در 7 مرداد 67 سربدار شدند!