۱۳۹۵ مرداد ۲۷, چهارشنبه

ایران- قتل عام۶۷وبردن بیماران بروی برانکارد برای اعدام وزندگی نامه مجاهد شهید محسن محمدباقر




محسن محمدباقر,طیبه خسرو آبادی ,تهمینه ستوده مادرزاد از دو پا فلج بودند، عصا زنان و با گام‌هایی آهنین بر آسمان پرستاره دویدند.طیبه دوسال از مدت محکومیتش گذشته بود
ناصر منصوری که فلج قطع نخاعی بود، بر برانکارد توسط مسئولان بهداری زندان گوهردشت به قتلگاه برده شد.
کاوه نصاری که از بیماری صرع پیشرفته رنج می‌‌برد و در اثر ضربه مغزی، حافظه‌اش را از دست داده و با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم می‌کرد، قلمدوش ظفر جعفری افشار به قربانگاه رفت.
آقاق دکنما هم بیماری صرع داشت به حلقه دار بوسه زد همینطور فریبا دشتی با تومور مغزی وصفی طویل از بیمارانی که چه به برانکارد چه کشان کشان به پای چوبه دار برده شدند 
حماسه هائی خاموش پر از درد و خموشی حماسه های بی نام و نشان
از شقاوت قتل عام 67 و حماسه های خاموش و ناگفته بسیار است
یکی از تکاندهنده ترین و تامل برانگیزترین نمونه های قتل عام  اعدام بیماران یعنی بردن آنها بروی برانکارد و اعدام آنها در حالیکه حتی توان ایستادن هم نداشتند بود
اعدام برگزیدگان و نخبگان جامعه هم یکی دیگر از ابعاد شقاوت بود از جمله به  اعدام هنرمندان میتوان اشاره کرد
در این میان محسن محمدباقر هر دو ویژگی را داشت هم هنرمند بود و هم از دو پا فلج.
 با عمری کوتاه ولی پر بار ازخود حماسه ای شگفت را به یادگار گذاشت  برای هیشه تاریخ ماندگار 
زندگی نامه محسن محمدباقر و دو بال بلند پرواز 
یكی از همبندان محسن درباره او و نحوه شهادتش نوشته است: محسن از دوپا فلج بود. دو عصا در دست داشت و با آنها حركت میكرد. او (در دوران شاه) در فیلم "غریبه ومه" ساخته بهرام بیضایی نقش یک بچه فلج را بازی كرده بود. در بازی فوتبال هركس تلاش می كرد اول او را برای تیم خودش انتخاب كند. با عصاهایش در دروازه می ایستاد و با حرکت دادن آنها گویی بالهایش را باز می كند و مثل یک عقاب توپ را می گرفت.
شب آخر به او گفتم محسن چطوری؟ گفت: مرگ حق است.
روحیه اش خیلی بالا بود. وقتی صدایش زدند، گویی مدتها منتظر همین لحظه بود، مثل شیر از جا پرید.
یكی دیگر از هم زنجیرانش درباره او نوشته است: محسن به راستی كوهی از اراده و عشق بود. هیچ وقت دیده نشد كه ذره یی در مقابل پاسداران كوتاه آمده باشد. بسیار شاداب و همیشه خندان بود. اگر كسی او را نمی شناخت، نمی توانست باور كند كه پاهایش فلج است. خودش می گفت می دانی چرا در بازی فوتبال ستاره تیم هستم؟ برای این كه من دوتا پای فلزی بیشتر از دیگران دارم. محسن در دروازه می ایستاد و توپهای زمینی را با پا و توپهای هوایی را با عصا می گرفت.
 محسن در هربرنامه و مراسم جمعی فعال و پرشور وارد می شد، به خصوص با تجربه و دانشی كه در زمینه تئاتر و نمایش داشت، همیشه در تولید نمایشنامه هایی كه در زندان به طور مخفیانه نوشته و اجرا می شد، كمكهای بسیار مؤثری به بچه ها می كرد. محسن محمدباقر در كار گویندگی تعدادی از فیلمهای كارتونی كودكان نقش داشت و در فیلمهای سینمایی فارسی نیز بازی كرده بود.
هنگامی كه قتل عام زندانيان شروع شد، محسن پرشورترين و جسورانه ترين برخوردها را داشت. مرتب شعر می خواند و پاسدارها را مسخره مي كرد و آنها را در حضور خودشان دست می انداخت و بلندبلند می خنديد و بچه ها را مي خنداند.
در آن روزهای آخر يكبار گفت: من حساب همه چيز را كرده ام. اگر خواستند مرا دار بزنند اول يك بار پشتك می زنم و بعد با عصايم می كوبم توي سر جواد شش انگشتی بعد می روم بالای دار.
-جواد شش انگشتی از دژخيمان رژيم در زندان گوهردشت است

۱۳۹۵ مرداد ۲۵, دوشنبه

ایران-یادواره مجاهد شهید ملیحه اقوامی همراه خاطرات تکاندهنده,اسناد ویادگاریها

 یک سنگ قبر یک نام یک دست نوشته یک زندگی کوتاه به وسعت ابدیت ره توشه مجاهدین سربدار
 نامش ملیحه اقوامی با خنده ای ملیح و چشمانی پر از امید و عشق و ایمان وحرف 
نگاهی پر از خواسته و آرزو و انتظار 
 در انتظار به ثمر رساندن آزادی بدست ما
او رفت و اینهمه میراث برایمان به جای گذاشت
او رفت و اینهمه ایثار برای نسلها به جای گذاشت

13مرداد 67 _ من مليحه اقوامي در ساعت 3بعداز‌ظهر دادگاه رفتم و حكم اعدام به من ابلاغ شد الآن ساعت 7بعدازظهر است كه براي اعدام ميروم


شعری که همیشه ملیحه در هواخوری زندان میخواند:

نگفمت مرو آنجا که آشنات منم          در این سراب فناچشمه فنا منم
وگر به خشم روی صد هزار سال زمن     به عاقبت به من آئي که منتهات من

ملیحه در پینگ پنگ زبر دست بود علاوه بر آن در زندان همیشه از شعر خوانی ها و بذله گوئي هایش در زندان بهره می بردیم او طبع لطیفی از شعر با حافظه ای قوی داشت همیشه از شعر خوانی های او  
او از زندانیان مقاوم شاهرود بود که به زندان قزل الحصار تبعید شد 

او به فاصله کوتاهی بعد از آزاد شدن از زندان با وجودیکه امکانات خوب ورفاهی برای زندگی داشت تصمیم به پیوستن به ارتش آزادیبخش میگیرد و دوباره دستگیر میشود

دست نوشته به جای مانده از او سند افشاگر شقاوت قتل عام 67 سند افتخار پایداری و رزم و فدای مجاهدین وبهائي که بی چشمداشت این نسل برای آزادی ایران از چنگال دجال بزرگ قرن پرداخت 


خاطره ای تکاندهنده  ا زخانم زهره دهقان

ملیحه همان همکلاس خندان و ریز و میزه ی من که آخرین باری که دیدمش پشت همان نیمکت مدرسه تازه به مسایل روز علاقمند شده بود و کنار هم فکرانش می ایستاد و سرود می خواند و گاه از برابری و عدالت و جامعه بی طبقه ی توحیدی حرف می زد .اما جواب خواهرش به من خیلی ارام و کوتاه و با تانی

سه عکس بود و سه جمله !
این عکس ملیحه است همان روز ها
__این نامه اخرین دست خط ملیحه است ، یک نفرکه ازاد شده بود همان روز ها برای مادرم اورده بود
__ این عکس سومی مشخصات ملیحه است که یک پسر خیلی جوان بسیجی در سال۶۷ برای مادرم اورده بود و گفته بود من داماد شما بودم و این جعبه شیرینی و این پانصد تومنی هم مهریه دخترتان بوده است.
دامادی که آدرس قبر ِعروسش رابرای مادرِعروس آورده بود !
زهره دهقان ۱۳ مرداد ۱۳۹۴



۱۳۹۵ مرداد ۱۸, دوشنبه

ایران-یادواره مجاهد شهید اعظم نسبی از سربداران کرمانشاه در قتل عام67

ایران-یادواره مجاهد شهید اعظم نسبی از سربداران کرمانشاه در قتل عام67

مجاهد شهيد اعظم‌السادات نسبي يكي از سي هزار مجاهدان سرفرازي بود كه در قتل‌عام خونين سال 1367 چوبة اعدام را بوسيد و فاتحانه بر سر دار شد. اعظم در بهمن‌ سال 1339 در كرمانشاه در خانواده‌يي متوسط به دنيا آمد. دوران تحصيل خود را با بهترين نمرات سپري كرد.او با قرارگرفتن در فضاي پرجوش و خروش دانشگاه بعد از خروشِ انقلاب 57 ، مسير جديدي پيش چشمانش گشوده شد.پس از كودتاي فرهنگي كه به تعطيلي دانشگاه‌ها انجاميد، اعظم به كرمانشاه بازگشت و فعاليتهاي خود را در آنجا ادامه داد. شهادت مجاهدين خلق رضا و مهدي مولايي در سال 60 كه عوامل جذب اعظم به راه و آرمان مجاهدين بودند تأثير به سزايي در او داشت و عزم او را در ادامة راه و ايمان به حقانيت سازمان چند برابر كردتير ماه سال 1360 / مجاهد خلق اعظم‌السادات نسبي توسط پاسداران خميني دستگير و راهي زندان شد.

۱۳۹۵ مرداد ۱۰, یکشنبه

قتل‌عام67وگورهای جمعی از خاوران تاسراسر ایران از دفن مخفیانه در کرج و لاهیجان تااصفهان ومشهد




كشف گورهاي دستجمعي متعدد زندانيان سياسي قتل عام شده
مجاهد شهید یوسف هیبدی در گورستان خاوران
پیکرمجاهد شهید یوسف هیبدی در گورستان خاوران
اولین بار در نیمه دوم مرداد 1367 گورهای جمعی زندانیان سیاسی کشف شد. 
به دنبال قتل عام زندانیان سیاسی ، خانواده های آنان در صدد یافتن محل دفن عزیزانشان به هر کجا میرفتند و از هر کس سراغ می گرفتند. در همین گورهای جمعی بود که خانواده ها عزیزانشان را یافتند که حتی نیمی از بدنشان بیرون از خاک بود. یکی از مجاهدینی که در همین گورهای دستجمعی توسط خانواده های زندانیان سیاسی شناسایی شد جسد مجاهد شهید یوسف هِیبُدی اهل مسجد سلیمان بود که در یک گور جمعی در اطراف تهران کشف شد که چند روز قبل از آن توسط دژخیمان خمینی اعدام شده بود.
کشف يک گور دسته جمعي نزديک به مرده‌شوي‌خانه‌‌ي بهاييان نزديک کانالي در انتهاي قطعه‌ي اعدام‌شدگانِ پيش از تابستان ٦٧ و سپس کشف تعداد ديگري کانال(گور دسته جمعي) در قطعه‌ي جنوب غربي گورستان خاوران، معماي محل خاک‌سپاري بخشي از جان باختگان قتل عام تابستان ٦٧ را حل کرد. خانواده‌‌ها دريافتند شمار زيادي از فرزندان گمشده شان در خاوران به خاک داده شده‌اند.
فروغ تاجبخش (مادرلطفي) کشف يکي از اين گورهاي دسته جمعي را چنين روايت مي‌کند:
«... روز چهلم انوش شد. رفتيم و گل گذاشتيم. يک دفعه خواهر من گفت:' اي واي اين دست چيه اونجا افتاده؟' برگشتيم و نگاه کرديم و ديديم بله دستي از خاک بيرون زده است. جوان‌ها را سطحي خاک کرده بودند. همه‌‌ي زن‌ها داد زدند.
فردي با خودش دوربين آورده بود، تا ديد شرايط اين طوري شده و مادرها داد مي‌زنند، عکس گرفت. خود من پيکر تعدادي از جوان‌ها را ديدم؛ جواني که تيري در پيشاني‌اش زده شده بود. بعد سريع، ماشين گشت آمد. دوربين را قايم کردند.
بعدها شنيدم که يک روز صبح با پروژکتور آمده‌اند و عکس گرفته‌اند. اما سري اول مربوط به همان روز بود که به دست کساني که مي‌خواستند ببينند، رسيد.»
گام به گام با عکسهائي که جنایت را برملا کرد تنها و تنها همین عکس ها داستان بیش از سی هزار گل سرخ سربدار شدند
 پیکرهای شهیدان قتل عام  در گورهای جمعی  در خاوران
 پیکرهای شهیدان قتل عام  در گورهای جمعی  در خاوران
 پیکرهای شهیدان قتل عام  در گورهای جمعی  در خاوران
 پیکرهای شهیدان قتل عام  در گورهای جمعی  در خاوران

گورهای جمعی در اصفهان گرمسار منجیل سمنان و...... 
گور جمعي سربداران مجاهدان در قتل عام 67 در شهر ايلام

جوانان مشهد از یک گور جمعی مربوط به قتل‌عامهای سال ۶۷ در منطقه حفاظت‌شده باغ ملک آباد مشهد که متعلق به خامنه‌ای است، خبر دادند.


این باغ ٫ دارای چندین کاخ متعلق به خامنه‌ای است. در این منطقه یک گور جمعی قتل‌عام شدگان تابستان۶۷ وجود دارد که به‌دلیل وجود حفاظت شدید در این منطقه٫تا کنون کسی موفق به تهیه گزارش از این محل نشده است.

لازم به ذکر است در تابستان ۶۷ پس از قتل‌عام زندانیان سیاسی ٫ عاملان جنایت به سرعت سعی در پنهان کردن و خاکسپاری اجساد کردند.
 بنا‌ به گزارشاتی که بعدها منتشر شد و آثار به‌جا مانده از این خاکسپاریهای عجولانه بعضی از محلهای گورهای جمعی فاش شد.



۱۳۹۵ مرداد ۹, شنبه

ایران-شاهدان قتل عام۶۷ راز پنهان 30هزار گل سرخ سربدارشده را افشا میکنند


آخرین کلام 
آخرین اثر انسانی
آن وداع آخرین در امتداد ابدیت 
هیچ نمی دانستند تا به کجا تداوم خواهد داشت
شاید مجالی برای فکر به این مقولات را نداشتند
شاید نمی دانستند پیامشان از پشت دیوارها در امتداد زمان تا فراسوی جانها رسوخ خواهدکرد
 شاید نمیدانستند هرچند بی نام ونشان بی هیچ سنگ مزاری یادرگوری جمعی مخفیانه این دیار را وداع خواهند کرد
آنچه که به آن یقین داشتند این بود که تا فراسوی جان و روان بر عهدی که داشتند تا به آخرین نفس رسم 
مجاهدت را جاودانه خواهند کرد رسم وفا رسم فدا
یقین داشتند اینچنین
آخرین کلام اشرف فدائي:
سازمان الان عملیات کرده می دانی اگر الان اعداممان کنند چقدر روی مردم اثر میگذارد؟ خون ما خمینی 
را بیشتر رسوا میکند

 بند 4 بالا تمامي ديوارها، راهرو، و اتاقهايش بوي ياراني را مي‌داد كه دو ماه پيش با هم از گوهر دشت آمده بوديم اما ديگر اثري از آنها نبود. ديگر حميد‌رضا وثوق آبكناري را در خود نداشت؛ دانشجويي كه به اشعار مولوي تسلط بسياري داشت و مدتها مسئول بند و منتخب بچه‌ها بود. ديگر صداي خنده‌هاي حسين حضرتي دانشجوي شيراز شنيده نمي‌شد، ديگر از چهره معصوم و پرصلابت عبدالحميد صفائيان دانشجوي تهران كه اسوة مقاومت در زير شكنجه بود، خبري نبود. او كه بر اثر شدت شكنجه و شلاقهايي كه به پاهايش خورده بود چندين انگشت پايش قطع شده بود، در طول سالهاي زندان شبها از درد پا تا صبح بيدار مي‌ماند و اگر كسي نمي‌دانست كه بر او چه رفته هيچ‌گاه متوجه نمي‌شد زيرا هميشه صبور و پر‌صلابت سختيها را تحمل مي‌كرد. بي‌جهت نبود كه همه او را حميد صفا صدا مي‌كردند.
بانگاهي به جاي خالي بچهها ياد جمله يكي از جلادان در 209 افتادم. او گفته بود: «اينها همه منافق هستند، حتي يك نفرشان هم حاضر نشد توبه كند».
از بند ملي‌كشها, كه حكمشون تموم شده بود و خانواده‌هاشون منتظرشون بودن 6-5نفر بيشتر نموند. 140نفر رو حلق‌‌آويز كردن.
از بند3گوهر دشت 140نفر حلق‌آويز شدن.
از فرعي6 و فرعي14، يك نفر هم زنده نگذاشتن.
از زندانيان كرمانشاهي كه به گوهردشت تبعيد كرده بودند هيچكس نموند.
از 150 نفر بند يك اوين فقط 7نفر زنده موند.
همة زندانيان تبعيدي به اوين رو كشتن.
از بعضي شهرستانها حتي يك نفر هم زنده بيرون نيومد.
در جريان قتل‌عام در زندان قائمشهر بچه‌ها را جلو چشم همديگر اعدام مي‌كردند. برخي از شهيدان مانند محمود قلي‌پور و صفدر اولادي كه مدتها قبل, از زندان آزاد شده بودند، در جريان قتل‌عام آنها را هم از خانه‌هايشان بيرون كشيده به زندان بردند و اعدام كردند.
مصطفي جوان شادلو را در سياهكل تحت عنوان قاچاقچي دار زدند. پدر كه شاهد صحنه بود جگرش كباب شد. فرياد زد پسرم مجاهد خلق است. پدر را هم دستگير و سربه‌نيست كردند.
علي و محمد سماواتي را در همدان، عبدالرضا و محمودرضا را در شيراز به جرم دزدي و مواد مخدر اعدام كردند.
كافيست لحظهيي خودمان را جاي برادرِ «زينت حسيني و سارا عليزاده» قرار بدهيم كه در مرداد68 در تهران به جرم فساد! و مواد مخدر اعدام شدند.
پاسداران خميني در ايام قتل عام67, حتي به دختران معصوم مجاهد, قبل از اعدام رحم نكردن. در گزارش يكي از زنان مجاهد از اوين اومده:
در همين دوران خبر فتواي دوباره و حكم رسمي تجاوز به دختران مجاهد، قبل از اعدام را شنيدم. هنوز نميتوانستم يا نميخواستم به ميزان پستي و رذالت خميني و پاسدارانش باور كنم. البته اين حكم از سال60 وجود داشت، اما آن زمان مخفي و غيرعلني انجام ميشد. به دليل ويژگي خاص زن‌ستيزي در نظام آخوندي، زنان مجاهد همواره خيلي بيش از مردان، مورد شكنجه و فشار و بي‌حرمتي بودند.
در آن روزها از مجموع سه طبقه بند خواهران در اوين، فقط 2اناق باقي ماند. وقتي همه در يك جا جمع شديم، خاطره‌هاي بسياري از شهيدان را به‌ياد ميآورديم و براي هم تعريف ميكرديم:
در اين ميان دختران دانشآموزي كه طي 7سال شديدترين شكنجهها رو تحمل كرده بودن, با پايداري و مقاومتشون پوزة جلاد رو بهخاك ماليدند. در گزارش خواهران از بند رسته در زندان اوين آمده:
اسامي تعدادي از شهداي دانش‌آموز قتلعام كه من در آخرين روزها با آنها هم‌بند بودم به شرح زير است:
زهره حاج مير‌اسماعيل (هنگام دستگيري) 16 ساله بود، ليلا حاجيان 16‌ساله، سهيلا حميدي (فرشته) 16ساله، رؤيا خسروي 16ساله، مهري درخشان‌نيا 16ساله، سودابه رضازاده 15ساله، تهمينه ستوده 17ساله، سهيلا شمس 17ساله، سوسن صالحي 17ساله، منيره عابديني 16ساله، مهتاب فيروزي 15ساله، فرحناز مصلحي 15ساله، سيمين نانكلي 17ساله، گلي حامدي 17ساله، اشرف عزيزي 17ساله، مهتاب فيروزي 17ساله، مليحه اقوامي 18ساله، حوريه اكبر‌نژاد 17ساله، پروين باقري 15ساله...
: طبق گزارشات زنان از بند رسته، تحصيلات دانشگاهي خصوصاً براي زنان مجاهد يكي از جدي‌ترين عوامل حساسيت و فشار بود. اصلاً نفس دانشجو‌ بودن جرم بود.
نمونه و سمبل اين زندانيان منيره رجوي بود. حتي اگر او در يك گوشه ساكت و آرام مينشست و فقط كار ‌دستي انجام مي‌داد، باز هم تحملش نميكردند. در هر شرايطي منش و شخصيت منيره بغض و حسادت آنها را برمي‌انگيخت.
مجاهد شهيد حوريه بهشتي‌تبار نيز بهدليل تحصيلات بالايش هميشه در سلول و بندهاي تنبيهي بود. دكتر شورانگيز كريمي را از سقف آويزان كردند.پروين حائري (دانشجوي فوق‌ليسانس زبان انگليسي)، فريده رازبان (فوق‌ليسانس زبان انگليسي)، افسانه شير‌محمدي (مهندس)، فضيلت علامه (مهندس معماري)، ناهيد جليلي (ليسانس)، زهره عين‌اليقين (ليسانس)، قدسيه هواكشيان (ليسانس)، شكر محمدي (ليسانس)
هنوز آن خون داغ است. خوني كه ديوار بلند تنگنا را شكست، امروز در خيابانها مي‌جوشد
دوستان تمامي اسامي كه ذكر شد هركدام كتاب واسطوره اي بودند كه متاسفانه تنها اطلاعات به جاي مانده از آنها درحد همين سطور اندك ميباشد درجمع اوري و ذخيره اطلاعات شهيدان خاطرات وعكسها درخواست عاجزانه براي كمك وهمياري و پشتيباني دارم
اين كوچكترين و كمترين وظيفه مادرقبال آن خونهاي جوشان وحماسي است
مجاهد شهید اشرف فدائي
قسمت هائي از کتاب قهرمانان در زنجیر به نقل از شاهدان قتل عام67






۱۳۹۵ مرداد ۸, جمعه

ایران- به یاد قهرمان ملی تیم هما مهشید رزاقی زندانی مجاهدی که در قتل عام 67 مدال افتخار را به گردنش آویخت وتا ابد جاودانه شد

ایران- به یاد قهرمان ملی تیم هما مهشید رزاقی زندانی مجاهدی که در قتل عام 67 مدال افتخار را به گردنش آویخت وتا ابد جاودانه شد

خانواده رزاقي دو شهيد تقديم آزادي مردم و ميهن نموده اند دو برادر به نام احمد و مهشيدرزاقي

مهشيد رزاقی معروف به حسين، بازيکن سرشناس تيم هما 5سال از محکوميتش گذشته بود! دارش زدند! خودشان حکمش را داده بودند روز 8مرداد ماه در گوهردشت چند روز بعد برادرش احمد را در اوين کشتند. خانواده رزاقی خبر مهشيد را به پدرش نگفتند چون می دانستند که نمی تواند تحمل کند 5سال لحظه شماری می کرد برای آزادی مهشيد به او نگفتند فقط خبر شهادت احمد را گفتند. 4سال بعد که مخفی کاری کردند به شکلهای مختلف نگذاشتند بفهمد که مهشيد را اعدام کردند 4سال بعد پدرش اتفاقی متوجه شد. بلافاصله تقی رزاقی پدرشهيد فوت کرد.
ایران- به یاد قهرمان ملی تیم هما مهشید رزاقی زندانی مجاهدی که در قتل عام 67 مدال افتخار را به گردنش آویخت وتا ابد جاودانه شد
سخن ازستاره درخشان دیگری از کهکشان پرفروغ مقاومت ایران است. سخن از مجاهد شهید مهشید رزاقی (حسین)، عضو تیم ملی فوتبال امید ایران و باشگاه هماست. مهشید در روز هشتم مرداد 1367 در زندان گوهردشت کرج، همراه با دهها مجاهد قهرمان دیگر، توسط دژخیمان حلق آویزشد و خون پاکش را فدیه راه رهایی خلق و میهنش نمود. 

مهشید در سال 1333، در مقصود بیک شمیران به دنیا آمد، از سنین نوجوانی و خیلی زود به دنبال فوتبال رفت، خصوصیات مردمی، فروتنی و در عین حال متانت او در محله و بین دوستانش زبانزد بود. کم کم در فوتبال استعداد خود را بارز کرد و به باشگاه هما رفت و در آنجا در کنار دوست گرانقدرش مجاهد قهرمان حبیب خبیری، کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران، قرار گرفت. اوج درخشش مهشید در سالهای 56، 57 و 58 بود و در این سالها با شایستگی به عضویت تیم فوتبال باشگاه هما و تیم ملی امید ایران در آمد. او علاوه بر فوتبال در والیبال و ورزشهای رزمی نیز تبحر داشت. موج انقلاب ضد سلطنتی، مهشید را نیز با مقاومت و انقلاب آشنا کرد و با مجاهدین پیوند داد، پیوندی که استواری و خدشه ناپذیری آن را با خون خود مهر کرد. مجاهد قهرمان مهشید رزاقی پس از پیروزی انقلاب بهمن، خیلی زود به ماهیت خمینی و اعوان و انصار پلیدش پی برد و همراه با برادرانش از جمله مجاهد شهید احمد رزاقی که او نیز از ورزشکاران و فوتبالیست های شمیران بود، به مجاهدین پیوست و به همین خاطر مورد احترام و علاقه مردم از یک سو و آماج خشم و کینه حزب اللهی ها و عوامل رژیم از سوی دیگر قرار داشت. مهشید به خاطر فعالیت های افشاگرانه و انقلابیش در صفوف هواداران مجاهدین، در سال 59، یعنی پیش از شروع مبارزه مسلحانه دستگیر شد و زیر شکنجه های وحشیانه قرار گرفت، اما در برابر فشارها و شکنجه ها قهرمانانه مقاومت کرد و حتی از دادن اسم خود نیز امتناع نمود و در زندان تا مدتها او را به نام اسماعیل رزاقی می شناختند. پس از پایان محکومیتش، از آنجا که حاضر به پذیرش شرط دژخیمان برای محکوم کردن مجاهدین و رهبری مقاومت نشد، تا آخر و به مدت 8 سال در زندان و در اسارت باقی ماند. 
یکی از هم زنجیران مهشید می گوید: « اردیبهشت سال 64، همه باصطلاح ملی کش ها را به اوین منتقل کردند، من و مهشید هم به اتفاق به اوین رفتیم، یک روز بعد از ظهر من و مهشید و چند نفر دیگر را برای باصطلاح برخورد به بازجویی صدا زدند، دوره محکومیت ما تمام شده بود و ما منتظر بودیم. 6 نفر بودیم که رفتیم و در مقابل اتاق بازجویی به خط شدیم. بازجو در اتاق را باز گذاشته بود و با صدای بلند با مخاطبین خود صحبت می کرد، طوری که صدایش در راهرو میپیچید. نوبت به مهشید که رسید، بازجو با لحنی فریبه کارانه گفت: آقای رزاقی! ورزشکار ملی پوش خوشنام در محله! به به! بفرمائید! ما می خواهیم تو را آزاد کنیم، اما شرط آزادی تو این است که بروی در مسجد تجریش، که ما مردم را در آن جمع می کنیم، سخنرانی کنی و «منافقین» را محکوم کنی! و بگوئی من مهشید رزاقی، فوتبالیست معروف که قبلاًً منافق بوده ام، حالا آنها را محکوم می کنم، هم چنین بایستی ازدواج مسعود و مریم را با صدای بلند محکوم کنی! آیا حاضری؟ مهشید با خنده ای تمسخرآمیز جواب داد نخیر! بازجو با تعجب و خشم گفت: تو حاضر نیستی ازدواج آنها را محکوم کنی؟! مهشید باز هم جواب منفی داد. بازجو از خشم عربده می کشید و دشنام می داد که داری مرا مسخره می کنی؟! و باز تکرار کرد: آیا حاضر به سخنرانی در مسجد هستی یا نه! و این بار هم مهشید با قاطعیت جواب داد: نخیر نیستم ! و بازجو که از خشم دیوانه شده بود، گفت: پس برو آن قدر بمان تا بپوسی! و مهشید با گردنی افراشته از اتاق بیرون آمد و در کنار ما نشست. مجاهد شهید صمد امامعلی که در جریان عملیات مروارید به شهادت رسید و آن روز در میان ما بود، آهسته به مهشید گفت: زنده باد! خوب توی پوزه اش زدی! و همه بچه ها فاتحانه خندیدند. مجاهد قهرمان مهشید رزاقی در تمام سالهای زندان از روحیه ای بالا و مقاوم برخوردار بود، در زندان گوهردشت او مسئول ورزش جمعی بود و آن را به صورت جالبی که همه زندانیان را به شور و نشاط می آورد اجرا می کرد و همه در آن شرکت می کردند. این کار او در بالا بردن روحیه زندانیان بسیار مؤثر بود، به نحوی که هر کس در این ورزش جمعی شرکت می کرد، از طرف زندانبانان به عنوان زندانی مقاوم شناخته میشد