۱۳۹۴ دی ۲۷, یکشنبه

ایران-فیلم خاکسپاری مخفیانه مجاهدین شهید در دهه شصت در جنگل ناهار خوران گرگان بدست مادرشهید




صحبتهای تکاندهنده مادر مجاهد مادر ابراهیم پور مادری که بادستان خودش فرزندان مجاهدش را به خاک سپرد
مادر ابراهیم پور قهرمان نحوه شهادت فرزندان قهرمانش را توضیح می دهد.
این توضیحات واقعا حماسی است. گوش کردن این صحبتها را به همه هموطنان عزیز توصیه می کنیم. حماسه های خاموش شنیده نشده ای که سندهای افتخار تاریخ ایران است.
در برنامه برنامه بیستیمن ‫#‏گلریزان‬ ‫#‏همیاری‬ با ‫#‏سیمای‬ آزادی
ایران-فیلم خاکسپاری مخفیانه مجاهدین شهید در دهه شصت در جنگل ناهار خوران رشت بدست مادرشهید


ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺳﺮ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ، ﺷﺮﻣﺴﺎﺭ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﻱ ﺑﯽ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺧﻮﻳﺶ . ﻭ ﮐﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﺑﯽ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﻣﺎﻧﺪ ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺎ . ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﮔﺬﺷﺘﻨﺪ، ﺧﺴﺘﻪ ﺑﺮ ﺍﺳﺒﺎﻥ ﺗﺸﺮﻳﺢ، ﻭ ﻟﺘﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽﺭﻧﮓ ﻏﺮﻭﺭﯼ ﻧﮕﻮﻥ ﺳﺎﺭ ﺑﺮ ﻧﻴﺰﻩ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ. *** ﺗﻮ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ ﻓﺨﺮ ﺑﻪ ﻓﻠﮏ ﺑﺮ، ﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻫﺮ ﻏﺒﺎﺭﻩ ﺭﺍﻩ ﻟﻌﻨﺖ ﺷﺪﻩ ﻧﻔﺮﻳﻦﺍﺕ ﻣﻴﮑﻨﺪ؟ ﺗﻮ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ ﺍﺯ ﺑﺎﻍ ﻭ ﺩﺭﺧﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻳﺎﺳﻬﺎ، ﺑﻪ ﺩﺍﺱ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻪﺍﯼ.
 ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﻗﺪﻡ ﺑﺮ ﻧﻬﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﮔﻴﺎﻩ، ﺍﺯ ﺭﺳﺘﻦ ﺗﻦ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺗﻘﻮﺍﯼ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺁﺏ ﺭﺍ، ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ. *** ﻓﻐﺎﻥ!ﮐﻪ ﺳﺮﮔﺬﺷﺖ ﻣﺎ ﺳﺮﻭﺩ ﺑﯽ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻓﺘﺢ ﻗﻠﻌﻪ ﺭﻭﺳﭙﻴﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻧﺪ. 
ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺩﻭﺯﺥ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺳﺎﺯﺩ، ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺳﻴﺎﻩﭘﻮﺵ ـﺪﺍﻍ ﺩﺍﺭﺍﻥ ﺯﻳﺒﺎ ﺗﺮﻳﻦ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻭ ﺑﺎﺩ ـ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯ ﺳﺠﺎﺩﻩ ﻫﺎ ﺳﺮ ﺑﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻪ 

۱۳۹۴ دی ۲۵, جمعه

ایران-26دی كشف گورهاي جمعي زندانيان سياسي قتل عام شده

ایران-کشف گورهای دسته جمعی عکسی از مجاهد شهید یوسف هیبدی

26 ديماه سال 1367 سازمان مجاهدين خلق ايران با انتشار اطلاعيه يي خبر از كشف گورهاي جمعي در چندين نقطه از كشور داد. رژيم جنايكار خميني پس از سركشيدن جام زهر آتش ‌بس موج گسترده يي از اعدام زندانيان سياسي در شهرهاي مختلف ايران به راه انداخت و 30 هزار تن از رشيدترين فرزندان مجاهد و مبارز اين ميهن را قتل عام نمود.
بر اساس اين اطلاعيه در دي ماه همين سال اجساد صدها تن از اين اعدام شدگان در گورهاي دسته جمعي  توسط مردم كشف گرديد. در يك نمونه كه توسط شاهدان عيني گزارش شد، پاسداران جنايكار در يك گور بزرگ دسته جمعي در نزديكي جاده صومعه سرا ـ كسماء در استان گيلان تنها طي يك شب چندين كاميون جنازه دفن نمودند.
در حوالي جاده خاوران در نزديكي تهران دژخيمان دادستاني خميني اجساد گروه زيادي از اعدام شدگان را در مجاورت گورستان ارامنه دفن كردند.


در اصفهان پاسداران جنايتكار اجساد اعدام شدگان را در دسته‌هاي 41نفره، 60 نفره و 100 نفره به گورستان باغ رضوان برده و در گور‌هاي دستجمعي دفن نمودند.
در تهران در قطعه ي 93 گورستان بهشت زهرا عوامل جنايتكار خميني تعداد زيادي ازاعدام شدگان را در يك كانال بزرگ دفن كردند. همچنين در قطعه‌هاي 106 ـ 107 و 108 و 109 بهشت زهرا محل دفن تعداد قابل توجهي از زندانيان اعدام شده توسط خانواده‌هايشان كشف شد.

۱۳۹۴ آذر ۲۷, جمعه

ایران-خاطره ای از مجاهد سربدار سعید طیوری که از شکنجه ها میگوید

ایران-خاطره ای از مجاهد سربدار سعید طیوری که از شکنجه ها میگوید


«وقتي زيرشكنجه بودم، يكروز من را به شيوهٌ قپاني دستبند زدند و از پا آويزانم كردند. چشم بند هم داشتم و جايي را نمي ديدم. درد به شدت عذابم مي داد و نمي دانستم در آن حالت چه كنم؟ بازجويان من را به همان صورتي كه بودم رها كردند و از اتاق بيرون رفتند. ناگهان صداي افتادن چيزي را در اتاق شنيدم. از زير چشمبند نگاه كردم، خواهري جوان با پاهاي باندپيچي شده و مجروح در كنار اتاق شاهد شكنجهٌ من بود. او خودش به خاطر شدت شكنجه ها نمي توانست راه برود، اما بعد از اينكه فهميد بازجوها از اتاق رفته اند خودش را به زمين انداخت و كشان كشان خود را به من رساند و گفت: " سنگيني ات را روي كمر من بگذار تا فشارت كمتر شود". درست در همين حال بود كه بازجويان سررسيدند و به صورت وحشيانه يي به جان خواهر افتادند. من فقط صداي خواهر را مي شنيدم كه مي گفت: "بزن دژخيم! محكمتر بزن!"»
سعيد نوشته بود: «من از شدت درد بيهوش شدم و ديگر نفهميدم با آن خواهر چه كردند».





۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

ایران-یادواره مادرهمادشتی مادرمجاهدین شهید هود و فریبا دشتی

لینک کلیپ مراسم خاکسپاری مادر بزرگوار مجاهد خانم هما دشتی 

سخنرانی خانم مریم رجوی در مراسم بزرگداشت مادران 

مراسم گرامی داشت یاد مادران مجاهد 



ایران-مادر هما مادرمجاهدین شهید هود و مجاهد سربدار فریبا دشتی دار فانی را وداع گفت

لینک کلیپ درگذشت مادر بزرگوار مجاهد خانم هما دشتی از اخبار سیمای آزادی و پیام خانم مریم رجوی


خانم هما دشتی «مادر همای نازنین» مادر عزیز و مهربان همه ما زندانیان و تبعیدیان، چشم از جهان فروبست و به فرزندان جاودانه اش «هود و فریبا دشتی» پیوست. او در روز سه شنبه10آذر، شب اربعین حسینی در تهران در سن 79 سالگی درگذشت و پیکر پاکش روز چهارشنبه 11آذر در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

دلاور مجاهد خلق «هود دشتی» نخستین فرزند شهید او، در بهمن ماه 1360 در درگیری با نیروهای سرکوبگر رژیم خمینی ، در شیراز با بدنی خونین بر خاک افتاد و مجاهد جانفشان «فریبا دشتی» بعد از تحمل چندسال زندان، در تابستان سال شصت و هفت در اوین سر به دار شد.

مجاهد خلق مریم شاه حسینی همسر هود از شهیدان عملیات کبیر فروغ جاویدان است.

دو برادر زاده و داماد این مادر، مجاهدان خلق رامین دشتی، رضا دشتی و احمد رشیدی از شهیدان قیام 30خرداد 1360 و عملیات ارتش ازادیبخش ملی ایران هستند. همچنین خواهرزاده مادر، مجاهد شهید علی علیزاده نیز در سال ۶۰ در شیراز توسط جلادان رژیم خمینی اعدام شد.

این مادر مجاهد در تمامی سالهای کارزار ضد ارتجاعی مجاهدین، در مرحله مبارزات افشاگرانه سیاسی، در نبرد انقلابی پس از 30 خرداد و هم چنین پس از شکل گیری ارتش آزادیبخش ملی و در دوران پایداری اشرف، همواره پشتیبان و یاور تمامی فرزندان مجاهدش بود.

مادر مجاهد هما دشتی و دیگر فرزندان و اعضای خانواده اش بارها توسط رژیم آخوندی دستگیر و زندانی شدند و در برابر تمامی این دشواریها، مادر پیوسته ایستادگی کرد و به حمایت از فرزندانش برخاست و مشوق آنها درمقاومت بود.

رئیس جمهور برگزیده مقاومت خانم مریم رجوی، درگذشت مادر بزرگوار مجاهد هما دشتی را به خانواده محترم دشتی تسلیت گفت و او را نمونه دیگری از استقامت و سرفرازی مادران مجاهد در نبرد علیه هیولای ارتجاع و فاشیسم دینی توصیف کرد.

خانم مریم رجوی برای این مادر مجاهد رحمت حق و علو درجات، و برای بازماندگان، صبر وسلامتی آرزوکرد.

مادر هما که سالهای متمادی برای ملاقات فرزندان آزادیخواهش، راهی زندانهای مختلف میشد و بیش از سه دهه چشم انتظار دیدار دختران رزمنده اش بود، با سینه ای مالامال از عشق به آزادی و دلی سوخته از داغ و فراق عزیزانش، سرانجام به سوی فرزندان شهیدش پرکشید.


یاد مجاهدان شهید هود و فریبا دشتی، فرزندان خانم هما دشتی و نیز پنج مجاهد و جاودانه فروغ دیگر از اعضای 

با صمیمانه ترین تسلیتها و با ابراز همدردی با خانواده های بزرگوار «دشتی»، «یازرلو»...و همه مجاهدین و مبارزین ایران زمین یادی میکنیم از مجاهد سربدار فریبا دشتی


مجاهد شهید فریبا دشتی

فریبا دختری خونگرم از خوزستان زرخیز ایران بود که بخاطر جنگ خانمان سوز ایران و عراق، همراه با خانواده اش آواره اصفهان و تهران شده بودند. با شروع سرکوب سراسری و موج کشتارها توسط خمینی تبهکار در سال شصت، برادر دلیرش «هود دشتی» دانشجوی دانشگاه توسط پاسداران در شیراز به قتل میرسد. فریبا سال ۶۲ دستگیر میشود و در اوین بجرم هواداری از مجاهدین خلق به ۶ سال حبس محکوم میگردد

اوایل سال ۶۶ فریبا بجرم «سر موضع بودن» و برای تنبیه بیشتر، بهمراه تعداد دیگری از بچه های بند همچون سوسن صالحی، مژگان سربی، زهره حاج میراسماعیلی، ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی و... به زندان مخوف گوهر دشت منتقل شدند. آنها پس از چند ماه انفرادی و فشار و ضرب و شتم و اعتصاب غذا، پائیز ۶۶ دوباره به اوین و به بند تنبیهی «سالن یک» در طبقه اول ساختمانی که ما قرار داشتیم منتقل شدند.

در زندان دختر آزاده‌ای بود و با همه همبندانش جدا از مواضع سیاسیشان رابطه خوب و صمیمانه‌ای داشت و با شوخیها و داستانهای طنز‌آمیزش شادی و نشاط همرنجیرانش می شد. طنزهای فی البداهه او در مورد پاسداران و چند توّاب انگشت شمار و آلت دست رژیم، آنقدر کمیک و خنده دار بود که باعث تغییر فضای اتاق میشد و صدای خنده ، سکوت و غم محیط زندان را از بین می برد

بدنبال درگیریهای مداوم، بچه های مجاهد تصمیم گرفتند به عنوان اعتراض به شرایط ناامن بند از گرفتن دارو و همینطور اقلام ضروری از فروشگاه زندان و هر آنچه که در دست آن آدم فروشان بود خوداری کنند

به همین خاطر ذخیره خیلی محدود غذایی بند، بسرعت ته کشید و طبعآ روز به روز وضعیت جسمی بچه ها نیز تحلیل می رفت. فریبا طبق معمول بر فضا غالب شد و در حالی که یک لیوان پلاستیکی همراه با آب قند ( تنها دارایی سلول) را مثل پاندول بالای سرم حرکت می داد گفت: پاشو اینو بخور که ازش اینقدر انرژی می گیری که می تونی بری فضا!

بالاخره در مرداد 67 فریبای قهرمان به عهدش وفا کرد و سر بدار شد و یاد و  نام و راه و رسم مجاهدت و سرشاری و سرزندگیش برای همیشه تاریخ جاودانه ماند

پیام خانم مریم رجوی:‌ سلام بر مادر شهيدان مجاهد خلق، هما دشتي  

یادداشتی از خاطرات حامد یازرلو  

«دفنشان کردند، غافل از اینکه آنها بذر بودند.»
*
*
زمان:ظهر یک روز پاییزی در بیست و هشت سال پیش.
مکان: اهواز، شهرک دانشگاه
از مدرسه برمی گشتم. هفت سالم بود. از سرویس مدرسه پیاده شدم. خانه درش باز بود. از دری که به آشپزخانه باز می شد وارد شدم. هیچکس نبود. در اتاقهای دیگر هم هیچکس نبود. عجیب بود. سکوتِ خانه وحشتم را دو چندان کرد. وضعیت غیرعادی بود. درِ آخرین اتاق را که باز کردم، همه آنجا بودند. آرام می گریستند. آرام تر از همیشه.
طبق آخرین اطلاع، خاله فریبا در زندان اوین بود. ملاقاتها از قبل ازعید نوروز قطع شده بود. در یکی از آخرین ملاقاتها، خاله فریبا به مامان هما (مادر بزرگم) گفته بود که «ما از اینجا زنده بیرون نمیایم. این رو مطمئن باشید» و در آخرین ملاقات به بهانه ی تعریف کردن خوابی که چند شب قبل دیده بود، گوشی را دست مامان هما داده بود که چه اتفاقاتی احتمالا در شرف وقوع است. گفته بود که در خواب دیده دایی هودِ شهید از سوی دیگرِ رودخانه، گل سرخی به سویش می آورد و وقتی که خاله گل سرخ را می گیرد، دایی او را به آن سوی رودخانه می کشد. ای کاش می گفت چه چیزهایی به چشم دیده که برای ما چنین پیامی فرستاد.
مامان هما و بابا ممد (پدر بزرگم) که بعد از ماهها بی خبریِ محض، در یکی از روزهای پاییز به امیدِ ملاقات با خاله فریبا به زندان اوین رفته بودند، حالا از تهران به اهواز برگشته بودند، با یک ساک. می گفتند وقتی که به درِ سالن ملاقات رسیده بودند، با دیدن شیون خانواده های دیگر متوجه می شوند که چه خبر وحشتناکی در انتظارشان است. پاسدارها بابا ممد را به داخل قسمت خودشان صدا می کنند. بابا ممد می رود و با ساک خاله فریبا، که چیزی به پایان حبسش نمانده بود، بر می گردد. بعدها مامان هما می گفت در همان لحظاتِ شوک، صحنه دیگری را می بیند که غم خودش را برای چند لحظه فراموش می کند. مادری با در دست داشتن شش ساک از در بیرون آمده بود.
دژخیمانی که خاله فریبا را در سن بیست و پنج سالگی یا همین حدودها بعد از گذراندن پنج سال حبس حلق آویز کرده بودند... ای وای از سنگینی دلهایشان! ... تکرار می کنم. دژخیمانی که خاله فریبا را در سن بیست و پنج سالگی یا همین حدودها، بعد از گذراندن پنج سال حبس، حلق آویز کرده بودند، هنگامی که ساکش را به پدر بزرگم می دادند گفته بودند اگرمراسم بگیرید یا صدایتان از خانه بیرون بیاید با شما همان می کنیم که با دخترتان کردیم. اگر کسی روایتی سراغ دارد که یزید بن معاویه به بازماندگان عاشورا چنین حرفی زده باشد و چنین تهدیدی کرده باشد لطفا با من در میان بگذارد!
حالا اهل خانه همه آرام می گریستند.
بار اول نبود. هفت سال بود که «لباس سیاه» جزء لاینفک مفهوم «مادر» بود. شاید وقتی که در را باز کردم غافلگیر شده بودند. شاید خواستند از موضوع چیزی نفهمم و وضعیت را عادی جلوه دهند. نمیشد. هیچکس چیزی نمی گفت. گریه ها که کمتر شد، مامان هما بریده بریده گفت:«حامد دیگه بزرگ شده. میدونه که دیگه خاله فریبا نداره.»
پذیرفتن اینکه «دیگه خاله فریبا ندارم»، حالا هر چقدر هم که بزرگ شده باشم، به همین سادگی ها نبود! این بار، این من بودم که می خواستم وضعیت را عادی جلوه دهم. نمیشد. از اتاق بیرون زدم و در خلوت گوشه ی حیاط ترکیدم. «من دیگه خاله فریبا نداشتم.»
*
از همان زمان ها تا امروز، برای زنده نگه داشتن شعله ای که خاله فریبا و هزارن «فخر ایران و ایرانیِ» دیگر با «نه» گفتن به «هیئت مرگ» و خندیدن به هیبت مرگ در دلمان افروختند، بر سر این حاصلخیزترین جلگه ی ایران، «خاوران»، با هرکس که دل در گرو آرمان آزادی دارد، میثاق بسته ایم. اگرچه نشانی از مزارش حتی تا به امروز نداریم، اما تا زنده ایم نقشش بر لوح دل وجانمان، و به عدالت سپردن اشرارِ مسببِ این جنایت هولناک آرزویمان است. اصل بقاء شصت و هفت می گوید: «شقاوت پیشگان شصت و هفت نه فراموش می شوند و نه بخشیده. بلکه رسواییِ تبهکاریشان از نسلی به نسل دیگر منتقل می گردد.» بغض گلوگیر بیست و هشت ساله ی شصت وهفت، بالاخره یک جایی خواهد ترکید. بیاید آن مبارک روزی که مادران سیاهپوش، داغدارانِ زیبا ترین فرزندان آفتاب و باد، از سجاده ها سر برگیرند!

 

۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

ایران- زیر هشت ۸ خاطرات زندان زندانی سیاسی حسین فارسی از شاهدین قتل عام67


خاطرات زندانی سیاسی از شاهدین قتل عام67 حسین فارسی

رئیس دژخیم زندان: پسر شوخی نمی‌کنیم، ما داریم همه رو اعدام می‌کنیم همه افراد فرعی7 رو اعدام کردیم، تو را هم اعدام می‌کنیم داداشت رو هم هفته پیش توی اوین اعدام کردیم..........

من می‌خواهم بگویم همان‌طور که همتون مطلع‌اید در جای ‌جای این میهن، در سراسر ایران هیچ وجبی از زمین باقی نمونده که از خون این نسل رنگین نشده باشه، نسلی که مسعود با خون ‌دل پرورش داده بود، و آنها را برای رویارویی با دشمن جنایتکار مردم ایران یعنی خمینی آماده کرده بود، این را من نمی‌گویم، این را خودشان از سال 58 از عمق جانهایشان فریاد می‌زدند که خلق جهان بداند مسعود معلم ماست و سرانجام در این کشاکش بزرگ آزمون آنچیزی که از این معلم بزرگشان فراگرفته بودند و در عهدی استوار در قله‌ای رفیع از صداقت و پاکی عهدی دوباره با راهبرشون و معلم‌شون بستند و تا به آخر وفادار ماندند و در حقشون باید گفت که الحق شاگردان شایسته و وفاداری بودند

جلوه‌هايي از مقاومت نسل فدا مشاهدات حسین فارسی

سخنرانی حسین فارسی ایراد شده در سمینار قتل‌عام شهیدان 67 در شهر اشرف مورخ 18مرداد 87 

گزارشهایی از قتل‌عام زندانیان سیاسی از زبان شاهدان


۱۳۹۴ آبان ۲۶, سه‌شنبه

ایران -یادواره خانواده شهید اقدس همتی با هفت شهید

ایران -یادواره خانواده شهید اقدس همتی با هفت شهید

لینک کلیپ خون است وماندگار – مجاهدشهید اقدس (پروین ) همتی 

از زبان شاهدان: زندانی سیاسی سابق اسدالله نبوی

صدای ناله خفیف زنی مرا به پشت در سلولم کشاند. ،سلول شماره 2 زندان سمنان یکی از شهرهای مرکزی در ایران در اواسط مرداد 67

در کشاکش سال 67 و اوج قتل عام های وحشیانه ای بود که بر طبق فرمان مذهبی خمینی علیه زندانیان سیاسی در سراسر ایران انجام میشد. داشتم از روزنه کوچک سلول به راهروی تاریک بند نگاه می کردم. پاسداران سراسیمه با گاری چیزی را حمل می کردند. دقت کردم.پیکر خون آلود زنی روی گاری قرار داشت و پاسداران چون گرگانی هار دور او حلقه زده بودند . یکی فرمان داد با پا بکشیدش داخل سلول این منافق بدبخت را.پاهای زن مثل گوشت جویده شده بود و رد خون بود که بر موزاییک نقش می بست.آن صدا دوباره فرمان داد:” تمامش کنید . روسری و چادر را هم از او بگیرید. بچپانیدش توی سلول .” دوباره صدای ناله زن شاید به اعتراض برخاست ومن بالاخره فرمان دهنده و شکنجه گر را دیدم از همان روزن کوچک..

حالا پاسدارها پیکر نیمه جان زن را به داخل سلول کناری کشاندند.بین دو سلول دیوار 30 سانتی آجری قرار داشت که به سختی صدا را منتقل می کرد.

شب از نیمه گذشته بود مدتها بود که پاسداران رفته بودند، گوش خواباندم صدایی از راهرو نمی آمد جز صدای چکیدن آب از روشویی روبرو.می خواستم سردر بیاورم آن زن کیست؟. ضربه یی آهسته به دیوار سلولش زدم . جوابی نیامد، بلندتر و بلندتر زدم بی فایده بود.به خودم گفتم معلوم نیست آن پیکر خون آلود توان حرکت داشته باشد یا نه ؟روی کف سلول دراز کشیدم تکه موکت کف بوی خا ک وخون می داد. چه کسی می دانست که پیش ا ز این خون چندین نفر روی همین موکت ریخته است . هزار پایی داشت تلاش می کرد از دیوار نمور و قدیمی سلول بیرون بیاید، به صدای هر شبش عادت کرده بودم.

ناگهان صدای ضربه یی مرا به خود آورد . دوباره گوش کردم . دستی داشت بر دیوار مورس می زد. جوابش را دادم و وقتی متوجه شدم زنی که آن سوی دیوار است نامش اقدس همتی است ، بغضم گرفت . او را می شناختم . همین یکی دو سال پیش از زندان آ زاد شده بود وخانواده مجاهدش چندین شهید داده بودند.

نننکککممم

گفتم : بازجویی سختی داشتی؟

گفت: نه چندان. هر دو پایم تقریبا فلج شده و دست چپم را هم خودم ا ز کار انداختم .

گفتم : چرا؟

گفت: رگ دستم را زدم تا بازجو نتواند اسرارم را کشف کند اما متأسفانه زنده ماندم.

نمی دانستم چه باید بگویم . دست و پایم را گم کرده بودم .

گفتم : پاهایت وحشتناک بودند.

او دیگر نمی توانست ادامه بدهد. می گفت : یک هفته اخیر جز آب چیزی نخورده است.

دفعه بعد نزدیک های صبح بو دکه به پای مورس آمد .عجله داشت . می دانست که هرلحظه پاسداران سر می رسند.

گفت : ”فقط یک درخواست دارم . همه چیز را از من گرفته اند. هر چیزی که تصور می کردند بخواهم با آن خود کشی کنم. آنها ازمن اطلاعاتی می خواهند که ممکن است جان چندین نفر را به خطر بیندازد. می خواهم اسرارم را حفظ کنم و می ترسم نتوانم”

احساس کردم دارم در موقعیت دشواری قرار می گیرم..

ادامه داد :”می ترسم دیر شود باید یک چیز برنده برایم آماده کنی.”

سر وصدای پاسداران در راهرو زیاد شد و او قطع کرد و رفت…

شب وقتی پیکر خون آلود اقدس را بر می گرداندند دوباره از روزن در نگاه می کردم . همان پاهای خونین و پیکر نیمه جان ومن نگران اینکه شب باید چه پاسخی به او بدهم .

شب زودتر پا ی مورس آمد.

گفتم : می دانم بازهم روز سختی داشتی اما ما الگوهای مقاومت در تاریخ مان کم نداریم ؛ به آنها فکر کن و قوی باش

با ضربه ایی حرفم را قطع کرد: اینها را می دانم. آیا چیزتیزی آماده کردی؟

با تردید گفتم : نه

و او دیگر ادامه نداد و رفت و تلاشم دیگر سودی نداشت.

چند ساعت بعد با سر وصدای ناگهانی از خواب برخاستم و دیدم پاسداران او را با عجله می برند .

بازهم راهروی جلوی سلولم خونی شد و صدای گاری و ناله خفیف…

ومن نگران که آیا او را بی دفاع در دهان اژدها رها نکردم؟

دیگر خوابم نمی برد و شروع کردم به قدم زدن.

قبل از اذان صبح او را برگرداندند و این بار اول او بود که پای مورس آمد و خبر خوش داد: ”دیگر نیازی نیست به چیز تیز فکر کنی . همه چیز تمام شد”

پرسیدم چی شد؟

گفت :” دژخیم دیشب مرا بدون چشم بند به بازجویی برد. قیافه اش همانطوری بود که حدس می زدم ؛ کریه و وقیح و بد منظر. دیگر شلاق و کابل در کار نبود . بازجو تسلیم و ازمن نومید شده است و دایم می گفت : کله شقی کار به دستت داد فهمیدم که کار تمام است و به زودی مجبورند اعدامم کنند.”

احساس کردم دستی که حالا دارد بر دیوار می کوبد سرشارتر و پویاتر از هر شب است . خواستم در اعتراض چیزی بگویم ، مجال نداد و گفت ” به بچه ها بگو مقاومت . این راز ماندگاری نسل ماست . به سازمان بگو که اقدس به عهدش وفا کرد….”

و این آخرین جملات او بود . طولی نکشید که پاسداران دوباره سر رسیدند و او رفت. حتما وقتی طناب دار را به گردن او می انداختند سه تن از یارانش را هم میتوانست ببیند که همان شب همراه او برای اعدام برده شدند.یکی از آن ها صدای حسین بود . حسین موکدی همسر اقدس. آنها نخستین دسته زندانیان سیاسی بودند که به فرمان خمینی ، پدرخوانده تروریسم و بنیادگرائی در جریان قتل عام 67 در زندان سمنان به دار کشیده شدند…

اسدالله نبوی

مجاهد شهید اقدس همتی هفتمین شهید خانواده همتی از سمنان است که به‌همراه همسرش مجاهد شهید حسین مؤکدی در آبانماه67 در اوین تیرباران شد. پیش از آنها، در سال61، عباس همتی (فرمانده بابک) را در ملأعام تیرباران کرده بودند، فرزند دیگر خانواده، نعمت‌الله، را در سال63 بدار آویخته بودند. مریم‌السادات حسینی همسر عباس در حالی‌که باردار بود، در مهرماه61، حین درگیری مسلحانه با پاسداران در اراک به‌شهادت رسید. زهرا همتی از شهیدان عملیات بزرگ چلچراغ است و پدر خانواده حاج‌رضا همتی حین درگیری لفظی با پاسداران در مقابل زندان سکته کرد و به فرزندان مجاهدش پیوست.

در حمله‌یی که پاسداران جنایتکار به‌خاطر برگزاری مراسم ختم به خانه پدر شهید انجام دادند، مادر و داماد دیگر خانواده را دستگیر و تحت‌فشار و بازجویی قرار می‌دهند.

یکی از نفراتی که این خانواده را می‌شناسد می‌گوید: مادر همتی که مادر سه شهید بود را با عناوین مختلف آزار و اذیت می‌کردند، به‌خاطر این‌که مراسم یادبود گرفته بود مادر را ربوده و دیگر از سرنوشت او خبر نداشتیم.

۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه

ایران- یادواره خانواده مجاهد پرور اکبری منفرد دلنوشته زندانی سیاسی رضا اكبری منفرد درموردقتل عام خانواده اش

 دلنوشته زندانی سیاسی رضا اكبری منفرد درموردقتل عام خانواده اش

چند سطر چند خاطره چند یادگاری همراه 4 نام تمام اطلاعات اندکی است که از به خاک افتادگان در راه آزادی در خانواده اکبری منفرد به جای مانده است
خانواده ای با 4 شهید مجاهد که یک خواهر و برادرشان همزمان در قتل عام 67 سربدار شدند و دو برادر دیگر یکی در سال 60 و دیگری 64 در خون غلطیدند و جاودانه شدند
در حال حاضر یک خواهر و برادر دیگر مریم و رضا در اسارت و حبس در زندانهای رژيم ضد بشری بسر میبرند تنها به جرم اینکه از خانواده مجاهدین هستند
سرنوشت این خانواده داستان رنج و درد و فراغی است که خانواده های مجاهدین در این سی و هفت ساله کشیدند 
رضا اکیری منفرد زندانی سیاسی در دل نوشته ای که به بیرون زندان ارسال کرد چنین میگوید
برادرم علیرضا ٢٠ شهریور ٦٠ دستگیر و ٢٧ شهریور (به فاصله ٧ روز) تیرباران شد و به هیچ وجه جسد او را تحویل ندادند و تنها بعد از مدتی تکه سنگی را در قطعه ٨٥ بهشت زهرابه ما نشان دادند و گفتند اینجا دفن شده و وقتی مراسمی کوچک و خانوادگی در خانه مان گرفته بودیم (چون حتی اجازه مسجد را هم نمی‌دادند)، فردی به نام اکبر خوش‌کوش از کمیته نازی‌آیاد با افراد کمیته به خانه‌مان یورش آورد. همه اقوام را دستگیر و به اوین بردند… و به تدریج بعد از ماهها آنها و از جمله مادرم را بعد از حدود ٥ ماه آزاد کردند.
ولی خواهرم را در همان مراسم به همان جرم به ١٠سال زندان محکوم کردند، در سال ٦٧ بعد از اینکه ٧ سال زندانش را که گذرانده بود با همان فتوای قتل عام در سال ٦٧ اعدام کردید.
برادر دیگرم، غلامرضا که خیاط بود بعد از چند ماه بی‌خبری در سال ٦٢ از زندان اوین سر درآورد، که نهایتا در سال ٦٤ بدون اینکه جسدی به ما تحویل دهند باز قطعه سنگی را در قطعه ١٠٦ بهشت زهرا به ما نشان دادند و مدعی بودند که آنجا دفن شده است.
ما و به ویژه مادرمان هم هیچگاه از اینکه عزیزانمان واقعا در آنجا دفن شده باشند مطمئن نشدیم.

برادر کوچکترم عبدالرضا که اواخر اردیبهشت (بعضی حتی قبل از ٣٠ خرداد ٦٠) به اتهام فروش روزنامه در حوالی منطقه خزانه دستگیر شده بود، به ٣ سال زندان محکوم شده بود. ولی بعد از اتمام حبس در سال ٦٣ نه تنها آزاد نشد بلکه به طور کاملا غیر قانونی ٤ سال هم اضافه در زندان باقی ماند؛ تا اینکه با همان فتوای قتل عام سال ٦٧ او به همراه خواهرم که او نیز در سال ٦٠ دستگیر شده بود (که پیشتر متذکر شده ام) هر دو اعدام شدند… این‌بار هم نه تنها جسدها را تحویل ندادند بلکه حتی مزار و سنگ قبری هم معرفی نکردند؛ و در عوض با تهدید و ارعاب پدرم را تحت فشار قرار داده بودند که باید اعلام کنید که به مرگ طبیعی در زندان فوت کرده اند. شاید در آن صورت مشمول «رأفت اسلامی» شده و محل دفن آنها را نشان دهیم… ولی هیچ گاه چنین نشد و بعد از ٢٨ سال هنوز از محل دفن آنها اطلاعی نداریم.
لحظه ها همراه با اشرفي ها - مهناز سعيدي
روزهای گرم تابستان، برای من یادآور تابستانی است که در آن با مادرم، آخرین دیدار را داشتم
آن زمان کودکی خردسال بودم، دختری کوچک که تمام دنیای عاطفه ها و رویاهای رنگینش در محبت و نگاه مادر، خلاصه می شد

مجاهد شهید رقیه اکبری منفرد
مجاهد شهید رقیه اکبری منفرد
یادواره شهیدان خانواده اکبری منفرد

"رقيه اکبري" مادر بسيار جواني بود که يک دختر خردسال داشت و بخاطر هواداري از مجاهدين محکوم به ده سال زندان شده بود.
چهار تن از اعضاي خانواده ي اكبري منفرد سه برادر و يك خواهر طي سالهاي شصت و شصت وچهار و قتل عام شصت وهفت شهيد شده اند.
عليرضا بيست ساله در سال شصت تيرباران شد، غلامرضا بيست و شش ساله در سالهاي شصت و چهار در زيرشكنجه به شهادت رسيد.
رقيه اكبري منفرد سي ساله و عبدالرضا بيست وسه ساله در قتل‌عام زندانيان سياسي در سال شصت وهفت اعدام شدند.
درحال حاضر دو تن ديگر از اعضاي اين خانواده قهرمان به نام مريم و رضا در زندان و اسير رژيم ددمنش آخوندي هستند.